بخش ۱۹ - گرفتن پیران به کمند گیو بر لب رود، هزیمت سپاه توران و سوراخ کردن گوش پیران
سواران گزین کرد پیران هزار
همه جنگجوی و همه نامدار
بدیشان چنین گفت پیران که زود
عنان تگاور بباید بسود
شب و روز رفتن چو شیر ژیان
نباید گشادن به ره بر میان
که گر گیو و خسرو به ایران شوند
زنان اندر ایران چه شیران شوند
نماند برین بوم و بر خاک و آب
وزین داغ دل گردد افراسیاب
به گفتار او سر برافراختند
شب و روز یکسر همی تاختند
نجستند روز و شب آرام و خواب
وزین آگهی شد به افراسیاب
چنین تا بیامد یکی ژرف رود
سپه شد پراگنده چون تار و پود
بنش ژرف و پهناش کوتاه بود
بدو بر به رفتن دژآگاه بود
نشسته فرنگیس بر پاس گاه
به دیگر کران خفته بد گیو و شاه
فرنگیس زان جایگه بنگرید
درفش سپهدار توران بدید
دوان شد بر گیو و آگاه کرد
بران خفتگان خواب کوتاه کرد
بدو گفت کای مرد با رنج خیز
که آمد ترا روزگار گریز
ترا گر بیابند بیجان کنند
دل ما ز درد تو پیچان کنند
مرا با پسر دیده گردد پرآب
برد بسته تا پیش افراسیاب
وزان پس ندانم چه آید گزند
نداند کسی راز چرخ بلند
بدو گفت گیو ای مه بانوان
چرا رنجه کردی بدینسان روان
تو با شاه برشو به بالای تند
ز پیران و لشکر مشو هیچ کند
جهاندار پیروز یار منست
سر اختر اندر کنار منست
بدوگفت کیخسرو ای رزمساز
کنون بر تو بر کار من شد دراز
ز دام بلا یافتم من رها
تو چندین مشو در دم اژدها
به هامون مرارفت باید کنون
فشاندن به شمشیر بر شید خون
بدو گفت گیو ای شه سرفراز
جهان را به نام تو آمد نیاز
پدر پهلوانست و من پهلوان
به شاهی نپیچیم جان و روان
برادر مرا هست هفتاد و هشت
جهان شد چو نام تو اندر گذشت
بسی پهلوانست شاه اندکی
چه باشد چو پیدا نباشد یکی
اگر من شوم کشته دیگر بود
سر تاجور باشد افسر بود
اگر تو شوی دور از ایدر تباه
نبینم کسی از در تاج و گاه
شود رنج من هفت ساله به باد
دگر آنک ننگ آورم بر نژاد
تو بالا گزین و سپه را ببین
مرا یاد باشد جهان آفرین
بپوشید درع و بیامد چو شیر
همان باره دستکش را به زیر
ازین سوی شه بود ز آنسو سپاه
میانچی شده رود و بر بسته راه
چو رعد بهاران بغرید گیو
ز سالار لشکر همی جست نیو
چو بشنید پیرانش دشنام داد
بدو گفت کای بد رگ دیوزاد
چو تنها بدین رزمگاه آمدی
دلاور به پیش سپاه آمدی
کنون خوردنت نوک ژوپین بود
برت را کفن چنگ شاهین بود
اگر کوه آهن بود یک سوار
چو مور اندر آید به گردش هزار
شود خیره سر گرچه خردست مور
نه مورست پوشیده مرد و ستور
کنند این زره بر تنش چاک چاک
چو مردار گردد کشندش به خاک
یکی داستان زد هژبر دمان
که چون بر گوزنی سرآید زمان
زمانه برو دم همی بشمرد
بیاید دمان پیش من بگذرد
زمان آوریدت کنون پیش من
همان پیش این نامدار انجمن
بدو گفت گیو ای سپهدار شیر
سزد گر به آب اندر آیی دلیر
ببینی کزین پرهنر یک سوار
چه آید ترا بر سر ای نامدار
هزارید و من نامور یک دلیر
سر سرکشان اندر آرم به زیر
چو من گُرزهٔ سرگرای آورم
سران را همه زیر پای آورم
چو بشنید پیران برآورد خشم
دلش گشت پرخون و پرآب چشم
برانگیخت اسپ و بیفشارد ران
به گردن برآورد گُرز گران
چو کشتی ز دشت اندر آمد به رود
همی داد نیکی دهش را درود
نکرد ایچ گیو آزمون را شتاب
بدان تا برآمد سپهبد ز آب
ز بالا به پستی بپیچید گیو
گریزان همی شد ز سالار نیو
چو از آب وز لشکرش دور کرد
به زین اندر افگند گُرز نبرد
گریزان ازو پهلوان بلند
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
همآورد با گیو نزدیک شد
جهان چون شب تیره تاریک شد
بپیچید گیو سرافراز یال
کمند اندرافگند و کردش دوال
سر پهلوان اندر آمد به بند
ز زین برگرفتش به خم کمند
پیاده به پیش اندر افگند خوار
ببردش دمان تا لب رودبار
بیفگند بر خاک و دستش ببست
سلیحش بپوشید و خود بر نشست
درفشش گرفته به چنگ اندرون
بشد تا لب آب گلزریون
چو ترکان درفش سپهدار خویش
بدیدند رفتند ناچار پیش
خروش آمد و نالهٔ کرنای
دم نای رویین و هندی درای
جهاندیده گیو اندر آمد به آب
چو کشتی که از باد گیرد شتاب
برآورد گُرز گران را به کفت
سپه ماند از کار او در شگفت
سبک شد عنان وگران شد رکیب
سر سرکشان خیره گشت از نهیب
به شمشیر و با نیزهٔ سرگرای
همی کشت ازیشان یل رهنمای
از افگنده شد روی هامون چون کوه
ز یک تن شدند آن دلیران ستوه
قفای یلان سوی او شد همه
چو شیر اندر آمد به پیش رمه
چو لشکر هزیمت شد از پیش گیو
چنان لشکری گشن و مردان نیو
چنان خیره برگشت و بگذاشت آب
که گفتی ندیدست لشکر به خواب
دمان تا به نزدیک پیران رسید
همی خواست از تن سرش را برید
به خواری پیاده ببردش کشان
دمان و پر از درد چون بیهشان
چنین گفت کاین بددل و بیوفا
گرفتار شد در دم اژدها
سیاوش به گفتار او سر بداد
گر او باد شد این شود نیز باد
ابر شاه پیران گرفت آفرین
خروشان ببوسید روی زمین
همی گفت کای شاه دانش پژوه
چو خورشید تابان میان گروه
تو دانستهای درد و تیمار من
ز بهر تو با شاه پیگار من
سزد گر من از چنگ این اژدها
به بخت و به فر تو یابم رها
به کیخسرو اندر نگه کرد گیو
بدان تا چه فرمان دهد شاه نیو
فرنگیس را دید دیده پرآب
زبان پر ز نفرین افراسیاب
به گیو آن زمان گفت کای سرافراز
کشیدی بسی رنج راه دراز
چنان دان که این پیرسر پهلوان
خردمند و رادست و روشن روان
پس از داور دادگر رهنمون
بدان کاو رهانید ما را ز خون
ز بد مهر او پردهٔ جان ماست
وزین کردهٔ خویش زنهار خواست
بدو گفت گیو ای سر بانوان
انوشه روان باش تا جاودان
یکی سخت سوگند خوردم به ماه
به تاج و به تخت شه نیکخواه
که گر دست یابم برو روز کین
کنم ارغوانی ز خونش زمین
بدو گفت کیخسرو ای شیرفش
زبان را ز سوگند یزدان مکش
کنونش به سوگند گستاخ کن
به خنجر وراگوش سوراخ کن
چو از خنجرت خون چکد بر زمین
هم از مهر یاد آیدت هم ز کین
بشد گیو و گوشش به خنجر بسفت
ز سوگند برتر درشتی نگفت
چنین گفت پیران ازان پس به شاه
که کلباد شد بیگمان با سپاه
بفرمای کاسپم دهد باز نیز
چنان دان که بخشیدهای جان و چیز
بدو گفت گیو ای دلیر سپاه
چرا سست گشتی به آوردگاه
به سوگند یابی مگر باره باز
دو دستت ببندم به بند دراز
که نگشاید این بند تو هیچکس
گشاینده گلشهر خواهیم و بس
کجا مهتر بانوان تو اوست
وزو نیست پیدا ترا مغز و پوست
بدان گشت همداستان پهلوان
به سوگند بخرید اسپ و روان
که نگشاید آن بند را کس به راه
ز گلشهر سازد وی آن دستگاه
بدو داد اسپ و دو دستش ببست
ازان پس بفرمود تا برنشست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیران گیو کیخسرو افراسیاب فرنگیس سیاووش (اشاره) کلباد گلشهر
هوش مصنوعی: پیران، فرمانده توران، هزار سوار جنگجو را جمع کرده و به آنها گفت که باید به سرعت به سوی ایران حرکت کنند تا گیو و کیخسرو را نتاوانند. در این میان، فرنگیس، همسر گیو، از دور درفش سپاه توران را میبیند و به گیو اخطار میدهد که باید بیدار شود و آماده جنگ باشد. گیو و کیخسرو تصمیم میگیرند در این نبرد حاضر شوند و هر کدام از آنها از شجاعت و قدرت یکدیگر یاد میکنند.
پس از مدتی، نبرد آغاز میشود و گیو توانست پیران را به دام انداخته و او را اسیر کند. گیو به گیو ضمن تشکر، از او میخواهد تا از کینههایش بگذرد و پیران نیز در نهایت از فرزندانش و نیکنامیاش صحبت میکند. در نهایت، به واسطه شکاف گوش او، گیو به سوگند میرسد که پیران را از بند رها کند و به او احترام بگذارد.
هوش مصنوعی: پیران هزار سوار برگزید که همگی جنگجویان ماهر و نامی بودند.
هوش مصنوعی: پیران به سواران خود گفت که باید سریعاً لِگام (عنان) اسبهای قویهیکلشان را برگردانند و به سوی پیروزی حرکت کنند.
هوش مصنوعی: نباید روز و شب مانند شیران درنده بیمحابا و بیدلیل به راه بروند و در میانهٔ آن درنگ کنند.
هوش مصنوعی: اگر گیو و خسرو به ایران بیایند، زنان در ایران نیز مانند شیران دلیر و شجاع خواهند شد.
هوش مصنوعی: در این سرزمین و بر این خاک و آب چیزی از افراسیاب باقی نخواهد ماند و او به خاطر درد دلش، به شدت رنج خواهد برد.
هوش مصنوعی: زبان افراد سپاه به صحبت پیران بلند شد و شب و روز بیوقفه به سمت دشمن حمله کردند.
هوش مصنوعی: در روز و شب هیچ آرام و خواب نداشتند و با این خبر، افراسیاب مطلع شد.
هوش مصنوعی: هنگامی که یکی از سربازان به نزدیک رود عمیق رسید، سپاه مانند تار و پود آشفته و پراکنده شد.
هوش مصنوعی: رود عمیق و وسیع بود اما عرض آن کوتاه بود، به همین دلیل کسی که در آن به سمت جلو میرفت، بیخبر از کمین دشمنان بود.
هوش مصنوعی: فرنگیس (همسر سیاوش) در جایی ایستاده و نگهبانی میدهد، در حالی که در سمت دیگر گیو و شاه خوابیدهاند.
هوش مصنوعی: فرنگیس از آن مکان به سپهدار توران نگاه کرد و پرچم او را مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: فرنگیس به سوی گیو دوید و او را از خواب بیدار کرد تا به خفتگان (سربازان) که در خواب بودند، اطلاع دهد.
هوش مصنوعی: او به مردی که با زحمت بیدار شده است میگوید: ای مرد، به خاطر داشته باش که روزگار به سمت فرار و جدایی میرود و تو را در شرایط سختی قرار میدهد.
هوش مصنوعی: اگر تو را به صورت بیجان پیدا کنند، دل ما از درد تو به شدت میپیچد و آزرده میشود.
هوش مصنوعی: من را با پسر به نزد افراسیاب میبرند که در حال حاضر در وضعیتی غمانگیز و پرآب هستم، یعنی به شدت نگران و مضطربم.
هوش مصنوعی: پس از این، نمیدانم چه بلایی بر سر من خواهد آمد و هیچکس راز و رمز چرخ روزگار (سرنوشت) را نمیداند.
هوش مصنوعی: گیو به سیاوش میگوید: ای بزرگمرد، چرا اینطور روح و روان بانوان را در رنج و زحمت انداختی؟
هوش مصنوعی: تو با شاه به گردون بلند شو و به جنگ پیران و سپاهش نرو.
هوش مصنوعی: جهاندار پیروز، یعنی خداوندگار پیروزی، یاری من است و ستارهٔ بخت من نیز در کنار من قرار دارد، به این معنا که در سختیها، خداوند و بخت خوب من حامیام هستند.
هوش مصنوعی: کیخسرو به رزمساز میگوید که اکنون کار من به گونهای شده که به کمک تو نیاز دارم.
