گنجور

 
عبدالرحیم حائری

دید شخصی روزی آن‌ بُهلول را

که همی کوبد لَگد بر قبرها

گویدای کذّابهای مُفتری

خوب رسوا کردتان حق، بیمَری

ظاهر آمد گفته‌های بی‌فروغ

بود یکجا باطل و کِذب و دروغ

حق تعالی کرد ظاهر کِذبتان

کِذب را حاصل نباشد جز زیان

هر دو عالم گشت سود صادقین

دُرِّ نبی رو، یَومَ یَنفع را ببین

راست گو از صِدق، برخوردار شد

کاذب آخر، خوار و بی‌مقدار شد

الغَرض می‌بود در این گفتگو

می‌شنید آن مرد، غوغاهای او

گفتش ای بهلول ‌این بیهوده ‌چیست؟

حاصل این ژاژ نابِستوده چیست؟

چیست این دیوانگیِّ تازه‌ات؟

وین جنونِ بی‌حد و اندازه‌ات

مُرده‌ کی گوید دروغ، ای ‌بی‌خرد

سود، کی آرد زیانی، کی بَرد

گفت بهلولش برو بیگانه‌ای

من نیم دیوانه، تو دیوانه‌ای

ژاژ و بیهوده کجا من گفتمی؟

تو خُزُف بینیّ و من دُر سُفتَمی

یک دَمی گر دور سازی اَحَولی

می‌دهی انصاف اگر اهل دلی

این جماعت چند می‌گفتند لاغ

که بود از آنِ ما این باغ و راغ

مُلک زانِ حق بود وین هالکان

خویش را پنداشتندی مالکان

هر یکی می‌گفت باشد زانِ من

چون شده ‌اکنون ندارد جز کفن؟

گرنه کاذب بود، هنگامی که مُرد

پس چرا در گور همراهش نبرد

این سخن پیداست زینجا در گذر

باز گو از شرح حال محتضر

 
 
نسکبان اندروید