گنجور

 
عبدالرحیم حائری

هرچه خواهد آن مُسبّب آورد

قدرت مطلق، سببها بر دَرَد

هم سبب سوز است و هم اسباب ساز

وز همه مستغنی است و بی‌نیاز

گه به حکمت این و گاهی، آن کند

تا عقول و وَهم را، حیران کند

هم مگر چشم از سبب بر وی کُنی

دفتر اسبابِ خود را طی کنی

قادرِ مطلق چنین تقدیر کرد

حکمتش در اول، این تدبیرکرد

ورنه فعل او جُزافی می‌شود

حاش للّه، این گمان کی می‌رود

زد به حکمت کِلک تقدیر، این رقم

نقص قدرت نیست آن، جَفّ القلم

هم نگو جَفّ القلم، جَفّ العُقول

حکمت حق را نیابد هر فُضول

قادرِ مطلق چنین تقدیر کرد

حکمتش در اول، این تدبیرکرد

ورنه فعل او جُزافی می‌شود

حاش للّه، این گمان کی می‌رود

زد به حکمت کِلک تقدیر، این رقم

نقص قدرت نیست آن، جَفّ القلم

هم نگو جَفّ القلم، جَفّ العُقول

حکمت حق را نیابد هر فُضول

گفت اُدعونی خدای مهربان

تا بیابد با اجابت اِقتران

ربُکم اذ قال اُدعوا اَستجِب

اِنّه یَدعوک فاسرع و اَستجِب

این دعا در واقع استعداد تست

گرچه هم از جود حق امداد تست

همت از او، حالت از او، جود از او

قابلی زو، فیض نامعدود از او

لیک ممکن را بنوعی اقتضا است

زان مدار اقتضائات قضا است

آنچه اندرعین علمش دیده بود

بی جُزاف از بهرش آن بُگزیده بود

اختلاف عینها چون معدن است

آن طلای ناب و این یک آهن است

سِرّ تقدیر و قضا را هر که یافت

در ملامت با کسی کی لب شکافت

وان ملامتها که کردند انبیاء

از پی نقصان مابود ای‌کیا

زانکه هر کان را کمالی در خور است

در سلوک آن جایگاه ‌آخر است

مُنتهای هر کمالی جَنّت است

جَنّت هر یک بقدر مُکنت است

جَنّت حیوان بود در مرغزار

جَنّت انسان بود دیدار یار

از کمال خویش چون محروم شد

هم ملامت دید و هم مذموم شد

لاجرم گشت او مُخلّد در عذاب

تاابد واللّه اعلم بالصّواب

اقتضای عین و تقدیری چنین

سِرّ امرٌ بین الامرین است این

جبر نبود این بود سِرّ قَدر

نکته باریک است زینجا درگذر

راز تکوین گفتنم دستور نیست

زانکه گوش عامه را آن نور نیست

وآنچه زین اسرار آمد در رقم

بود از افراط طُغیان قلم

باری استعداد، چون موجود شد

سیل رحمت از سَحابِ جود شد

چون دعای تو نباشد جز طلب

این طلب نبود مگر عَرض سبب

آن سبب نبود، جز استعداد تو

هم بود شرط قبول داد تو

گرچه استعداد شرط داد نیست

داد حق را علت استعداد نیست

بلکه شرط قابلیت داد اوست

قابلیت حاصل از امداد اوست

"قابلیت فرعِ اصلِ داد اوست

داد، لُبُّ و قابلیت هست، پوست "

نیست از اسباب تَصریف خداست

نیست‌ها را قابلیت از کجاست

"نیست را، با هستِ مطلق ربط نیست

جز عطای او که شرط قابلی است "

قابلی گر شرط فعل حق بُدی

هیچ معدومی به هستی نامدی

لیکن از حکمت، هم او اسرار چند

در سبب بنهاده است ای هوشمند

بهر هر امری نهاد اسبابها

قد اَبی اِجرائه الّا بها

عالم اسباب شد این دار، زان

که شود مستحکم امر امتحان

تا نماید آزمایش خلق را

گرچه می‌داند درون دَلق را

خالق الخلق و سمیع است و بصیر

بر نهان و آشکاراها خبیر

حکمت این امتحان از بهر ماست

سِرّ این حکمت ظهور اقتضاست

چونکه مجرای امور ای بوالکرب

حق به حکمتها نهاده بر سبب

قابلیت می‌دهد آنگه وجود

می‌نماید، بعد از استعداد، جود

قابلی چون شرط استمداد ماست

در حقیقت خود همان دادِخداست

گه کند سلب از سبب تأثیر را

گه نماید در وی این تدبیر را

گه نهد در آب، سوز و احتمام

گه نماید نار را بَرد و سلام

گه کند سلب از سبب تأثیر را

گه نماید در وی این تدبیر را

گه نهد در آب، سوز و احتمام

گه نماید نار را بَرد و سلام

هرچه خواهد آن مُسبّب آورد

قدرت مطلق، سببها بر دَرَد

هم سبب سوز است و هم اسباب ساز

وز همه مستغنی است و بی‌نیاز

گه به حکمت این و گاهی، آن کند

تا عقول و وَهم را، حیران کند

هم مگر چشم از سبب بر وی کُنی

دفتر اسبابِ خود را طی کنی

جز مُسبّب را مؤثر در امور

تا نبینی از حِوَل ای چشم کور

ای عجب این کوری و دو دیدنت

بوالعجب‌تر، بر سبب چسبیدنت

قصّۀ کورِ دو بین، احوال تست

چشم دارِ کور، شرح حال تست

آری آری هر که را آن نور نیست

مر مُسبّب دیدنش دستور نیست

دیده‌ای باید نباشد مُحتجب

تا مسبب را، ببیند در سبب

دیده‌ات را چون حُجُب مستور کرد

لاجرم از دیدنِ حق کور کرد

"این سبب، مَر دیده‌ات را شد حجاب

کرد از دید ِمُسبّب سَدّ باب "

"دیده‌ای باید، سبب سوراخ کن

تا حُجُب را برکَند از بیخ و بُن"

تا مُسبّب بیند اندر لامکان

هرزه بیند جَهد و اسباب دُکان

"جز مُسبّب هرچه بینی، نارواست

لیک تأثیر سبب هم، از خداست

ای گرفتارِ سبب بیرون بِپَر

لیک عزل آن مُسبّب، ظنّ ‌مبر

این سخن را نیست پایان ای عمو

راز تفسیر دعا را بازگو

 
 
نسکبان اندروید