هوش مصنوعی: من از دام بلا نجات یافتم، تو دیگر نباید در خطر اژدها بمانی و مضطرب شوی.
هوش مصنوعی: باید به هامون بروم و اکنون باید با شمشیر خون دشمنان را بریزم.
هوش مصنوعی: گیو به سرفراز و افتخارآفرین جهان (شاه) گفت: به خاطر تو درخواست و نیازی به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: پدرم پهلوان است و من نیز مانند او پهلوانم، ما به خاطر مقام و پادشاهی دور از اصل و نیت خود نمیتوانیم باشیم.
هوش مصنوعی: برادر من دارای هفتاد و هشت جهان است؛ وقتی نام تو به میان میآید، او در نظر من عظیم و بزرگ میشود.
هوش مصنوعی: پادشاه، پهلوانان زیادی دارد، اما وقتی کسی در میان آنها نباشد که خود را نشان دهد و از ویژگیهایش پرده بردارد، چه فایدهای دارد؟
هوش مصنوعی: اگر من کشته شوم، دیگر کسی برای نشستن بر جای تاجدار نخواهد بود و افسر (رهبر) نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: اگر تو دور از این مکان بروی، نمیتوانم کسی را ببینم که برای تاج و مقام بیاید و در این عرصه حاضر شود.
هوش مصنوعی: رنج و زحمتی که من طی هفت سال متحمل شدهام، بیفواید خواهد شد اگر من بر نسل یا نژاد خود ننگی بیاورم.
هوش مصنوعی: تو خود را به مقام بلند برسان و سپاه را زیر نظر داشته باش؛ من هم همیشه به یاد خالق جهان هستم.
هوش مصنوعی: گوشواره خود را پوشید و مانند شیر به جنگ آمد و دستکش را زیر تلاش کرد.
هوش مصنوعی: از یک سو شاه است و از سوی دیگر سپاه دشمن؛ در این میان، راه رودخانه به دلیل برپاشدن جنگ و مبارزه مسدود شده است.
هوش مصنوعی: گیو به شکل رعد و برقی درخشان در زمان بهار به سوی سالار لشکر میزند و او را به چالش میطلبد.
هوش مصنوعی: پیران، وقتی دشنام گیو را شنید، به او گفت که ای زادهٔ دیو و انسان بدسرشت، تو!
هوش مصنوعی: وقتی که به تنهایی به میدان جنگ آمدی، دلاور، به مقابل سپاه آمدی.
هوش مصنوعی: اکنون وقت آن است که تو را آغاز به خوردن نوک نیزهی بران کنم، و کفن تو در چنگال شاهین باشد.
هوش مصنوعی: اگر کوهی از آهن هم مردی سوار بر اسب باشد، از نظر قدرت و تعداد، مثل یک مور کوچک است که هزاران مور دیگر در اطرافش میآیند.
هوش مصنوعی: اگرچه او عقل داشته و پخته است، اما به خاطر ترس و جهلش، مانند مور که در برابر آسیبها میلنگد، در نهایت انسانی زیرک و بزرگوار نیست.
هوش مصنوعی: اگر این زره بر تن او زخم زخم شود و مانند لاشهی یک مرده به زمین بیافتد، او را به خاک خواهند کشید.
هوش مصنوعی: داستانی از هژبر (هژبر نام شخصیتی است در داستان) نقل شده است که به این موضوع اشاره میکند که وقتی به زمانی میرسد که بر گوزنی چیره شود، چه اتفاقی میافتد.
هوش مصنوعی: زمانه به من خبر میدهد که چه زمانی به سراغ تو میآید و این زمان به زودی خواهد بود که پیش من خواهد گذشت.
هوش مصنوعی: اکنون زمان را به نزد من بیاورید، همانطور که پیش این مرد بزرگ (پیران) نیز آوردهاید.
هوش مصنوعی: گیو به سیاوش گفت: ای سردار بزرگ، اگر به دلیرانه به آب بروی، سزاوار است.
هوش مصنوعی: ببین که از وجود یک سوار توانا و با هنر چه خطر بزرگی به سر تو میآید، ای نامآور و مشهور.
هوش مصنوعی: من هزار دلاور و شناختهشده هستم که با شجاعت و دلیری میتوانم همه سرکشها را به زیر فشار آورم.
هوش مصنوعی: وقتی که من گرز بزرگ و ترسناکی بیاورم، همه سران دشمن را به زیر پای خود میافکنم.
