گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو لشکر بیامد به راه چرم

کلات از بر و زیر آب میم

همی یاد کردند رزم فرود

پشیمانی و درد و تیمار بود

همه دل پر از درد و از بیم شاه

دو دیده پر از خون و تن پر گناه

چنان شرمگین نزد شاه آمدند

جگر خسته و پر گناه آمدند

برادرش را کشته بر بی‌گناه

به دشمن سپرده نگین و کلاه

همه یکسره دست کرده به کش

برفتند پیشش پرستار فش

بدیشان نگه کرد خسرو به خشم

دلش پر ز درد و پر از خون دو چشم

به یزدان چنین گفت کای دادگر

تو دادی مرا هوش و رای و هنر

همی شرم دارم من از تو کنون

تو آگه‌تری بی‌شک از چند و چون

وگرنه بفرمودمی تا هزار

زدندی به میدان پیکار دار

تن طوس را دار بودی نشست

هرانکس که با او میان را ببست

ز کین پدر بودم اندر خروش

دلی داشتم پر غم و درد و جوش

کنون کینه نو شد ز کین فرود

سر طوس نوذر بباید درود

بگفتم که سوی کلات و چرم

مرو گر فشانند بر سر درم

کزان ره فرودست و با مادرست

سپهبد نژادست و کنداور است

دمان طوس نامرد ناهوشیار

چرا برد لشکر به سوی حصار

کنون لاجرم کردگار سپهر

ز طوس و ز لشکر ببرید مهر

بد آمد به گودرزیان بر ز طوس

که نفرین بر او باد و بر پیل و کوس

همی خلعت و پندها دادمش

به جنگ برادر فرستادمش

جهانگیر چون طوس نوذر مباد

چنو پهلوان پیش لشکر مباد

دریغ آن فرود سیاوش دریغ

که با زور و دل بود و با گرز و تیغ

به سان پدر کشته شد بی‌گناه

به دست سپهدار من با سپاه

به گیتی نباشد کم از طوس کس

که او از در بند چاهست و بس

نه در سرش مغز و نه در تنش رگ

چه طوس فرومایه پیشم چه سگ

ز خون برادر به کین پدر

همی گشت پیچان و خسته جگر

سپه را همه خوار کرد و براند

ز مژگان همی خون به رخ برفشاند

در بار دادن بر ایشان ببست

روانش به مرگ برادر بخست

بزرگان ایران به ماتم شدند

دلیران به درگاه رستم شدند

به پوزش که این بودنی کار بود

که را بود آهنگ رزم فرود

بدانگه کجا کشته شد پور طوس

سر سرکشان خیره گشت از فسوس

همان نیز داماد او ریونیز

نبود از بد بخت مانند چیز

که دانست نام و نژاد فرود

کجا شاه را دل بخواهد شخود

تو خواهشگری کن که برناست شاه

مگر سر بپیچد ز کین سپاه

نه فرزند کاوس‌کی ریونیز

به جنگ اندرون کشته شد زار نیز

که کهتر پسر بود و پرخاشجوی

دریغ آنچنان خسرو ماهروی

چنین است انجام و فرجام جنگ

یکی تاج یابد یکی گور تنگ

چو شد روی گیتی ز خورشید زرد

به خم اندر آمد شب لاژورد

تهمتن بیامد به نزدیک شاه

ببوسید خاک از در پیشگاه

چنین گفت مر شاه را پیلتن

که بادا سرت برتر از انجمن

به خواهشگری آمدم نزد شاه

همان از پی طوس و بهر سپاه

چنان دان که کس بی‌بهانه نمرد

از این در سخنها بباید شمرد

و دیگر کزان بدگمان بد سپاه

که فرخ برادر نبد نزد شاه

همان طوس تندست و هشیار نیست

و دیگر که جان پسر خوار نیست

چو در پیش او کشته شد ریونیز

زرسپ آن جوان سرافراز نیز

گر او برفروزد نباشد شگفت

جهانجوی را کین نباید گرفت

بدو گفت خسرو که ای پهلوان

دلم پر ز تیمار شد زان جوان

کنون پند تو داروی جان بود

وگر چه دل از درد پیچان بود

به پوزش بیامد سپهدار طوس

به پیش سپهبد زمین داد بوس

همی آفرین کرد بر شهریار

که نوشه بدی تا بود روزگار

زمین بندهٔ تاج و تخت تو باد

فلک مایهٔ فر و بخت تو باد

منم دل پر از غم ز کردار خویش

به غم بسته جان را ز تیمار خویش

همان نیز جانم پر از شرم شاه

زبان پر ز پوزش روان پر گناه

ز پاکیزه جان فرود و زرسپ

همی برفروزم چو آذرگشسپ

اگر من گنهکارم از انجمن

همی پیچم از کردهٔ خویشتن

به ویژه ز بهرام وز ریونیز

همی جان خویشم نیاید بچیز

اگر شاه خشنود گردد ز من

وزین نامور بی‌گناه انجمن

شوم کین این ننگ بازآورم

سر شیب را برفراز آورم

همه رنج لشکر به تن برنهم

اگر جان ستانم اگر جان دهم

از این پس به تخت و کله ننگرم

جز از ترگ رومی نبیند سرم

ز گفتار او شاد شد شهریار

دلش تازه شد چون گل اندر بهار

چو تاج خور روشن آمد پدید

سپیده ز خم کمان بردمید

سپهبد بیامد به نزدیک شاه

ابا او بزرگان ایران سپاه

بدیشان چنین گفت شاه جهان

که هرگز پی کین نگردد نهان

ز تور و ز سلم اندر آمد سخن

ازان کین پیشین و رزم کهن

چنین ننگ بر شاه ایران نبود

زمین پر ز خون دلیران نبود

همه کوه پر خون گودرزیان

به زنار خونین ببسته میان

همان مرغ و ماهی بر ایشان بزار

بگرید به دریا و بر کوهسار

از ایران همه دشت تورانیان

سر و دست و پایست و پشت و میان

شما را همه شادمانیست رای

به کینه نجنبد همی دل ز جای

دلیران همه دست کرده به کش

به پیش خداوند خورشیدفش

همه همگنان خاک دادند بوس

چو رهام و گرگین، چو گودرز و طوس

چو خراد با زنگهٔ شاوران

دگر بیژن و گیو و کنداوران

که ای شاه نیک‌اختر و شیردل

ببرده ز شیران به شمشیر دل

همه یک به یک پیش تو بنده‌ایم

ز تشویر خسرو سرافگنده‌ایم

اگر جنگ فرمان دهد شهریار

همه سرفشانیم در کارزار

سپهدار پس گیو را پیش خواند

به تخت گرانمایگان برنشاند

فراوانش بستود و بنواختش

بسی خلعت و نیکوی ساختش

بدو گفت کاندر جهان رنج من

تو بردی و بی‌بهری از گنج من

نباید که بی رای تو پیل و کوس

سوی جنگ راند سپهدار طوس

به تندی مکن سهمگین کار خرد

که روشن‌روان باد بهرام گرد

ز گفتار بدگوی وز نام و ننگ

جهان کرد بر خویشتن تار و تنگ