شبی داغ دل پر ز تیمار طوس
بخواب اندر آمد گه زخم کوس
چنان دید روشن روانش بخواب
که رخشنده شمعی برآمد ز آب
بر شمع رخشان یکی تخت عاج
سیاوش بران تخت با فر و تاج
لبان پر ز خنده زبان چربگوی
سوی طوس کردی چو خورشید روی
که ایرانیان را هم ایدر بدار
که پیروزگر باشی از کارزار
بگو در زیان هیچ غمگین مشو
که ایدر یکی گلستانست نو
بزیر گل اندر همی میخوریم
چه دانیم کین باده تا کی خوریم
ز خواب اندر آمد شده شاد دل
ز درد و غمان گشته آزاد دل
بگودرز گفت ای جهان پهلوان
یکی خواب دیدم بروشن روان
نگه کن که رستم چو باد دمان
بیاید بر ما زمان تا زمان
بفرمود تا برکشیدند نای
بجنبید بر کوه لشکر ز جای
ببستند گردان ایران میان
برافراختند اختر کاویان
بیاورد زان روی پیران سپاه
شد از گرد خورشید تابان سیاه
از آواز گردان و باران تیر
همی چشم خورشید شد خیره خیر
دو لشکر بروی اندر آورده روی
ز گردان نشد هیچ کس جنگجوی
چنین گفت هومان بپیران که جنگ
همی جست باید چه جویی درنگ
نه لشکر بدشت شکار اندرند
که اسپان ما زیر بار اندرند
بدو گفت پیران که تندی مکن
نه روز شتابست و گاه سخن
سه تن دوش با خوار مایه سپاه
برفتند بیگاه زین رزمگاه
چو شیران جنگی و ما چون رمه
که از کوهسار اندر آید دمه
همه دشت پر جوی خون یافتیم
سر نامداران نگون یافتیم
یکی کوه دارند خارا و خشک
همی خار بویند اسپان چو مشک
بمان تا بران سنگ پیچان شوند
چو بیچاره گردند بیجان شوند
گشاده نباید که دارید راه
دو رویه پس و پیش این رزمگاه
چو بیرنج دشمن بچنگ آیدت
چو بشتابیش کار تنگ آیدت
چرا جست باید همی کارزار
طلایه برین دشت بس صد سوار
بباشیم تا دشمن از آب و نان
شود تنگ و زنهار خواهد بجان
مگر خاکگر سنگ خارا خورند
چو روزی سرآید خورند و مرند
سوی خیمه رفتند زان رزمگاه
طلایه بیامد به پیش سپاه
گشادند گردان سراسر کمر
بخوان و بخوردن نهادند سر
بلشکر گه آمد سپهدار طوس
پر از خون دل و روی چون سندروس
بگودرز گفت این سخن تیره گشت
سر بخت ایرانیان خیره گشت
همه گرد بر گرد ما لشکرست
خور بارگی خارگر خاورست
سپه را خورش بس فراوان نماند
جز از گرز و شمشیر درمان نماند
بشبگیر شمشیرها برکشیم
همه دامن کوه لشکر کشیم
اگر اختر نیک یاری دهد
بریشان مرا کامگاری دهد
ور ایدون کجا داور آسمان
بشمشیر بر ما سرآرد زمان
ز بخش جهانآفرین بیش و کم
نباشد مپیمای بر خیره دم
مرا مرگ خوشتر بنام بلند
ازین زیستن با هراس و گزند
برین برنهادند یکسر سخن
که سالار نیک اختر افگند بن
چو خورشید برزد ز خرچنگ چنگ
بدرید پیراهن مشک رنگ
به پیران فرستاده آمد ز شاه
که آمد ز هر جای بیمر سپاه
سپاهی که دریای چین را ز گرد
کند چون بیابان بروز نبرد
نخستین سپهدار خاقان چین
که تختش همی برنتابد زمین
تنش زور دارد چو صد نره شیر
سر ژنده پیل اندر آرد بزیر
یکی مهتر از ماورالنهر بر
که بگذارد از چرخ گردنده سر
ببالا چو سرو و بدیدار ماه
جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه
سر سرافرازان و کاموس نام
برآرد ز گودرز و از طوس نام
ز مرز سپیجاب تا دشت روم
سپاهی که بود اندر آباد بوم
فرستادم اینک سوی کارزار
برآرند از طوس و خسرو دمار
چو بشنید پیران بتوران سپاه
چنین گفت کای سرفرازان شاه
بدین مژدهٔ شاه پیر و جوان
همه شاد باشید و روشنروان
بباید کنون دل ز تیمار شست
بایران نمانم بر و بوم و رست
سر از رزم و از رنج و کین خواستن
برآسود وز لشکر آراستن
بایران و توران و بر خشک و آب
نبینند جز کام افراسیاب
ز لشکر بر پهلوان پیش رو
بمژده بیامد همی نو بنو
بگفتند کای نامور پهلوان
همیشه بزی شاد و روشنروان
بدیدار شاهان دلت شاددار
روانت ز اندیشه آزاد دار
ز کشمیر تا برتر از رود شهد
درفش و سپاهست و پیلان و مهد
نخست اندر آیم ز خاقان چین
که تاجش سپهرست و تختش زمین
چو منشور جنگی که با تیغ اوی
بخاک اندر آید سر جنگجوی
دلاور چو کاموس شمشیرزن
که چشمش ندیدست هرگز شکن
همه کارهای شگرف آورد
چو خشم آورد باد و برف آورد
چو خشنود باشد بهار آردت
گل و سنبل جویبار آردت
ز سقلاب چون کندر شیر مرد
چو پیروز کانی سپهر نبرد
چو سگسار غرچه چو شنگل ز هند
هوا پردرفش و زمین پر پرند
چغانی چو فرطوس لشکر فروز
گهار گهانی گو گردسوز
شمیران شگنی و گردوی وهر
پراگنده بر نیزه و تیغ زهر
تو اکنون سرافراز و رامش پذیر
کزین مژده بر نا شود مرد پیر
ز لشکر توی پهلو و پیش رو
همیشه بزی شاد و فرمانت نو
دل و جان پیران پر از خنده گشت
تو گفتی مگر مرده بد زنده گشت
بهومان چنین گفت پیران که من
پذیره شوم پیش این انجمن
که ایشان ز راه دراز آمدند
پراندیشه و رزمساز آمدند
ازین آمدن بینیازند سخت
خداوند تاجاند و زیبای تخت
ندارند سر کم ز افراسیاب
که با تخت و گنجاند و با جاه و آب
شوم تا ببینم که چند و چیند
سپهبد کدامند و گردان کیند
کنم آفرین پیش خاقان چین
وگر پیش تختش ببوسم زمین
ببینم سرافراز کاموس را
برابر کنم شنگل و طوس را
چو باز آیم ایدر ببندم میان
برآرم دم و دود از ایرانیان
اگر خود ندارند پایاب جنگ
بریشان کنم روز تاریک و تنگ
هرانکس که هستند زیشان سران
کنم پای و گردن ببندگران
فرستم بنزدیک افراسیاب
نه آرام جویم بدین بر نه خواب
ز لشکر هر آنکس که آید بدست
سرانشان ببرم بشمشیر پست
بسوزم دهم خاک ایشان بباد
نگیریم زان بوم و بر نیز یاد
سه بهره ازان پس برانم سپاه
کنم روز بر شاه ایران سیاه
یکی بهره زیشان فرستم ببلخ
بایرانیان بر کنم روز تلخ
دگر بهره بر سوی کابلستان
بکابل کشم خاک زابلستان
سوم بهره بر سوی ایران برم
ز ترکان بزرگان و شیران برم
زن و کودک خرد و پیر و جوان
نمانم که باشد تنی با روان
بر و بوم ایران نمانم بجای
که مه دست بادا ازیشان مه پای
کنون تا کنم کارها را بسیچ
شما جنگ ایشان مجویید هیچ
بفگت این و دل پر ز کینه برفت
همی پوست بر تنش گفتی بکفت
بلکشر چنین گفت هومان گرد
که دلرا ز کینه نباید سترد
دو روز این یکی رنج بر تن نهید
دو دیده بکوه هماون نهید
نباید که ایشان شبی بیدرنگ
گریزان برانند ازین جای تنگ
کنون کوه و رود و در و دشت و راه
جهانی شود پردرفش سپاه
چو پیران بنزدیک لشکر رسید
در و دشت از سم اسپان ندید
جهان پر سراپرده و خیمه بود
زده سرخ و زرد و بنفش و کبود
ز دیبای چینی و از پرنیان
درفشی ز هر پردهای در میان
فروماند و زان کارش آمد شگفت
بسی با دل اندیشه اندر گرفت
که تا این بهشتست یا رزمگاه
سپهر برینست گر تاج و گاه
بیامد بنزدیک خاقان چین
پیاده ببوسید روی زمین
چو خاقان بدیدش به بر درگرفت
بماند از بر و یال پیران شگفت
بپرسید بسیار و بنواختش
بر خویش نزدیک بنشاختش
بدو گفت بخ بخ که با پهلوان
نشینم چنین شاد و روشنروان
بپرسید زان پس کز ایران سپاه
که دارد نگین و درفش و کلاه
کدامست جنگی و گردان کیند
نشسته برین کوه سر بر چیند
چنین داد پاسخ بدو پهلوان
که بیدار دل باش و روشنروان
درود جهان آفرین بر تو باد
که کردی بپرسش دل بنده شاد
ببخت تو شادانم و تن درست
روانم همی خاک پای تو جست
از ایرانیان هرچ پرسید شاه
نه گنج و سپاهست و نه تاج و گاه
بیاندازه پیکار جستند و جنگ
ندارند از جنگ جز خاره سنگ
چو بیکام و بینام و بیتن شدند
گریزان بکوه هماون شدند
سپهدار طوس است مردی دلیر
بهامون نترسد ز پیکار شیر
بزرگان چو گودرز کشوادگان
چو گیو و چو رهام ز آزادگان
ببخت سرافراز خاقان چین
سپهبد نبیند سپه را جزین
بدو گفت خاقان که نزدیک من
بباش و بیاور یکی انجمن
یک امروز با کام دل می خوریم
غم روز ناآمده نشمریم
بیاراست خیمه چو باغ بهار
بهشتست گفتی برنگ و نگار
چو بر گنبد چرخ رفت آفتاب
دل طوس و گودرز شد پر شتاب
که امروز ترکان چرا خامشاند
برای بداند، ار ز می بیهشاند
اگر مستمندند گر شادمان
شدم در گمان از بد بدگمان
اگرشان به پیکار یار آمدست
چنان دان که بد روزگار آمدست
تو ایرانیان را همه کشته گیر
وگر زنده از رزم برگشته گیر
مگر رستم آید بدین رزمگاه
وگرنه بد آید بما زین سپاه
ستودان نیابیم یک تن نه گور
بکوبندمان سر بنعل ستور
بدو گفت گیو ای سپهدار شاه
چه بودت که اندیشه کردی تباه
از اندیشهٔ ما سخن دیگرست
ترا کردگار جهان یاورست
بسی تخم نیکی پراگندهایم
جهان آفرین را پرستندهایم
و دیگر ببخت جهاندار شاه
خداوند شمشیر و تخت و کلاه
ندارد جهان آفرین دست یاز
که آید ببدخواه ما را نیاز
چو رستم بیاید بدین رزمگاه
بدیها سرآید همه بر سپاه
نباشد ز یزدان کسی ناامید
وگر شب شود روی روز سپید
بیک روز کز ما نجستند جنگ
مکن دل ز اندیشه بر خیره تنگ
نبستند بر ما در آسمان
بپایان رسد هر بد بدگمان
اگر بخشش کردگار بلند
چنانست کاید بمابر گزند
به پرهیز و اندیشهٔ نابکار
نه برگردد از ما بد روزگار
یکی کنده سازیم پیش سپاه
چنانچون بود رسم و آیین و راه
همه جنگ را تیغها برکشیم
دو روز دگر ار کشند ار کشیم
ببینیم تا چیست آغازشان
برهنه شود بیگمان رازشان
از ایران بیاید همان آگهی
درخشان شود شاخ سرو سهی
سپهدار گودرز بر تیغ کوه
برآمد برفت از میان گروه
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
ز بالا همی سوی خاور گذشت
بزاری خروش آمد از دیدهگاه
که شد کار گردان ایران تباه
سوی باختر گشت گیتی ز گرد
سراسر بسان شب لاژورد
شد از خاک خورشید تابان بنفش
ز بس پیل و بر پشت پیلان درفش
غو دیده بشنید گودرز و گفت
که جز خاک تیره نداریم جفت
رخش گشت ز اندوه برسان قیر
چنان شد کجا خسته گردد بتیر
چنین گفت کز اختر روزگار
مرا بهره کین آمد و کارزار
ز گیتی مرا شور بختیست بهر
پراگنده بر جای تریاک زهر
نبیره پسر داشتم لشکری
شده نامبردار هر کشوری
بکین سیاوش همه کشته شد
ز من بخت بیدار برگشته شد
ازین زندگانی شدم ناامید
سیه شد مرا بخت و روز سپید
نزادی مرا کاشکی مادرم
نگشتی سپهر بلند از برم
چنین گفت با دیدهبان پهلوان
که ای مرد بینا و روشنروان
نگه کن بتوران و ایران سپاه
که آرام دارند از آوردگاه
درفش سپهدار ایران کجاست
نگه کن چپ لشکر و دست راست
بدو دیدهبان گفت کز هر دو روی
نه بینم همی جنبش و گفتوگوی
ازان کار شد پهلوان پر ز درد
فرود ریخت از دیدگان آب زرد
بنالید و گفت اسپ را زین کنید
ازین پس مرا خشت بالین کنید
شوم پر کنم چشم و آغوش را
بگیرم ببر گیو و شیدوش را
همان بیژن گیو و رهام را
سواران جنگی و خودکام را
به پدرود کردن رخ هر کسی
ببوسم ببارم ز مژگان بسی
نهادند زین بر سمند چمان
خروش آمد از دیده هم در زمان
که ای پهلوان جهان شادباش
ز تیمار و درد و غم آزاد باش
که از راه ایران یکی تیره گرد
پدید آمد و روز شد لاژورد
فراوان درفش از میان سپاه
برآمد بکردار تابنده ماه
بپیش اندرون گرگ پیکر یکی
یکی ماه پیکر ز دور اندکی
درفشی بدید اژدها پیکرش
پدید آمد و شیر زرین سرش
بدو گفت گودرز انوشهٔ بدی
ز دیدار تو دور چشم بدی
چو گفتارهای تو آید بجای
بدین سان که گفتی بپاکیزه رای
ببخشمت چندان گرانمایه چیز
کزان پس نیازت نیاید بنیز
وزان پس چو روزی بایران شویم
بنزدیک شاه دلیران شویم
ترا پیش تختش برم ناگهان
سرت برفرازم بجاه از مهان
چو باد دمنده ازان جایگاه
برو سوی سالار ایران سپاه
همه هرچ دیدی بدیشان بگوی
سبک باش و از هر کسی مژده جوی
بدو دیدهبان گفت کز دیدهگاه
نشاید شدن پیش ایران سپاه
چو بینم که روی زمین تار گشت
برین دیده گه دیده بیکار گشت
بکردار سیمرغ ازین دیدهگاه
برم آگهی سوی ایران سپاه
چنین گفت با دیدهبان پهلوان
که اکنون نگه کن بروشن روان
دگر باره بنگر ز کوه بلند
که ایشان بنزدیک ما کی رسند
چنین داد پاسخ که فردا پگاه
بکوه هماون رسد آن سپاه
چنان شاد شد زان سخن پهلوان
چو بیجان شده باز یابد روان
وزان روی پیران بکردار گرد
همی راند لشکر بدشت نبرد
سواری بمژده بیامد ز پیش
بگفت آن کجا رفته بد کم و بیش
چو بشنید هومان بخندید و گفت
که شد بیگمان بخت بیدار جفت
خروشی بشادی ازان رزمگاه
بابر اندر آمد ز توران سپاه
بزرگان ایران پر از داغ و درد
رخان زرد و لبها شده لاژورد
باندرز کردن همه همگروه
پراگنده گشتند بر گرد کوه
بهر جای کرده یکی انجمن
همی مویه کردند بر خویشتن
که زار این دلیران خسرونژاد
کزیشان بایران نگیرند یاد
کفنها کنون کام شیران بود
زمین پر ز خون دلیران بود
سپهدار با بیژن گیو گفت
که برخیز و بگشای راز از نهفت
برو تا سر تیغ کوه بلند
ببین تا کیند و چه و چون و چند
همی بر کدامین ره آید سپاه
که دارد سراپرده و تخت و گاه
بشد بیژن گیو تا تیغ کوه
برآمد بیانبوه دور از گروه
ازان کوه سر کرد هر سو نگاه
درفش سواران و پیل و سپاه
بیامد بسوی سپهبد دوان
دل از غم پر از درد و خسته روان
بدو گفت چندان سپاهست و پیل
که روی زمین گشت برسان نیل
درفش و سنان را خود اندازه نیست
خور از گرد بر آسمان تازه نیست
اگر بشمری نیست انداز و مر
همی از تبیره شود گوش کر
سپهبد چو بشنید گفتار اوی
دلش گشت پر درد و پر آب روی
سران سپه را همه گرد کرد
بسی گرم و تیمار لشکر بخورد
چنین گفت کز گردش روزگار
نبینم همی جز غم کارزار
بسی گشتهام بر فراز و نشیب
برویم نیامد ازینسان نهیب
کنون چارهٔ کار ایدر یکیست
اگر چه سلیح و سپاه اندکیست
بسازیم و امشب شبیخون کنیم
زمین را ازیشان چو جیحون کنیم
اگر کشته آییم در کارزار
نکوهش نیابیم از شهریار
نگویند بی نام گردی بمرد
مگر زیر خاکم بباید سپرد
بدین رام گشتند یکسر سپاه
هرانکس که بود اندران رزمگاه
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، داستانی از نبرد ایرانیان و تورانیان روایت میشود. در یک شب داغ، طوس، سردار ایرانی، خواب زیبایی میبیند که در آن سیاوش را میبیند که پیروز و شاداب به او پیام میدهد. طوس و گودرز، دیگر سردار ایرانی، با شور و شوق تصمیم میگیرند که آماده نبرد شوند و سپاه را فراخوانند.
آنها متوجه میشوند که لشکر توران آماده جنگ است و در همین حال، پیران، سردار تورانی، احوال لشکر ایران را زیر نظر دارد. او نگران است که نبرد به خوبی پیش نرود و به لشکرش هشدار میدهد. اما در نهایت، شور جنگ به دو طرف بازمیگردد و هر دو لشکر برای رویارویی آماده میشوند. در این میان، گودرز و سایر سرداران ایرانی نگران سرنوشت نبرد هستند و برتر بودن روزگار و شانس را در نظر میگیرند.
در انتها، امید به پیروزی وجود دارد و هر دو طرف در انتظار رستمی هستند که وضعیت را تغییر دهد. جنگی سخت و خونین در پیش است و سران لشکر به آوردگاه میروند، در حالی که دعا و آرزوهایی برای موفقیت دارند. این شعر به خوبی فضای دلهره، امید و نهایتاً انتظار برای نبرد را منتقل میکند.
هوش مصنوعی: شبی، دل آکنده از غم و درد، به خواب رفتم و در خواب، صدای زخم و ضربه کوس را شنیدم.
هوش مصنوعی: او در خواب دید که مانند شمعی درخشان از آب بلند شده است.
