گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

شتر یافت چندان و چندان گله

که از بارگی شد سپه بی‌گله

ز توران سپه برنهادند رخت

سلیح گرانمایه و تاج و تخت

خروش آمد و نالهٔ گاودم

جرس برکشیدند و رویینه خم

سوی شهر ایران نهادند روی

سپاهی بران گونه با رنگ و بوی

چو آگاهی آمد ز رستم بشاه

خروش آمد از شهر وز بارگاه

از ایران تبیره برآمد بابر

که آمد خداوند گوپال و ببر

یکی شادمانی بد اندر جهان

خنیده میان کهان و مهان

دل شاه شد چون بهشت برین

همی خواند بر کردگار آفرین

بفرمود تا پیل بردند پیش

بجنبید کیخسرو از جای خویش

جهانی به‌آیین شد آراسته

می و رود و رامشگر و خواسته

تبیره برآمد ز هر جای و نای

چو شاه جهان اندر آمد ز جای

همه روی پیل از کران تا کران

پر از مشک بود و می و زعفران

ز افسر سر پیلبان پرنگار

ز گوش اندر آویخته گوشوار

بسی زعفران و درم ریختند

ز بر مشک و عنبر همی بیختند

همه شهر آوای رامشگران

نشسته ز هر سو کران تا کران

چنان بد جهان را ز شادی و داد

که گیتی روان را دوامست و شاد

تهمتن چو تاج سرافراز دید

جهانی سراسر پرآواز دید

فرود آمد و برد پیشش نماز

بپرسید خسرو ز راه دراز

گرفتش بغوش در شاه تنگ

چنین تا برآمد زمانی درنگ

همی آفرین خواند شاه جهان

بران نامور موبد و پهلوان

بفرمود تا پیلتن برنشست

گرفته همه راه دستش بدست

همی گفت چندین چرا ماندی

که بر ما همی آتش افشاندی

چو طوس و فریبرز و گودرز و گیو

چو رهام و گرگین و گردان نیو

ز ره سوی ایوان شاه آمدند

بدان نامور بارگاه آمدند

نشست از بر تخت زر شهریار

بنزدیک او رستم نامدار

فریبرز و گودرز و رهام و گیو

نشستند با نامداران نیو

سخن گفت کیخسرو از رزمگاه

ازان رنج و پیگار توران سپاه

بدو گفت گودرز کای شهریار

سخنها درازست زین کارزار

می و جام و آرام باید نخست

پس آنگاه ازین کار پرسی درست

نهادند خوان و بخندید شاه

که ناهار بودی همانا به راه

بخوان بر می آورد و رامشگران

بپرسش گرفت از کران تا کران

ز افراسیاب وز پولادوند

ز کشتی و از تابداده کمند

بدو گفت گودرز کای شهریار

ز مادر نزاید چو رستم سوار

اگر دیو پیش آید ار اژدها

ز چنگ درازش نیابد رها

هزار افرین باد بر شهریار

بویژه برین شیردل نامدار

بگفت آنچ کرد او بپولادوند

ز کشتی و نیرنگ وز رنگ و بند

ز افگندن دیو وز کشتنش

همان جنگ و پیگار و کین جستنش

چو افتاد بر خاک زو رفت هوش

برآمد ز گردان دیوان خروش

چو آمد بهوش آن سرافراز دیو

برآمد بناگاه زو یک غریو

همانگه درآمد باسپ و برفت

همی بند جانش ز رستم بکفت

چنان شاد شد زان سخن تاجور

که گفتی ز ایوان برآورد سر

چنین داد پاسخ که ای پهلوان

توی پیر و بیدار و روشن‌روان

کسی کش خرد باشد آموزگار

نگه داردش گردش روزگار

ازین پهلوان چشم بد دور باد

همه زندگانیش در سور باد

همی بود یک هفته با می بدست

ازو شادمان تاج و تخت و نشست

سخنهای رستم بنای و برود

بگفتند بر پهلوانی سرود

تهمتن بیک ماه نزدیک شاه

همی بود با جام در پیشگاه

ازان پس چنین گفت با شهریار

که ای پرهنر نامور تاجدار

جهاندار با دانش و نیک‌خوست

ولیکن مرا چهر زال آرزوست

در گنج بگشاد شاه جهان

ز پرمایه چیزی که بودش نهان

ز یاقوت وز تاج و انگشتری

ز دینار وز جامهٔ ششتری

پرستار با افسر و گوشوار

همان جعد مویان سیمین عذار

طبقهای زرین پر از مشک و عود

دو نعلین زرین و زرین عمود

برو بافته گوهر شاهوار

چنانچون بود در خور شهریار

بنزد تهمتن فرستاد شاه

دو منزل همی رفت با او براه

چو خسرو غمی شد ز راه دراز

فرود آمد و برد رستم نماز

ورا کرد پدرود و ز ایران برفت

سوی زابلستان خرامید تفت

سراسر جهان گشت بر شاه راست

همی گشت گیتی بران سان که خواست

سر آوردم این رزم کاموس نیز

درازست و کم نیست زو یک پشیز

گر از داستان یک سخن کم بدی

روان مرا جای ماتم بدی

دلم شادمان شد ز پولادوند

که بفزود بر بند پولاد بند