گنجور

 
فیض کاشانی

چه عیش آن را که سودایی ندارد

سر شوریده در پایی ندارد

چه لذت یابد از عمر آنکه در سر

خیال سروبالایی ندارد

چه حظ از زندگی دارد که در دل

جمال ماه‌سیمایی ندارد

ز چشم بی‌فروغش بهره‌ای نیست

که در رویی تماشایی ندارد

تنش بی‌جان دلش خالی ز معنی است

که در سر عشق زیبایی ندارد

کسی کو عشق و مأوایش نباشد

به عالم هیچ مأوایی ندارد

برون باید فکند آن سینه از دل

که در سر شور و غوغایی ندارد

کسی کو را به کوی عشق ره نیست

به زندانست صحرایی ندارد

چو فیض آنکس که با عشق آشنا شد

دلش دیگر تمنائی ندارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جمال‌الدین عبدالرزاق

کسی کودل درین محنت سرابست

تو چونان دان که او رائی ندارد

ترا زین خاکدان گردی نخیزد؟

که او در غدر همتائی ندارد

مکن تکیه برین گل مهره کو نیز

[...]

فیض کاشانی

سرم سودای سودائی ندارد

دلم پروای پروائی ندارد

بجز سودای عشق لا ابالی

سر شوریده سودائی ندارد

بجز پروای بی‌پروا نگاری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه