گنجور

 
فروغی بسطامی
 

باعث مردن بلای عشق باشد مرا

راجت جان من آخر آفت جان شد مرا

نرگس او با دل بیمار من الفت گرفت

عاقبت درد محبت عین درمان شد مرا

کو گریبان چاک سازد صبح از این حسرت که باز

مطلع خورشید آن چاک گریبان شد مرا

دوش پیچیدم به زلفش از پریشان خاطری

عشق کامم داد تا خاطر پریشان شد مرا

سخت جانی بر نمی‌دارد سر کوی وفا

تا سپردم جان به جانان سختی آسان شد مرا

داستان یوسف گم‌گشته دانستم که چیست

یوسف دل پا در آن چاه زنخدان شد مرا

حسرت عشق از دل پر حسرتم خالی نشد

هر چه خون دیده از حسرت به دامان شد مرا

کام دل حاصل نکردم از صبوری ورنه من

صبر کردم در غمش چندان که امکان شد مرا

این تویی یا مشتری یا زهره یا مه یا پری

یا مراد هر دو عالم حاصل جان شد مرا

خانهٔ شهری خراب از حسن شهر آشوب اوست

نی همین تنها فروغی خانه ویران شد مرا