گنجور

 
فروغی بسطامی
 

زان سر زلف مرا بی سرو سامان کردی

خاطرم جمع نشد تا تو پریشان کردی

من به سودای غمت اشک به دامن کردم

تا تو از سنبل تر مشک به دامان کردی

سینه صد چاک و جگر پاره خدا را بنگر

که چه‌ها با من از آن چاک گریبان کردی

حیرتی دارم از آن صورت زیبا که تو راست

که به یک جلوه مرا صورت بی جان کردی

عندلیب دل من نغمه سرا شد روزی

کانجمن را ز رخت صحن گلستان کردی

خون بهای دلم از لعل گهربار بیار

چون به خون غرقه‌اش از خنجر مژگان کردی

نام شمشیر تو آسایش جان باید کرد

که ز کشتن همه دشوار من آسان کردی

سالها در طلبت گوشه‌نشینی کردم

تا گذاری به سر گوشه‌نشینان کردی

هم نشینان تو از بوی ریاحین مستند

وه که در کار سمن و سنبل و ریحان کردی

تا فروغی نظری در رخ زیبای تو کرد

فارغش از مه و خورشید درخشان کردی

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نویا در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۰۷ نوشته:

وزن شعر فاعلاتن فعلاتن نیست؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.