گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

بغرید شنگل ز پیش سپاه

منم گفت گرداوژن رزم‌خواه

بگویید کان مرد سگزی کجاست

یکی کرد خواهم برو نیزه راست

چو آواز شنگل برستم رسید

ز لشکر نگه کرد و او را بدید

بدو گفت هان آمدم رزمخواه

نگر تا نگیری بلشکر پناه

چنین گفت رستم که از کردگار

نجستم جزین آرزوی آشکار

که بیگانه‌ای زان بزرگ انجمن

دلیری کند رزم جوید ز من

نه سقلاب ماند ازیشان نه هند

نه شمشیر هندی نه چینی پرند

پی و بیخ ایشان نمانم بجای

نمانم بترکان سر و دست و پای

بر شنگل آمد به آواز گفت

که ای بدنژاد فرومایه جفت

مرا نام رستم کند زال زر

تو سگزی چرا خوانی ای بدگهر

نگه کن که سگزی کنون مرگ تست

کفن بی‌گمان جوشن و ترگ تست

همی گشت با او به آوردگاه

میان دو صف برکشیده سپاه

یکی نیزه زد برگرفتش ز زین

نگونسار کرد و بزد بر زمین

برو بر گذر کرد و او را نخست

بشمشیر برد آنگهی شیر دست

برفتند زان روی کنداوران

بزهر آب داده پرندآوران

چو شنگل گریزان شد از پیلتن

پراگنده گشتند زان انجمن

دو بهره ازیشان بشمشیر کشت

دلیران توران نمودند پشت

بجان شنگل از دست رستم بجست

زره بود و جوشن تنش را نخست

چنین گفت شنگل که این مرد نیست

کس او را بگیتی هم آورد نیست

یکی ژنده پیلست بر پشت کوه

مگر رزم سازند یکسر گروه

بتنها کسی رزم با اژدها

نجوید چو جوید نیابد رها

بدو گفت خاقان ترا بامداد

دگر بود رای و دگر بود یاد

سپه را بفرمود تا همگروه

برانند یکسر بکردار کوه

سرافراز را در میان آورند

تنومند را جان زیان آورند

بشمشیر برد آن زمان شیر دست

چپ لشکر چینیان برشکست

هر آنگه که خنجر برانداختی

همه ره تن بی سر انداختی

نه با جنگ او کوه را پای بود

نه با خشم او پیل را جای بود

بدان سان گرفتند گرد اندرش

که خورشید تاریک شد از برش

چنان نیزه و خنجر و گرز و تیر

که شد ساخته بر یل شیرگیر

گمان برد کاندر نیستان شدست

ز خون روی کشور میستان شدست

بیک زخم ده نیزه کردی قلم

خروشان و جوشان و دشمن دژم

دلیران ایران پس پشت اوی

بکینه دل آگنده و جنگ جوی

ز بس نیزه و گرز و گوپال و تیغ

تو گفتی همی ژاله بارد ز میغ

ز کشته همه دشت آوردگاه

تن و پشت و سر بود و ترگ و کلاه

ز چینی و شگنی و از هندوی

ز سقلاب و هری و از پهلوی

سپه بود چون خاک در پای کوه

ز یک مرد سگزی شده همگروه

که با او بجنگ اندرون پای نیست

چنو در جهان لشکر آرای نیست

کسی کو کند زین سخن داستان

نباشد خردمند همداستان

که پرخاشخر نامور صد هزار

بسنده نبودند با یک سوار

ازین کین بد آمد بافراسیاب

ز رستم کجا یابد آرام و خواب

چنین گفت رستم بایرانیان

کزین جنگ دشمن کند جان زیان

هم‌اکنون ز پیلان و از خواسته

همان تخت و آن تاج آراسته

ستانم ز چینی بایران دهم

بدان شادمان روز فرخ نهم

نباشد جز ایرانیان شاد کس

پی رخش و ایزد مرا یار بس

یکی را ز شگنان و سقلاب و چین

نمانم که پی برنهد بر زمین

که امروز پیروزی روز ماست

بلند آسمان لشکر افروز ماست

گر ایدونک نیرو دهد دادگر

پدید آورد رخش رخشان هنر

برین دشت من گورستانی کنم

برومند را شارستانی کنم

یکی از شما سوی لشکر شوید

بکوشید و با باد همبر شوید

بکوبید چون من بجنبم ز جای

شما برفرازید سنج و درای

زمین را سراسر کنید آبنوس

بگرد سواران و آوای کوس

بکوبید گوپال و گرز گران

چو پولاد را پتک آهنگران

از انبوه ایشان مدارید باک

ز دریا بابر اندر آرید خاک

همه دیده بر مغفر من نهید

چو من بر خروشم دمید و دهید

بدرید صفهای سقلاب و چین

نباید که بیند هوا را زمین

وزان جایگه رفت چون پیل مست

یکی گرزهٔ گاوپیکر بدست

خروشان سوی میمنه راه جست

ز لشکر سوی کندر آمد نخست

همه میمنه پاک بر هم درید

بسی ترگ و سر بد که تن را ندید