گنجور

 
فیض کاشانی

خوش بود عدم هستی ما را که خبر کرد

این مایهٔ آشوب و بلا را که خبر کرد

خون شد دلم از یاد سرا پردهٔ فطرت

ز آسایش جان جور و جفا را که خبر کرد

این تن ز کجا راه بسر منزل جان برد

این زنده بلا مرده بلا را که خبر کرد

آرامگه بی‌خبری بود بهشتی

بیداری و هشیاری ما را که خبر کرد

در دایرهٔ کون بغیر از تو نگنجد

من چون بمیان آمد و ما را که خبر کرد

از کشور وحدت دو جهان چون بدر آمد

تقدیر کجا بود قضا را که خبر کرد

روزی که الست تو بیار است جهان را

هشیاری اصحاب بلا را که خبر کرد

عشق تو بهر بی‌سر و پا راه چسان یافت

معمار خرابات فنا را که خبر کرد

سودای سخن فیض چسان بر سرش افتاد

این پرده در شرم و حیا را که خبر کرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حزین لاهیجی

از وصل، دل بی سر و پا را که خبر کرد؟

در خلوت خورشید، سها را که خبر کرد؟

من بودم و او فارغ از اندیشهٔ غیری

اینجا ادب ناصیه سا را که خبر کرد؟

شاد است به جان دادنم از محنت هجران

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه