لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
فروغی بسطامی

در میکده خدمت کن بی معرکه سلطان باش

فرمان بر ساقی شو، فرمانده دوران باش

در حلقهٔ می‌خواران بی‌کار نباید شد

یا خواجهٔ فرمانده یا بندهٔ فرمان باش

گر صحبت یوسف را پیوسته طمع داری

با آینه روشن یا آینه گردان باش

خواهی که به چنگ آری آن زلف مسلسل را

یا سلسله بر گردن یا سلسله جنبان باش

گر باده ننوشیدی شرمندهٔ ساقی شو

ور عشق نورزیدی از کرده پشیمان باش

چون خنده زند لعلش در در دل دریا ریز

چون گریه کند چشمم آماده طوفان باش

سرچشمهٔ حیوان را نسبت به لبش کم کن

از عالم حیوانی بیرون رو و انسان باش

گر بر سر کوی او افتد گذرت روزی

نه طالب جنت شو نه مایل رضوان باش

خواهی که فلک گردد گرد خم چوگانت

در عرصهٔ میدانش گوی خم چوگان باش

اسباب پریشانی جمع است برای من

جمعیت اگر خواهی زان طره پریشان باش

تا آگهیت بخشند از مساله معنی

در کارگه صورت عاشق شو و حیران باش

در عهد ملک غم را از شهر به در کردند

شکرانهٔ این شادی ساغرکش و خندان باش

شه ناصردین کز دل پیر فلکش گوید

تا مهر درخشان است، آرایش ایوان باش

گر روز فروغی را تاریک نمی‌خواهی

در خانهٔ تاریکش خورشید درخشان باش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فروغی بسطامی

آزادی اگر خواهی از عقل گریزان باش

سر خیل مجانین شو، سرحلقهٔ طفلان باش

گر با رخ و زلف او داری سر آمیزش

هم صبح جهان آرا، هم شام غریبان باش

خواهی نکند خطش از دایرهٔ بیرونت

[...]

جیحون یزدی

ترکا گه پیمانه است برخیز و به پیمان باش

رخشان مهی و از می با مهر درخشان باش

گه چهره بشو از خواب گه شانه بزن در زلف

هم خادم اهریمن هم محرم یزدان باش

از لعل روان بخشت گه عیسی مریم شو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه