گنجور

 
فردوسی

چو خورشید تابنده بنمود پشت

دل گیو گشت از برادر درشت

ببیژن چنین گفت کای رهنمای

برادر نیامد همی باز جای

بباید شدن تا وراکار چیست

نباید که بر رفته باید گریست

دلیران برفتند هر دو چو گرد

بدان جای پرخاش و ننگ و نبرد

بدیدار بهرامشان بد نیاز

همی خسته و کشته جستند باز

همه دشت پرخسته و کشته بود

جهانی بخون اندر آغشته بود

دلیران چو بهرام را یافتند

پر از آب و خون دیده بشتافتند

بخاک و بخون اندر افگنده خوار

فتاده ازو دست و برگشته کار

همی ریخت آب از بر چهراوی

پر از خون دو تن دیده از مهر اوی

چو بازآمدش هوش بگشاد چشم

تنش پر ز خون بود و دل پر ز خشم

چنین گفت با گیو کای نامجوی

مرا چون بپوشی بتابوت روی

تو کین برادر بخواه از تژاو

ندارد مگر گاو با شیر تاو

مرا دید پیران ویسه نخست

که با من بدش روزگاری نشست

همه نامداران و گردان چین

بجستند با من بغاز کین

تن من تژاو جفاپیشه خست

نکرد ایچ یاد از نژاد و نشست

چو بهرام گرد این سخن یاد کرد

ببارید گیو از مژه آب زرد

بدادار دارنده سوگند خورد

بروز سپید و شب لاژورد

که جز ترگ رومی نبیند سرم

مگر کین بهرام بازآورم

پر از درد و پر کین بزین برنشست

یکی تیغ هندی گرفته بدست

بدانگه که شد روی گیتی سیاه

تژاو از طلایه برآمد براه

چو از دور گیو دلیرش بدید

عنان را بپیچید و دم درکشید

چو دانست کز لشکر اندر گذشت

ز گردان و گردنکشان دور گشت

سوی او بیفکند پیچان کمند

میان تژاو اندر آمد به بند

بران اندر آورد و برگشت زود

پس آسانش از پشت زین در ربود

بخاک اندر افگند خوار و نژند

فرود آمد و دست کردش به بند

نشست از بر اسپ و او را کشان

پس اندر همی برد چون بیهشان

چنین گفت با او بخواهش تژاو

که با من نماند ای دلیر ایچ تاو

چه کردم کزین بی‌شمار انجمن

شب تیره دوزخ نمودی بمن

بزد بر سرش تازیانه دویست

بدو گفت کین جای گفتار نیست

ندانی همی ای بد شور بخت

که در باغ کین تازه کشتی درخت

که بالاش با چرخ همبر بود

تنش خون خورد بار او سر بود

شکار تو بهرام باید بجنگ

ببینی کنون زخم کام نهنگ

چنین گفت با گیو جنگی تژاو

که تو چون عقابی و من چون چکاو

ز بهرام بر بد نبردم گمان

نه او را بدست من آمد زمان

که من چون رسیدم سواران چین

ورا کشته بودند بر دشت کین

بران بد که بهرام بیجان شدست

ز دردش دل گیو پیچان شدست

کشانش بیارد گیو دلیر

بپیش جگر خسته بهرام شیر

بدو گفت کاینک سر بی‌وفا

مکافات سازم جفا را جفا

سپاس از جهان‌آفرین کردگار

که چندان زمان دیدم از روزگار

که تیره‌روان بداندیش تو

بپردازم اکنون من از پیش تو

همی کرد خواهش بریشان تژاو

همی خواست از کشتن خویش تاو

همی گفت ار ایدونک این کار بود

سر من بخنجر بریدن چه سود

یکی بنده باشم روان ترا

پرستش کنم گوربان ترا

چنین گفت با گیو بهرام شیر

که ای نامور نامدار دلیر

گر ایدونک از وی بمن بد رسید

همان روز مرگش نباید چشید

سر پر گناهش روان داد من

بمان تا کند در جهان یاد من

برادر چو بهرام را خسته دید

تژاو جفا پیشه را بسته دید

خروشید و بگرفت ریش تژاو

بریدش سر از تن بسان چکاو

دل گیو زان پس بریشان بسوخت

روانش ز غم آتشی برفروخت

خروشی برآورد کاندر جهان

که دید این شگفت آشکار و نهان

که گر من کشم ور کشی پیش من

برادر بود گر کسی خویش من

بگفت این و بهرام یل جان بداد

جهان را چنین است ساز ونهاد

عنان بزرگی هرآنکو بجست

نخستین بباید بخون دست شست

اگر خود کشد گر کشندش بدرد

بگرد جهان تا توانی مگرد

خروشان بر اسپ تژاوش ببست

به بیژن سپرد آنگهی برنشست

بیاوردش از جایگاه تژاو

بنزدیک ایران دلش پر ز تاو

چو شد دور زان جایگاه نبرد

بکردار ایوان یکی دخمه کرد

بیاگند مغزش بمشک و عبیر

تنش را بپوشید چینی حریر

برآیین شاهانش بر تخت عاج

بخوابید و آویخت بر سرش تاج

سر دخمه کردند سرخ و کبود

تو گفتی که بهرام هرگز نبود

شد آن لشکر نامور سوگوار

ز بهرام وز گردش روزگار