گنجور

 
عبدالرحیم حائری

و تبیان معارج العشیق، اِضمار السرّ المستتر فانّ العقل بمنزلة السراج فی ظلمات النفس والعشق کالشمس و قد قیل اذا ظهرت الحقایق بطلت الشرایع لیس المراد مایُتوهم فتعقل وافهم

عقل گوید عشق را دیوانه‌ای

عشق گوید عقل را بیگانه‌ای

عقل گوید رو، شو از اهل تمیز

عشق گوید از تمیزِ خود گریز

عشق گوید از تمیزِ خود گریز

عشق می‌گوید بیا دیوانه شو

عقل می‌گوید که رسوایی مکن

خویش را مجنون و سودایی مکن

عشق می‌گوید که در سودا خوشم

فارغ از اندیشه‌های دانشم

عقل گوید از بلاها کن حَذَر

عشق گوید تیرِ غم را شو سپَر

عقل گوید کام از این غم نارواست

عشق گوید بی‌مرادی کام ماست

عقل گوید دل زِ تو خونین شود

عشق گوید شیوه ما این بود

عقل گوید گِرد بدنامی مَگرد

عشق گوید نام باشد، نَنگِ مرد

عقل گوید غیر نَنگ و نام نیست

عشق می‌گوید که نَنگ و نام چیست؟

عقل گوید از ملامت می‌گُریز

عشق گوید سوی او کن خِنگ تیز

عقل می‌گوید که بی‌باکی مکن

این چنین چُستیّ و چالاکی مکن

عشق می‌گوید برو بیباک باش

در مَلامت چابک و چالاک باش

عقل گوید صبر کن منما شتاب

عشق گوید سارعوا بشنو خطاب

عقل می‌گوید که خود داری بکن

عشق می‌گوید برو زاری بکن

عقل گوید من سوی حق رهبرم

عشق گوید من ز سو آنسوترم

عقل گوید یوم تَبیض را شنو

عشق گوید در َسوادُ الوَجه رو

عقل می‌گوید زِ فردوس برین

عشق می‌گوید ز خُسران مبین

عقل می‌گوید برو اینجا مَایست

عشق می‌گوید که پروائیم نیست

عقل می‌گوید که اسرار نهفت

می‌نشاید پیش هر نااهل گفت

عشق می‌گوید برو باکیم نیست

خود غم از پاکیّ و ناپاکیم نیست

عقل می‌گوید طریق بندگی

عشق گوید شاهی و فرخندگی

عقل حرف از کُفر و ایمان می‌زند

عشق بیخِ کُفر و ایمان می‌کَند

شور عشقم بُرده آرام و قرار

کی مرا آداب عقل آید بکار

شور سودای جنونم برسراست

کی مرا، دستور عقل اندر خور است

در فرِ فرمان دهیِّ شاه عشق

کی مجال عقل در درگاه عشق

از درِ دل، چونکه عشق آید درون

عقل رَختِ خویش اندازد برون

گرچه بَدو آفرینش عقل بود

لیک هم عشقش در آنجا رَه نمود

گرچه در اول، حقش بگزیده بود

لیک این خَلعت ز وی پوشیده بود

کُنت کنزآ مخفیا را رو بخوان

تا که بر تو کشف گردد این بیان

کز کمال عشقِ خود برحُسن ذات

جلوه گر آمد در اسماء و صفات

این تَجّلی پرتو اَحببت بود

علت غائیش عرفان وجود

گرنبودی عشق کی خَلقی بُدی

خوب کی بودی کجا بودی بُدی

اول الخلق المُحَبه، قَدْ وَرَدَ

هم‌ سِزَد کز عالم ‌امر، اَر بود

عقل چون شمع است و عشق آن آفتاب

در حضور خُور، کی آرد شمع تاب

بزم شب را شمع افروزد، سَنا

چون برآید خور، کند شب را فنا

عرضه مَنما شمع عقل مُستهان

بر خُورِ عشق جهان افروز جان

از خطائی، در خطا کمتر گریز

بیش از اینها آبروی خود مریز

جلوه دادن، شمع را برآفتاب

خود چه آرد خجلت فوق الحساب

 
 
 
مشکلات اینترنت