هوش مصنوعی: زمانی که پیران این سخن را شنید، خشمش بالا گرفت و دلش پر از غضب شد و چشمانش از اشک پر و خونین گشت.
هوش مصنوعی: پیران سوار بر اسبش شد و زین را محکم فشار داد و گرز سنگینش را بالای سرش بلند کرد.
هوش مصنوعی: وقتی کشتی از دشت به رود رسید، نیکی و احسان را مورد تشویق و ستایش قرار داد.
هوش مصنوعی: گیو شتابزده آزمون را آغاز نکرد، تا اینکه سپهبد از آب بیرون آمد.
هوش مصنوعی: گیو از بالای تپه به پایین میآمد و به سرعت از نیو، سالار سپاه توران، فرار میکرد.
هوش مصنوعی: به محض اینکه از آب و لشکرش دور شد، گیو بر زین نشسته، گرزی که برای نبرد آماده کرده بود را به سمت دشمن پرتاب کرد.
هوش مصنوعی: پهلوان بلند از کمند (حلقههای طناب) گیو که به دور او پیچیده شده بود، فرار کرد و از میان آن رهایش کرد.
هوش مصنوعی: همانند یک حریف با گیو نزدیک شد، و جهان به خاطر این رویارویی مانند شب تاریک و بینور شد.
هوش مصنوعی: گیو، پهلوان شجاع، یال کمند را به دور پیران پیچید و او را به زمین انداخت.
هوش مصنوعی: گیو، پهلوان بزرگ، به دام افتاد و از اسبش پایین آمد، چون کمند را به دور او انداختند و او را گرفتار کردند.
هوش مصنوعی: گیو او را پیاده به پیش فرستاد و به زودی او را تا کنار رود برد.
هوش مصنوعی: او (گیو) سلاح خود را بر زمین گذاشت و دستش را بست، سپس سلاحش را پوشاند و خود بر اسب نشست.
هوش مصنوعی: درفش (پرچم) را در دست گرفته و به سمت آب گلزار (محل پر آب و سبز) رفت.
هوش مصنوعی: وقتی ترکان درفش (پرچم) سپهسالار خود را دیدند، ناچار به عقبنشینی رفتند.
هوش مصنوعی: سر و صدای زیادی بلند شد و نالهٔ کرنای (نوعی ابزار موسیقی) به گوش رسید که مانند دم نای (ساز دیگری) بود؛ همچنین صدای روین و هندی (دو نوع ساز دیگر) هم به گوش میرسید.
هوش مصنوعی: گیو، که در جهان دیدهبان و کارکشته است، به آب وارد شد مانند کشتیای که در اثر وزش باد سرعت میگیرد و حرکت میکند.
هوش مصنوعی: گیو در دست خود گرزی بزرگ را بالا میبرد و سپاهیان از کار او به شگفت میمانند.
هوش مصنوعی: نکنه دهنه اسب سبک شد و بار سنگین اسبها سنگینتر شد؛ سر فرماندهان جنگ به خاطر صدای رعدآسا بهتزده و گیج شده است.
هوش مصنوعی: او، یعنی یل رهنما با شمشیر و نیزهٔ سرگرایی که به دست دارد، دشمنان را به قتل میرساند و از آنها میکشد.
هوش مصنوعی: روی هامون (رود هیرمند) چون کوه افراشته شد، بهطوریکه آن دلیران (جنگاوران) از یک نفر (سیاوش) به شدت زد و شکست خوردند و حالتی مایوسانه پیدا کردند.
هوش مصنوعی: یعنی دلاوران (ایل یلان) به سوی او (پیران) عقبنشینی کردند و مانند شیری که به جمع گوسالهها میرود، به او نزدیک شدند.
هوش مصنوعی: وقتی لشکر به فرمان گیو در حال فرار شد، مانند لشکری گرسنه و بینظم بود که هیچگونه انسجام و قوتی نداشت.
هوش مصنوعی: چنان حیران و شوکه برگشت و از آب دور شد که گویی لشکر را در خواب دیده است.
هوش مصنوعی: دمان (مردی از سپاه ایران) به نزد پیران (سرکردهٔ سپاه توران) رسید و قصد داشت سر او را از بدنش جدا کند.
هوش مصنوعی: او (گیو) با ذلت و خجالت، پیران را بهصورت پیاده و در حالیکه درد و رنج زیادی را تحمل میکند، میکشاند. این وضع نشاندهندهی بیچارگی پیران و وضعیت ناگوار اوست.
