گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

نگه کرد خاقان ازان پشت پیل

زمین دید برسان دریای نیل

یکی پیل بر پشت کوه بلند

ورا نام بد رستم دیو بند

همی کرگس آورد ز ابر سیاه

نظاره بران اختر و چرخ ماه

یکی نامداری ز لشکر بجست

که گفتار ایران بداند درست

بدو گفت رو پیش آن شیر مرد

بگویش که تندی مکن در نبرد

چغانی و شگنی و چینی و وهر

کزین کینه هرگز ندارند بهر

یکی شاه ختلان یکی شاه چین

ز بیگانه مردم ترا نیست کین

یکی شهریارست افراسیاب

که آتش همی بد شناسد ز آب

جهانی بدین گونه کرد انجمن

بد آورد ازین رزم بر خویشتن

کسی نیست بی‌آز و بی نام و ننگ

همان آشتی بهتر آید ز جنگ

فرستاده آمد بر پیلتن

زبان پر ز گفتار و دل پر شکن

بدو گفت کای مهتر رزمجوی

چو رزمت سرآمد کنون بزم جوی

نداری همانا ز خاقان چین

ز کار گذشته بدل هیچ کین

چنو باز گردد تو زو باز گرد

که اکنون سپه را سرآمد نبرد

چو کاموس بر دست تو کشته شد

سر رزمجویان همه گشته شد

چنین داد پاسخ که پیلان و تاج

بنزدیک من باید و تخت عاج

بتاراج ایران نهادست روی

چه باید کنون لابه و گفت و گوی

چو داند که لشکر بجنگ آمدست

شتاب سپاه از درنگ آمدست

فرستاده گفت ای خداوند رخش

بدشت آهوی ناگرفته مبخش

که داند که خود چون بود روزگار

که پیروز برگردد از کارزار

چو بشنید رستم برانگیخت رخش

منم گفت شیراوژن تاج‌بخش

تنی زورمند و ببازو کمند

چه روز فریبست و هنگام بند

چه خاقان چینی کمند مرا

چه شیر ژیان دست بند مرا