گنجور

 
فضولی

دل اسیر لعل آن گلبرگ خندانست باز

کار من از دست دل چاک گریبانست باز

گل دریده پیرهن بلبل فتاده در فغان

آن گل نورس مگر در سیر بستانست باز

بست جانان صد گره بر زلف و اهل درد را

صد گره زان صد گره بر رشته جانست باز

حیرت حالم ترا کردست غافل از حجاب

عالمی را چشم بر روی تو حیرانست باز

مرغ دل را گر نه بگشادست تا دست صبا

وه چه واقع شد چرا زلفت پریشانست باز

حقه لعل شکربارت شد از چشمم نهان

این نشان حقه بازیهای دورانست باز

مگذران عمر گرامی را فضولی در خطا

گرچه می دانی در امید غفرانست باز