هوش مصنوعی: گفت که این شخص بددل و غیر قابل اعتماد، در لحظهای مانند اژدهایی وحشتناک گرفتار شده است.
هوش مصنوعی: سیاوش به سخنان پیران توجه کرد و اگر او نیز تبدیل به باد شود، به احتمال زیاد این اتفاق هم رخ خواهد داد.
هوش مصنوعی: پیران، شاه تورانی، در حالی که در برابر سیاوش قرار دارد، او را ستایش و تحسین میکند و در این حالت، با شادی و خرسندی، زمین را میبوسد.
هوش مصنوعی: او میگوید، ای پادشاهی که پر از دانش و علم هستی، تو مانند خورشید در میان دیگران میدرخشی.
هوش مصنوعی: تو از رنج و درد و ناراحتی من آگاه هستی که به خاطر تو به دست شاه پیگار دچار شدهام.
هوش مصنوعی: اگر من از دست این اژدها آزاد شوم، شایسته است که به خوشبختی و نیکبختی تو دست یابم.
هوش مصنوعی: گیو به کیخسرو، پادشاه نیو، نگاه کرد تا ببیند او چه دستوری میدهد.
هوش مصنوعی: فرنگیس، مادر سیاوش، را دید که چشمانش پر از اشک است و زبانش پر از نفرین افراسیاب، که دشمن و عامل بیخبری و مشکلات او است.
هوش مصنوعی: فرنگیس به گیو میگوید که ای مرد بزرگ و افتخارآفرین، تو در طول این سفر طولانی زحمت زیادی متحمل شدهای.
هوش مصنوعی: بدان که این مرد پیر، که پیکس بزرگ و قهرمان است، انسان دانا و شجاعی است و دارای روحی روشن و پاک میباشد.
هوش مصنوعی: پس از آن داور دادگر که راهنمای ما بود، همان کسی که ما را از خون و کشتار نجات داد.
هوش مصنوعی: عشق و مهر بدخواهان جان ما را در پرده قرار داده و از این بدخواهی خود، از خداوند طلب کمک و نجات داریم.
هوش مصنوعی: گیو به پیران گفت: ای سر برتر زنان، تو در شایستگی مانند انسانی نیکو و جاودانه باش.
هوش مصنوعی: به شدت قسم خوردم به ماه و به تاج و تخت پادشاه نیکوکار.
هوش مصنوعی: اگر به او دست پیدا کنم، روز انتقام، زمین را با خونش به رنگ ارغوان درمیآورم.
هوش مصنوعی: کیخسرو به پیران میگوید ای شیرمرد، زبانت را به نام یزدان (خدا) به کشتن نرسان.
هوش مصنوعی: اکنون با سوگند او را جسور کن و گوشش را با خنجر سوراخ کن.
هوش مصنوعی: وقتی که از خنجر تو خون بر زمین بریزد، هم یاد محبت و دوستی به یادت میآید و هم یاد دشمنی و کینه.
هوش مصنوعی: گیو با خنجر گوش پیران را برید و چیزی فراتر از سوگند نگوید، بلکه با قاطعیت و سختی عمل کرد.
هوش مصنوعی: پیران بعد از ماجرا به شاه گفت که حتمی است کلباد (یکی از فرماندهان تورانی) به یقین با سپاه آمده است.
هوش مصنوعی: پیران از سیاوش میخواهد که کلباد (کاسپم) را به او بازگرداند و به او یادآوری میکند که تو جان و داراییات را به او بخشیدهای.
هوش مصنوعی: گیو به سیاوش میگوید، ای دلیر جنگجو، چرا در برابر دشمن در میدان نبرد ضعیف و سست شدهای؟
هوش مصنوعی: اگر به من سوگند بدهی، دوباره دستانت را با بند بلند میبندم.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند این بند را بگشاید، تنها کسی که میتواند این کار را انجام دهد، گلشهر است و بس.
هوش مصنوعی: رئیس بانوان تو (یا بانوان سرور) او است و از او هیچگونه جزئی (چه در درون و چه در ظاهر) برای تو دیده نمیشود.
هوش مصنوعی: پهلوان بههمراه دوستانش سوگند یاد کردند و از همدیگر پیمان گرفتهاند که برای خریدن اسب و آمادهسازی خود اقدام کنند.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند آن بند را بگشاید، مگر اینکه کسی که از گلشهر آمده، آن وسایل و تجهیزات را فراهم کند.
هوش مصنوعی: به او اسب دادند و دستانش را بستند و سپس فرمان دادند که بر او سوار شوند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.