هوش مصنوعی: بر روی شمع روشن، تختی از عاج سیاوش قرار دارد که بر روی آن با شکوه و تاج نشسته است.
هوش مصنوعی: لبان خندان و زبان شیرین تو، همچون خورشیدی که به روی طوس میتابد، دل را شاد و سرزنده کرده است.
هوش مصنوعی: ایرانیان را نیز در اینجا جمع کن، تا در میدان نبرد بتوانی پیروز باشی.
هوش مصنوعی: نگران ضرر و زیان نباش، چرا که اینجا جایی پر از گل و سرسبزی است.
هوش مصنوعی: زیر گل نشستهایم و مشغول نوشیدن هستیم، اما نمیدانیم که این شراب چه زمانی به پایان خواهد رسید و چه مدت میتوانیم از آن لذت ببریم.
هوش مصنوعی: از خواب بیدار شده و شاداب است، زیرا از درد و غم رهایی یافته است.
هوش مصنوعی: بگودرز گفت: ای پهلوان بزرگ، من خوابی دیدم که روح مرا روشن کرده است.
هوش مصنوعی: نگاه کن که رستم مانند باد و در لحظهای به ما نزدیک میشود، زمانی که ما در انتظار هستیم.
هوش مصنوعی: فرمان دادند تا نای را بلند کنند و صدا را بر کوه لشکر برسانند.
هوش مصنوعی: گردان ایران دور هم جمع شدند و ستاره کاویان را در آسمان به حرکت درآوردند.
هوش مصنوعی: از آن جهت، گروهی از پیران به میدان آمدند و چون گرد خورشید درخشان، به رنگ سیاه درآمدند.
هوش مصنوعی: با صدای چرخها و بارش باران، چشم خورشید به شگفتی و حیرت میافتد.
هوش مصنوعی: دو گروه جنگجو در میدان نبرد حاضر شدهاند، اما هیچکس جسارت جنگیدن ندارد و هیچکس حاضر به رویارویی نیست.
هوش مصنوعی: هومان به پیران گفت که اگر جنگی در پیش است، چرا باید در جستوجو و بررسی آن درنگ کرد؟
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این است که در زمان جنگ یا نبرد، نیروهای ما به اندازه کافی قوی هستند و میتوانند به راحتی بر دشمنان غلبه کنند. به عبارتی دیگر، ما نیازی به نیروی زیادی نداریم چون تواناییهای ما به حدی است که میتوانیم به تنهایی بر مشکلات غلبه کنیم.
هوش مصنوعی: پیران به او گفتند که بیتابی نکن، زیرا زمان شتابزدگی نیست و اکنون زمان گفتگوست.
هوش مصنوعی: سه نفر شب گذشته با خوارمایه به سوی سپاه رفتند، بدون اینکه در میدان جنگ بمانند.
هوش مصنوعی: ما مانند شیران جنگجو هستیم، در حالی که دیگران مانند دامهایی هستند که از کوهها پایین میآیند.
هوش مصنوعی: در سراسر دشت، جویهای خون را مشاهده کردیم و به سرنوشت بد نامآوران پی بردیم.
هوش مصنوعی: کسی که کوهی پر از سنگ و خشکی دارد، مانند اسبی که بوی عطر مشک را استشمام میکند، به سختی متوجه زیباییها و نیکیها میشود.
هوش مصنوعی: بمان تا سنگهای سخت و محکم هم تحت فشار و تغییر قرار گیرند و به حالت بیجان و بیحرکت درآیند.
هوش مصنوعی: نباید در این میدان جنگ دو راه مختلف را در پیش بگیرید، بلکه باید تنها به یک مسیر مشخص پایبند باشید.
هوش مصنوعی: وقتی بدون زحمت و تلاش به دستیابی به دشمن نزدیک میشوی، به محض اینکه بخواهی سرعت عمل به خرج دهی، کار برای تو دشوار و مشکل میشود.
هوش مصنوعی: چرا باید در این میدان وسیع به دنبال پیروزی باشیم وقتی که صد سوار آماده حمله هستند؟
هوش مصنوعی: باید در کنار هم باشیم تا دشمن نتواند به منابع ما آسیب بزند و در این صورت خودش به دردسر خواهد افتاد.
هوش مصنوعی: به جز زمانی که خاک، سنگ سخت را بخورد، هیچ چیز در زندگی به خاطر روزی از بین نمیرود و نمیمیرد.
هوش مصنوعی: به سمت خیمهها رفتند و از میدان نبرد، پیشاپیش ارتش، رزمندهای به میدان آمد.
هوش مصنوعی: آنها کمربند را به طور کامل باز کردند و شروع به خواندن و خوردن کردند.
هوش مصنوعی: زمانی که سپاه به فرماندهی طوس به میدان آمد، چهرهاش از غم و اندوه پر شده بود و مانند چوب سندروس (چوبی با رنگ تیره) به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: گودرز گفت که با این حرف، بخت ایرانیان دچار مشکل شد و نابخردی آنها را فراگرفت.
هوش مصنوعی: در اطراف ما همه جا پر از نیروها و حوادث است، مانند خارتراش که در شرق وجود دارد.
هوش مصنوعی: فضل و نعمتهای زندگی به پایان رسیده و جز با قدرت و زور نمیتوان بر مشکلات فائق آمد.
هوش مصنوعی: در شب سلاحها را آماده میکنیم و همه با هم برای نبرد به سمت کوه میرویم.
هوش مصنوعی: اگر ستارهی خوبی به من کمک کند، به آنها موفقیت و خوشبختی میبخشد.
هوش مصنوعی: اگر روزی داور آسمان با شمشیر بر ما زمان را فرود آورد، پس کجا خواهیم رفت؟
هوش مصنوعی: از طرف خالق جهان، نه چیزی کم است و نه چیزی زیاد. بنابراین، در قضاوت و ارزیابی خود دقت کن و با حوصله رفتار کن.
هوش مصنوعی: برای من مرگ با نامی بزرگ و با افتخار بهتر از این است که با ترس و آسیب زندگی کنم.
هوش مصنوعی: در اینجا تصمیم گرفته شده است که رهبر با نیکویی و شایستگی، آغازگر کار مهمی باشد.
هوش مصنوعی: هنگامی که خورشید از سمت خرچنگ طلوع کرد، پیراهن مشکی را پاره کرد.
هوش مصنوعی: پیامی از سوی شاه به بزرگترها و ساکنان آمد که از هر گوشه و نقطه، نیرویی بیمرز جمع شده است.
هوش مصنوعی: سپاهی که دریای چین را مثل بیابان صاف کند، در زمان جنگ آماده نبرد است.
