گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

گهار گهانی بدان جایگاه

گوی شیرفش با درفش سیاه

برآشفت چون ترگ رستم بدید

خروشی چو شیر ژیان برکشید

بدو گفت من کین ترکان چین

بخواهم ز سگزی برین دشت کین

برانگیخت اسپ از میان سپاه

بیامد بر پیلتن کینه‌خواه

ز نزدیک چون ترگ رستم بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

بدل گفت پیکار با ژنده پیل

چو غوطه است خوردن بدریای نیل

گریزی بهنگام با سر بجای

به از رزم جستن بنام و برای

گریزان بیامد سوی قلبگاه

برو بر نظاره ز هر سو سپاه

درفش تهمتن میان گروه

بسان درخت از بر تیغ کوه

همی تاخت رستم پس او چو گرد

زمین لعل گشت و هوا لاژورد

گهار گهانی بترسید سخت

کزو بود برگشتن تاج و تخت

برآورد یک بانگ برسان کوس

که بشنید آواز گودرز و طوس

همی خواست تا کارزاری کند

ندانست کین بار زاری کند

چه نیکو بود هر که خود را شناخت

چرا تا ز دشمن ببایدش تاخت

پس او گرفته گو پیلتن

که هان چارهٔ گور کن گر کفن

یکی نیزه زد بر کمربند اوی

بدرید خفتان و پیوند اوی

بینداختش همچو برگ درخت

که بر شاخ او بر زند باد سخت

نگونسار کرد آن درفش کبود

تو گفتی گهار گهانی نبود

بدیدند گردان که رستم چه کرد

چپ و راست برخاست گرد نبرد

درفش همایون ببردند و کوس

بیامد سرافراز گودرز و طوس

خروشی برآمد ز ایران سپاه

چو پیروز شد گرد لشکر پناه

بفرمود رستم کز ایران سوار

بر من فرستند صد نامدار

هم اکنون من آن پیل و آن تخت عاج

همان یاره و سنج و آن طوق و تاج

ستانم ز چین و بایران دهم

به پیروز شاه دلیران دهم

از ایران بیامد همی صد سوار

زره‌دار با گرزهٔ گاوسار

چنین گفت رستم بایرانیان

که یکسر ببندند کین را میان

بجان و سر شاه و خورشید و ماه

بخاک سیاوش بایران سپاه

بیزدان دادار جان آفرین

که پیروزی آورد بر دشت کین

که گر نامداران ز ایران سپاه

هزیمت پذیرد ز توران سپاه

سرش را ز تن برکنم در زمان

ز خونش کنم جویهای روان

بدانست لشکر که او شیرخوست

بچنگش سرین گوزن آرزوست

همه سوی خاقان نهادند روی

بنیزه شده هر یکی جنگ جوی

تهمتن بپیش اندرون حمله برد

عنان را برخش تگاور سپرد

همی خون چکانید بر چرخ ماه

ستاره نظاره بر آن رزمگاه

ز بس گرد کز رزمگه بردمید

چنان شد که کس روی هامون ندید

ز بانگ سواران و زخم سنان

نبود ایچ پیدا رکیب از عنان

هوا گشت چون روی زنگی سیاه

ز کشته ندیدند بر دشت راه

همه مرز تن بود و خفتان و خود

تنان را همی داد سرها درود

ز گرد سوار ابر بر باد شد

زمین پر ز آواز پولاد شد

بسی نامدار از پی نام و ننگ

بدادند بر خیره سرها بجنگ

برآورد رستم برانسان خروش

که گفتی برآمد زمانه بجوش

چنین گفت کان پیل و آن تخت عاج

همان یاره و افسر و طوق و تاج

سپرهای چینی و پرده سرای

همان افسر و آلت چارپای

بایران سزاوار کیخسروست

که او در جهان شهریار نوست

که چون او بگیتی سرافراز شاه

نبود و ندیدست خورشید و ماه

شما را چه کارست با تاج زر

بدین زور و این کوشش و این هنر

همه دستها سوی بند آورید

میان را بخم کمند آورید

شما را ز من زندگانی بسست

که تاج و نگین بهر دیگر کسست

فرستم بنزدیک شاه زمین

چه منشور و شنگل چه خاقان چین

و گرنه من این خاک آوردگاه

بنعل ستوران برآرم بماه

بدشنام بگشاد خاقان زبان

بدو گفت کای بدتن بدروان

مه ایران مه آن شاه و آن انجمن

همی زینهاریت باید چو من

تو سگزی که از هر کسی بتری

همی شاه چین بایدت لشکری

یکی تیر باران بکردند سخت

چو باد خزان برجهد بر درخت

هوا را بپوشید پر عقاب

نبیند چنان رزم جنگی بخواب

چو گودرز باران الماس دید

ز تیمار رستم دلش بردمید

برهام گفت ای درنگی مایست

برو با کمان وز سواری دویست

کمانهای چاچی و تیر خدنگ

نگه‌دار پشت تهمتن بجنگ

بگیو آن زمان گفت برکش سپاه

برین دشت زین بیش دشمن مخواه

نه هنگام آرام و آسایش است

نه نیز از در رای و آرایش است

برو با دلیران سوی دست راست

نگه کن که پیران و هومان کجاست

تهمتن نگر پیش خاقان چین

همی آسمان برزند بر زمین

برآشفت رهام همچون پلنگ

بیامد بپشت تهمتن بجنگ

چنین گفت رستم برهام شیر

که ترسم که رخشم شد از کار سیر

چنو سست گردد پیاده شوم

بخون و خوی آهار داده شوم

یکی لشکرست این چو مور و ملخ

تو با پیل و با پیلبانان مچخ

همه پاک در پیش خسرو بریم

ز شگنان و چین هدیهٔ نو بریم

و زان جایگه برخروشید و گفت

که با روم و چین اهرمن باد جفت

ایا گم شده بخت بیچارگان

همه زار و با درد غمخوارگان

شما را ز رستم نبود آگهی

مگر مغزتان از خرد شد تهی

کجا اژدها را ندارد بمرد

همی پیل جوید بروز نبرد

شما را سر از رزم من سیر نیست

مرا هدیه جز گرز و شمشیر نیست

ز فتراک بگشاد پیچان کمند

خم خام در کوههٔ زین فگند

برانگیخت رخش و برآمد خروش

همی اژدها را بدرید گوش

بهر سو که خام اندر انداختی

زمین از دلیران بپرداختی

هرانگه که او مهتری را ز زین

ربودی بخم کمند از کمین

بدین رزمگه بر سرافراز طوس

بابر اندر افراختی بوق و کوس

ببستی از ایران کسی دست اوی

ز هامون نهادی سوی کوه روی