گنجور

 
قائم مقام فراهانی

جلایر کن دعا این انجمن را

بیار آن طوطی شکر سخن را

کند عرضی مگر او نغز و شیرین

که در این انجمن ماه است و پروین

ولیعهد شهنشه شاد گردد

ز قید غم دلش آزاد گردد

نباشد خدمتش زین چیز خوش‌تر

وگر آید به دستش هفت کشور

کدام است آن خبر جز نقل طهران

ز ذات پاک شاهنشاه دوران

کز آسیب زمانه دور باشد

مبارک خاطرش مسرور باشد

نشسته شاد بر تخت همایون

به اقبال بلند و بخت میمون

هر آن شهزاده یک خدمت گرفته

چو پروین گرد آن ماه دو هفته

شود رفع بلا بالمره، یک بار

ز لطف قادر قیوم قهار

بکن عرضی که از دارالخلافه

صبا آورد مشکی نافه نافه

صحیفه آمده بنوشته یکسر

همه مقصود را با عنبرِ تر

هوا زان نامه بس عنبر فشان است

زمین از و جد سر بر کهکشان است

ولیعهد شه از این مژده دلشاد

شود از غم نیارد بعد ازین یاد

بحمدالله که از لطف خداوند

هم و غم رفت و خاطر گشت خرسند

شه صاحب قرآن با بخت فیروز

ز تشریفش شب طهران بشد روز

ز یمن مقدمش رشگ جنان شد

چه طهران بل که فردوسی عیان شد

همه اهل ممالک شاد گشتند

ز قید غم همه آزاد گشتند

دعاگو پیر و برنا بر وجودش

همه از سروران سر بر سجودش

هر آنچه خواستی از لطف داور

بحمدالله به خوبی شد میسر

کنون شاد است و خرم هرچه جان است

که روز عید آذربایجان است

همه بهجت فزا گشت و طرب خیز

سراسر خطه معمور تبریز

به فصل دی بهار تازه آمد

به گلشن مرغ خوش آوازه آمد

صبا بر بوستان آهسته خیزد

مبادا شبنم از برگی بریزد

سمن با نسترن همراز گشته

به حسرت چشم نرگس باز گشته

فکنده شد نقاب از چهره گل

خمارین نرگس و آشفته سنبل

گل صفرا رخش شد ارغوانی

نمانده یعنی از صفرا نشانی

ز لاله لاله عناب است خوش رنگ

شکفته صحن بستان رنگ در رنگ

شده خوش جعفری با مخملی جور

زمین بوستان از لاله پر نور

چه خوش آیند مینا در میان است

که گویا یاسمن با ارغوان است

بحمدالله که در عهد ولیعهد

همه آسوده خفته خلق در مهد

به اردو زین خبر جشنی به پا کرد

که الحق شادمانی را بجا کرد

ز لطفش مرحمت آباد گردید

دل غم دیده یکسر شاد گردید

زیک سو ساز و بانگ نای برخاست

دگر سو بانگ کوس و های برخاست

زمین چون آسمان شد پر ستاره

در اطرافش خلایق در نظاره

شب تاریک روشن گشت چون روز

ز آتش بازهای شعله افروز

به آتش‌ها زند آبی ز رحمت

که آسایند خلقی از مشقت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!