هوش مصنوعی: اولین فرمانده ی بزرگ خاقان چین که قدرت او بر روی زمین قابل تحمل نیست.
هوش مصنوعی: قدرت و توانایی او به اندازهی صد نر شیر است و اگر با بیرحمی به کار گرفته شود، میتواند هر موجودی را به زیر بکشاند.
هوش مصنوعی: کسی بالاتر و مهمتر از آنچه در ماوراءالنهر هست، وجود ندارد که بتواند از چرخ زمان عبور کرده و بر آن تسلط یابد.
هوش مصنوعی: در اینجا به زیبایی و قد بلند سرو اشاره شده است و دیدار با ماه را توصیف میکند که به زیبایی و نازش میافزاید. همچنین به تاج و مقام و موقعیتی که در شأن اوست، اشاره شده است.
هوش مصنوعی: نام بزرگان و سرافرازان از جمله گودرز و طوس در تاریخ و فرهنگ ما همواره برجسته و پرافتخار خواهد بود.
هوش مصنوعی: از خط سرزمین سپیجاب تا دشت روم، سپاهی که در سرزمین آباد باشد.
هوش مصنوعی: به زودی افرادی را به میدان جنگ میفرستم تا از طوس و خسرو برای مقابله آماده شوند.
هوش مصنوعی: وقتی پیران از سپاه توران شنید، چنین گفت: ای سرفرازان و بزرگواران شاه،
هوش مصنوعی: با این خبر خوش، همه افراد، چه جوان و چه پیر، شاد و روشندل باشید.
هوش مصنوعی: اکنون باید دل را از درد و غم پاک کنم، زیرا نمیخواهم در این دیار و سرزمین بمانم.
هوش مصنوعی: آرامش را در دوری از جنگ و درد و دشمنی جستجو کردن و از جمعآوری و آمادگی برای نبرد پرهیز کردن.
هوش مصنوعی: در ایران و توران، چه در سرزمینهای خشک و چه در آبها، تنها کامیابی افراسیاب را میبینند.
هوش مصنوعی: از سپاه، خبر خوشی به پهلوان پیش رو رسید که نویدی تازه بود.
هوش مصنوعی: گفتند ای پهلوان مشهور، همیشه با شادابی و روحی روشن زندگی کن.
هوش مصنوعی: در دیدار پادشاهان، دل خود را شاد نگهدار و ذهنات را از فکر و نگرانیها رها کن.
هوش مصنوعی: از کشمیر تا بالای رود، سرزمین پر از شیرینی و زیبایی است که همواره دارای نیرو و قدرتی همچون درفش و سپاهیان و فیلها و تختخوابهای سلطنتی بوده است.
هوش مصنوعی: در ابتدا به دربار خاقان چین وارد میشوم، جایی که تاج او به آسمان میرسد و تختش بر روی زمین است.
هوش مصنوعی: شخصی مانند یک جنگجوی ماهر است که با شمشیر خود به میدان جنگ میآید و دشمنش را به زمین میزند.
هوش مصنوعی: غیرتمند و شجاع مانند کاموس، کسی که هرگز شکست را نچشیده است و به خاطر قدرت خود، دشمنان را نمیبیند.
هوش مصنوعی: همه کارهای شگفت انگیز به وجود میآید، زمانی که خشم و قدرتی مثل باد و برف جمع شود.
هوش مصنوعی: اگر بهار راضی و خشنود باشد، گل و سنبل برایت میآورد و جویبار را به سویت میسوقاند.
هوش مصنوعی: اگر مردی قهرمان و شجاع باشد، مانند شیر در میدان جنگ میتواند بر مشکلات غلبه کند و به پیروزی دست یابد.
هوش مصنوعی: شبیه به بادی هستی که میتواند شادی و نشانی از زیبایی را در عالم پخش کند و زمین را پر از زندگی و نشاط کند، هرچند که ظاهراً در موقعیت و احوال مختلف قرار داری.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به توصیف فردی میپردازد که همچون یک چغانی (نوعی جنگجو) و به مانند فرطوس (شخصیتی استوار و قوی) در میادین نبرد میجنگد. او مانند شعلهای در گرما و جنگ، باعث روشنایی و شور و شوق در دلها میشود و به دیگران انرژی و انگیزه میدهد. این تصویر از او مردی شجاع و با اراده را به نمایش میگذارد که در لحظات سخت میدرخشد و در دلها شعلۀ امید و شجاعت روشن میکند.
هوش مصنوعی: شمیران و گردوهای وهر پراکندهاند و به مانند نیزه و تیغ زهر به هم میزنند.
هوش مصنوعی: تو اینک در اوج عزت و امنیت هستی، چرا که با این خبر شاداب، دیگر آن مرد پیر ناامید نخواهد شد.
هوش مصنوعی: از سپاهیان تو، همواره شاد و خوشحال بزی در پهلو و در پیش روی تو وجود دارد که فرمان تو را میبرد.
هوش مصنوعی: دل و جان افراد سالخورده پر از شادی و خنده شد؛ گویی که مردهای دوباره به زندگی برگشته است.
هوش مصنوعی: بهومان به پیران گفت که من آمادهام تا در این جمع حاضر شوم.
هوش مصنوعی: آنها از مسیر طولانی و دشوار آمدهاند، با اندیشههای عمیق و آمادگی برای جنگ.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که افرادی که به دنیا آمدهاند و در زندگی مقام و مرتبهای دارند، به شدت نیازی به دیگران ندارند و در واقع خالق و صاحب قدرت و زیبایی هستند. به عبارت دیگر، آنها با شان و مقام خود خودکفا و مستقلاند.
هوش مصنوعی: افرادی که از لحاظ سر و توانایی کمتر هستند، به اندازه افراسیاب هیچ برتری ندارند، حتی اگر با ثروت و قدرت و آبرو زندگی کنند.
هوش مصنوعی: میخواهم ببینم چه کسانی فرماندهان و نیروهای جنگی هستند و چه تعدادی در گردانها حضور دارند.
هوش مصنوعی: به خاقان چین احترام میگذارم و اگر لازم باشد، به نشانه احترام به زمین میرسید و آن را میبوسم.
هوش مصنوعی: میخواهم شگفتیها و افتخارات کاموس را در برابر شنگل و طوس قرار دهم.
هوش مصنوعی: وقتی به اینجا برگردم، میخواهم با قدرت، دمی بزنم و غباری از ایرانیان برآورم.
هوش مصنوعی: اگر دشمنان نتوانند در جنگ پایدار بمانند، من در روزهای سخت و تاریک آنها را به چالش میکشم.
هوش مصنوعی: هر کسی که از کسان آنان باشد، من او را به عنوان سر و گردن بلند قرار میدهم.
هوش مصنوعی: به نزد افراسیاب میروم و در این مسیر نه آرامش میجویم و نه خواب.
هوش مصنوعی: هر کس از لشکر به نزد من بیاید، او را با شمشیر خود از میان برمیدارم.
هوش مصنوعی: من فدای خاک کسانی میشوم که هیچ یاد و نشانی از آن مکان و سرزمین نخواهند گرفت.
هوش مصنوعی: پس از آن، به سه قسمت از غنایم دست پیدا میکنم و سپاه خود را آماده میکنم تا روزی بر شاه ایران بجنگم.
هوش مصنوعی: من یکی از آنها را به بلخ میفرستم تا روز تلخ ایرانیان را خوشایند کنم.
هوش مصنوعی: من تصمیم دارم تا از زابلستان به کابلستان بروم و خاک سرزمین زابل را به کابل ببرم.
هوش مصنوعی: من از سرزمین ترکان و نجبا و جنگجویان به سمت ایران میروم.
هوش مصنوعی: نه زنی میماند، نه کودکی، نه پیر و جوانی؛ هیچکس در این دنیا باقی نمیماند که جسمی داشته باشد و روحی زنده.
هوش مصنوعی: من در ایران نخواهم ماند، زیرا که اگر جایی دیگر بروم، چهره ماه و زیبایی آن به وسیله نسیم باد به من میرسد.
هوش مصنوعی: اکنون تا کارهایم را سامان دهم، دیگر به جنگ آنها مشغول نشوید.
هوش مصنوعی: او این سخن را گفت و دلش پر از کینه شد و همواره بر تنش احساس سنگینی کرد، گویی که بار سنگینی را بر دوش دارد.
هوش مصنوعی: بلکشر به هومان گفت که دل را نباید از کینه پاک کرد.
هوش مصنوعی: دو روز باید با سختی و مشقت زندگی کنید و دو چشم خود را بر کوهی از مشکلات بکوبید.
هوش مصنوعی: آنها نباید شب بدون تردید از این مکان تنگ فرار کنند.
هوش مصنوعی: حال که کوهها، رودها، درختان و دشتها همه آمادهاند، سپاه در رزم و نبردی بزرگ به حرکت درآمده و جهانی را تحت تأثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: هنگامی که سالخوردگان به نزدیکی سپاه رسیدند، در دشت به دلیل گرد و غبار ناشی از سم اسبها چیزی را ندیدند.
هوش مصنوعی: جهان مانند دنیایی است که خیمهها و پوششهای رنگارنگی از جمله قرمز، زرد، بنفش و آبی برپا شدهاند.
هوش مصنوعی: از پارچههای زیبا و نفیس چینی و پرنیان، در میان هر پردهای پرچمی میافرازد.
هوش مصنوعی: آن شخص از آن کار متعجب مانده و دلش به فکر فرو رفته است.
هوش مصنوعی: این بهشت یا میدان جنگ که در آسمان است، تا زمانی باقی است که ریاست و مقام وجود دارد.
هوش مصنوعی: به نزد خاقان چین آمد و با پای پیاده بر روی زمین بوسه زد.
هوش مصنوعی: وقتی خاقان او را دید، او را در آغوش گرفت و از دیدن شگفتیهای یال پیران، متعجب ماند.
هوش مصنوعی: سوالات زیادی از او کردند و به او محبت کردند و نزدیک خود نشاندند.
هوش مصنوعی: او گفت: آفرین که با پهلوان نشستهام و در این حال روحیهای شاد و روشن دارم.
هوش مصنوعی: پس از آن از او پرسیدند که چه کسی در ایران سپاه و نمادها و نشانههای حکومت را دارد.
هوش مصنوعی: کدام یک از جنگجویان در اینجا نشستهاند و بر فراز این کوه چه کسانی را زیر نظر دارند؟
هوش مصنوعی: پهلوان به او پاسخ داد که باید دل بیدار و روحی روشن داشته باشی.
هوش مصنوعی: سلام بر تو ای خالق جهان که دل بنده را شاد کردی و به پرسشها پاسخ دادی.
هوش مصنوعی: بخت تو برای من خوشحال کننده است و جان سالم من در حال حاضر به خاطر توست و همواره به خاک پای تو احترام میگذارم.
هوش مصنوعی: هرچه شاه از ایرانیان سوال کرد، دانست که چیزی که برای آنها اهمیت دارد نه ثروت و نیرو است و نه قدرت و مقام.
هوش مصنوعی: آنها تلاش زیادی کردند و در نبردها شرکت کردند، اما در حقیقت از جنگ تنها زخمهای کوچک و آسیبهای جزئی به جا مانده است.
هوش مصنوعی: وقتی که بدون خواسته، بدون نام و بدون جسم شدند، به سرعت به کوهها فرار کردند.
هوش مصنوعی: سپهدار طوس، مردی شجاع و دلیر است که از نبرد با شیرها و خطرات نمیترسد.
هوش مصنوعی: بزرگان مانند گودرز و کشوادگان همچون گیو و رهام از کسانی هستند که آزادگی را در وجود خود دارند.
هوش مصنوعی: بخت خوشحال و سرفراز پادشاه چین، هیچ فرماندهای را نمیبیند جز او.
هوش مصنوعی: خاقان به او گفت که نزد من بمان و یک جمعی را بیاورید.
هوش مصنوعی: امروز را با شادی و لذت میگذرانیم و نگران غمهای آینده نیستیم.
هوش مصنوعی: چادر را مانند باغی زیبا و پرگل آراستهاند، گویی که بهشتی در رنگ و زیبایی ساخته شده است.
هوش مصنوعی: هنگامی که خورشید بر فراز گنبد آسمان درخشید، دل طوس و گودرز پر از هیجان و شتاب شد.
هوش مصنوعی: امروز چرا ترکها سکوت کردهاند؟ آیا به خاطر آن است که از شراب مست شدهاند؟
هوش مصنوعی: اگر فقیران خوشحال شوند، من نیز به اشتباه فکر میکنم که از بدیها دور شدهام.
هوش مصنوعی: اگر که دوستان به میدان جنگ آمدهاند، بدان که روزگار سختی فرا رسیده است.
هوش مصنوعی: ای ایرانیان، تو فقط به کسانی که کشته شدهاند توجه کن و اگر کسی از جنگ زنده برگشته، او را فراموش نکن.
هوش مصنوعی: اگر رستم به این میدان نبرد نیاید، این سپاه برای ما خوب نخواهد بود و وضعیت بدی خواهیم داشت.
هوش مصنوعی: ما نمیتوانیم کسی را به ستایش وا داریم؛ حتی اگر گور ما را هم بشکنند و بر سر اسب کوبند.
هوش مصنوعی: به گیو، فرمانده شاه میگوید: چه شده که دلتنگ و نگران به نظر میرسیدی؟
هوش مصنوعی: افکار ما دربارهٔ تو متفاوت است، ای خداوند جهان، تو یاریگر ما هستی.
هوش مصنوعی: ما seeds of goodness را در جایجای دنیا پخش کردهایم و به خداوند آفریننده عشق میورزیم.
هوش مصنوعی: بختی که به حاکم جهان، یعنی خداوند سلطنت و قدرت را عطا کرده است.
هوش مصنوعی: جهان آفرین، یعنی کسی که دنیا را به وجود آورده، به دشمنان ما نیازی ندارد که بخواهد به ما آسیب بزند.
هوش مصنوعی: وقتی رستم به میدان جنگ بیاید، تمام بدیها و شرها بر نیروهای دشمن پایان مییابد.
هوش مصنوعی: هرگز کسی نباید از خدا ناامید شود، حتی اگر شب سختی بر روی بیفتد، روزی روشن و سپید حتماً خواهد آمد.
هوش مصنوعی: یک روز که از ما دور نشدی، دل را از ذهن مشغول و فکر بیفایده دور کن و جنگی نکن.
هوش مصنوعی: آنها در آسمان برای ما پایان هر بدی را رقم نمیزنند. هر کسی که بدگمان باشد، به نتایج منفی دامن میزند.
هوش مصنوعی: اگر بخشش خداوند اینقدر بزرگ و فراوان است، پس چگونه میتوان از آزار و آسیب دیگران غمگین بود؟
هوش مصنوعی: با احتیاط و فکر در رفتار نادرست نباید از ما دور شود، چون زمانهی بدی است.
هوش مصنوعی: ما باید یک سنگر برای سپاه خود بسازیم، همانطور که رسم و آیین و روش کار ایجاب میکند.
هوش مصنوعی: همه ما باید سلاحها را آماده کنیم، زیرا ممکن است در روزهای آینده مجبور به جنگیدن شویم. اگر آنها حمله کنند، ما هم آمادهایم که پاسخ دهیم.
هوش مصنوعی: بگذار ببینیم که چهطور شروع میکنند تا رازهایشان بدون شک روشن شود.
هوش مصنوعی: خبرهایی از ایران منتشر شود که همچون نشانهای درخشان و زیبا، شاخساری سرسبز را نمایان کند.
هوش مصنوعی: سردار گودرز بر فراز کوه بالا رفت و از میان گروه مردم گذشت.
هوش مصنوعی: خورشید در حال حرکت از بالای آسمان به سمت شرق میتابد.
هوش مصنوعی: فریاد و نالهای از چشمها به گوش میرسد که کار فرمانروای ایران به ویرانی کشیده شده است.
هوش مصنوعی: جهان به سمت باختر حرکت کرد و به حالتی درآمد که مانند شب تیره و آبی رنگ است.
هوش مصنوعی: از زمین، نوری همچون خورشید بنفش بلند میشود و به خاطر وجود بسیار فیلها، پرچم را بر روی پشت آنها میبینیم.
هوش مصنوعی: گودرز با شنیدن این خبر احساس کرد که جز خاک تیره چیزی در دسترس نداریم.
هوش مصنوعی: به خاطر اندوه، چهرهاش تار و غمگین شده و مانند قیر، نرم و بیحالت گشته است تا جایی که دلتنگ و خسته از تیر و زخمها شده است.
هوش مصنوعی: او گفت که از ستارههای سرنوشت من نصیب جنگ و نبرد به من رسید.
هوش مصنوعی: از دنیا به من بدبختی رسیده که به خاطر آن، هر جا که بروی، بویی از تریاک و زهر را حس میکنی.
هوش مصنوعی: من پسری دارم که به مقام و شهرت بالایی دست یافته و در هر سرزمینی شناخته شده است.
هوش مصنوعی: تمام کسانی که برای سیاوش به سوگ نشستند، به خاطر من نابود شدند و اکنون بخت من دوباره به حالت اول برگشته است.
هوش مصنوعی: از زندگی مأیوس شدم و بخت و روزگارم تیره و تار شده است.
هوش مصنوعی: ای کاش مادرم مرا نمیزایید و من در این دنیا پیدا نمیشدم؛ چرا که دشواریها و سختیهای زندگی برایم بسیار سنگین است.
هوش مصنوعی: پهلوان به دیدهبان گفت: ای مرد بینا و با روح روشن، این چنین بیان کرد.
هوش مصنوعی: به تماشای زیباییهای دختران و سرزمین ایران بنگر که در عین جنگ و نبرد، آرامش خود را حفظ کردهاند.
هوش مصنوعی: پرچم فرماندهی ایران کجاست؟ به چپ لشکر نگاهی بینداز و به دست راست نیز توجه کن.
هوش مصنوعی: به او که مراقب است، گفتند که از هر دو طرف، حرکات و گفتگوها را نمیبینم.
هوش مصنوعی: بر اثر آن کار، پهلوانی که پر از درد بود، اشکهایی زرد از چشمانش ریخت.
هوش مصنوعی: شکایت کرد و گفت که اسب را زین کنید و از این به بعد، برای من هم بالشی از خشت تهیه کنید.
هوش مصنوعی: میخواهم چشمانم را پر از عشق کنم و در آغوش بگیرم کسی را که به دل مینشیند، همانطور که از گیو و شیدوش صحبت میشود.
هوش مصنوعی: بیژن، گیو و رهام سواران شجاع و قدرتمند هستند که از زیر دستان و خودسران دوری میکنند.
هوش مصنوعی: وقتی کسی را وداع میکنم، میخواهم چهرهاش را بوسهای بزنم و از چشمانم اشکهای زیادی بریزد.
هوش مصنوعی: بر اسب چابکی زین گذاشتند و در همان لحظه، از چشمانشان صدا و هیاهویی بلند شد.
هوش مصنوعی: ای قهرمان، شاد باش و از رنج و درد و غم رها باش.
هوش مصنوعی: از طریق ایران، شب تاریکی به وجود آمد و سپس به رنگ آبی لاجوردی روشن شد.
هوش مصنوعی: شماری از پرچمها از میان سپاه بر پا خاستند و نورانی بودن آنها مانند درخشش ماه بود.
هوش مصنوعی: در درون گرگ، موجودی زیبا و مهیب وجود دارد که با فاصلهای کم، یکی یکی از دور خود را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: پرچمی مشاهده شد که شکل اژدها را داشت و سر آن به شکل شیر زرین نمایان شد.
هوش مصنوعی: گودرز به آن شخص گفت: "خوشحالم که از دیدن تو دورم، زیرا دوری از تو باعث میشود که از افکار منفی دور شوم."
هوش مصنوعی: زمانی که سخنان تو به این شکل و با این صداقت بیان شود، تاثیرش بسیار بیشتر خواهد بود.
هوش مصنوعی: من برایت چیزی با ارزش و گرانبها به تو میدهم که بعد از آن دیگر به چیزی نیاز نخواهی داشت.
هوش مصنوعی: و هنگامی که روزی به ایران بازگردیم، نزد شاه دلیران خواهیم شد.
هوش مصنوعی: من تو را ناگهان به نزدیک تختش میبرم، و سر تو را از میان بزرگواران بالا میبرم.
هوش مصنوعی: بهمانند بادی که از آن مکان میوزد، بهسوی فرمانده ایرانی لشکر برو.
هوش مصنوعی: هر چه دیدی، به دیگران بگو که آرامش خود را حفظ کنند و از هر کسی که میشناسی، خبر خوشی بگیر.
هوش مصنوعی: دیدهبان به او گفت که سپاه ایران نباید از این محل عبور کند.
هوش مصنوعی: زمانی که ببینم زمین پر از تاریکی و ناامیدی شده است، در آن لحظه چشمم دیگر هیچ هدف و کاری ندارد.
هوش مصنوعی: با تماشای کار سیمرغ از این منظر، از آگاهیام خبر را به سپاه ایران میرسانم.
هوش مصنوعی: پهلوان به دیدهبان گفت: هماکنون به دوردست بنگر و ببین که چه روشنایی در جانهاست.
هوش مصنوعی: دوباره به کوه بلندی نگاه کن و ببین که آنها (دشمنان یا مشکلات) چه زمانی به ما خواهند رسید و نزدیک ما خواهند شد.
هوش مصنوعی: او پاسخ داد که صبح فردا، آن لشکر به کوه خواهد رسید.
هوش مصنوعی: پهلوان آنقدر از آن سخن شاد شد که گویی پس از بیحالی دوباره جان تازهای یافته است.
هوش مصنوعی: از آن چهرهی مردان سالخورده، لشکر به سوی میدان نبرد جمع میشود و به راه میافتد.
هوش مصنوعی: سوار پیامرسانی از دور آمد و گفت: آن شخص که رفته بود، حالش را بگو که کم و زیاد شده است؟
هوش مصنوعی: هومان وقتی این را شنید، خندید و گفت که بدون شک بخت با او بیدار شده و به او کمک میکند.
هوش مصنوعی: صدای شادمانی از میدان نبرد بلند شد، زیرا سپاه بابر از توران وارد شد.
هوش مصنوعی: بزرگان ایران از درد و رنج بسیار رنج میبرند، چهرههایشان زرد و لبهایشان به رنگ لاژورد در آمده است.
هوش مصنوعی: همه افراد گروه به نصیحت و مشاوره پرداختند و در اطراف کوه پراکنده شدند.
هوش مصنوعی: در هر مکان گروهی گرد هم آمدهاند و برای سرنوشت خود ناله و زاری میکنند.
هوش مصنوعی: دلیران شجاعی که از نسل خسرو هستند، به قدری بزرگوارند که نام و یادشان را از تاریخ ایران نخواهیم فراموش کرد.
هوش مصنوعی: زمین اکنون پر از کفنهایی است که به شیران تعلق دارد و خون دلیران بر آن ریخته شده است.
هوش مصنوعی: سرکرده با بیژن گیو گفت که قیام کن و راز پنهان را فاش کن.
هوش مصنوعی: برو تا بالای کوه بلند را ببینی و ببین که تا چه فاصلهای و با چه ویژگیهایی میتوانی پیش بروی.
هوش مصنوعی: سپاه کدام راه را پیش خواهد گرفت، در حالی که دارای چادر، تخت و مکان خیمهزنی است؟
هوش مصنوعی: بیژن و گیو تا زمانی که تیغ کوه بالا آمد، در کنار هم بودند و در انزوا و دور از هر جمعیتی قرار گرفتند.
هوش مصنوعی: از آن بلندی که ایستادهام، هر طرف را که نگاه میکنم، پرچم سواران و فیلها و سپاهیان را میبینم.
هوش مصنوعی: به سوی فرمانده با سرعت آمد و دلش از غم پر بود و خسته و دردناک.
هوش مصنوعی: او گفت: آنقدر سپاه و فیل وجود دارد که زمین زیر پای نیل را پوشانده است.
هوش مصنوعی: در اینجا به این معنا اشاره میشود که هیچ چیز نمیتواند برتری و عظمت خودش را به صورتی دقیق و اندازهگیری شده بیان کند و در نتیجه، زیبایی و جلال آسمان به قدری فراوان است که نمیتوان آن را با چیزهایی مثل درفش و سنان که ابزارهای جنگی هستند، مقایسه کرد. به عبارتی، تجلیل از زیبایی و بزرگی آسمان فراتر از هر اندازهگیری و ابزاری است.
هوش مصنوعی: اگر چیزی را بشماری، اندازهاش را پیدا نمیکنی و حتی اگر هم بگویی، دیگران توجهی به آن نمیکنند.
هوش مصنوعی: وقتی فرمانده سخنان او را شنید، دلش پر از درد و اشک شد.
هوش مصنوعی: سران نظامی را همه دور هم جمع کرد و به شدت به این موضوع پرداخت که وضعیت لشکر را خوب بررسی و رسیدگی کنند.
هوش مصنوعی: او میگوید که از چرخش روزگار جز غم و رنج کارزار چیزی نمیبیند.
هوش مصنوعی: من مدتهاست در فراز و نشیبهای زندگی سفر کردهام، اما هیچ دستوری یا تذکری از این راه به من نرسیده است.
هوش مصنوعی: اکنون تنها یک راه برای حل مشکل وجود دارد، هرچند که نیرو و تجهیزات کم است.
هوش مصنوعی: بیایید امشب برگردیم و به سرزمین آنها حمله کنیم، و آن را مانند جیحون پرآب کنیم.
هوش مصنوعی: اگر در میدان جنگ جان بدهیم، از سوی پادشاه مورد سرزنش قرار نخواهیم گرفت.
هوش مصنوعی: هرگز نگو که بدون نام خواهی مرد، مگر اینکه در زیر خاک دفنت کنند.
هوش مصنوعی: همه لشکر به طور کامل فرمانبردار و تسلیم شدند، هر کسی که در آن میدان نبرد بود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.