گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

ما را چو ز عشق می‌شود راست مزاج

عشق است طبیب ما و داروی علاج

پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن

این عشق ز کس نزاد و نی‌داد نتاج

مجد همگر

زلفت ستمی بر رخ سیمین ای کاج

تا بستدمی ز بار سیم تو خراج

بس بر سر میدان وصالت زدمی

چوگان چو آبنوس بر گوی چو عاج

امیرعلیشیر نوایی

چشمت که طریق سحر ازو یافت رواج

از بابل و کشمیر همی گیرد باج

عیار صفت ربوده گاه تاراج

از تن ها سر چنانک از سرها تاج

قدسی مشهدی

هرچند به ملک تن بود صاحب تاج

بر گردن عشق، عقل نگذارد باج

بر عشق مسلط نشود عقل، آری

مه نور ز مهر هدیه گیرد، نه خراج

حزین لاهیجی

دم سردی زاهدان کافورمزاج

افسرد حرارت به عروق و اوداج

پر بی مزه گشته دور گردون، چه شدند

آنها که دهند دور پیمانه رواج؟

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه