گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

دوان رفت بهرام پیش پدر

که ای پهلوان یلان سربسر

بدانگه که آن تاج برداشتم

بنیزه بابراندر افراشتم

یکی تازیانه ز من گم شدست

چو گیرند بی‌مایه ترکان بدست

ببهرام بر چند باشد فسوس

جهان پیش چشمم شود آبنوس

نبشته بران چرم نام منست

سپهدار پیران بگیرد بدست

شوم تیز و تازانه بازآورم

اگر چند رنج دراز آورم

مرا این ز اختر بد آید همی

که نامم بخاک اندر آید همی

بدو گفت گودرز پیر ای پسر

همی بخت خویش اندر آری بسر

ز بهر یکی چوب بسته دوال

شوی در دم اختر شوم فال

چنین گفت بهرام جنگی که من

نیم بهتر از دوده و انجمن

بجایی توان مرد کاید زمان

بکژی چرا برد باید گمان

بدو گفت گیو ای برادر مشو

فراوان مرا تازیانه‌ست نو

یکی شوشهٔ زر بسیم اندر است

دو شیبش ز خوشاب وز گوهرست

فرنگیس چون گنج بگشاد سر

مرا داد چندان سلیح و کمر

من آن درع و تازانه برداشتم

بتوران دگر خوار بگذاشتم

یکی نیز بخشید کاوس شاه

ز زر وز گوهر چو تابنده ماه

دگر پنج دارم همه زرنگار

برو بافته گوهر شاهوار

ترا بخشم این هفت ز ایدر مرو

یکی جنگ خیره میارای نو

چنین گفت با گیو بهرام گرد

که این ننگ را خرد نتوان شمرد

شما را ز رنگ و نگارست گفت

مرا آنک شد نام با ننگ جفت

گر ایدونک تازانه بازآورم

وگر سر ز گوشش بگاز آورم

بر او رای یزدان دگرگونه بود

همان گردش بخت وارونه بود

هرانگه که بخت اندر آید بخواب

ترا گفت دانا نیاید صواب

بزد اسپ و آمد بران رزمگاه

درخشان شده روی گیتی ز ماه

همی زار بگریست بر کشتگان

بران داغ دل بخت‌برگشتگان

تن ریونیز اندران خون و خاک

شده غرق و خفتان برو چاک چاک

همی زار بگریست بهرام شیر

که زار ای جوان سوار دلیر

چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاک

بزرگان بایوان تو اندر مغاک

بران کشتگان بر یکایک بگشت

که بودند افگنده بر پهن‌دشت

ازان نامداران یکی خسته بود

بشمشیر ازیشان بجان رسته بود

همی بازدانست بهرام را

بنالید و پرسید زو نام را

بدو گفت کای شیر من زنده‌ام

بر کشتگان خوار افگنده‌ام

سه روزست تا نان و آب آرزوست

مرا بر یکی جامه خواب آرزوست

بشد تیز بهرام تا پیش اوی

بدل مهربان و بتن خویش اوی

برو گشت گریان و رخ را بخست

بدرید پیراهن او را ببست

بدو گفت مندیش کز خستگیست

تبه بودن این ز نابستگیست

چو بستم کنون سوی لشکر شوی

وزین خستگی زود بهتر شوی

یکی تازیانه بدین رزمگاه

ز من گم شدست از پی تاج شاه

چو آن بازیابم بیایم برت

رسانم بزودی سوی لشکرت

وزانجا سوی قلب لشکر شتافت

همی جست تا تازیانه بیافت

میان تل کشتگان اندرون

برآمیخته خاک بسیار و خون

فرود آمد از باره آن برگرفت

وزانجا خروشیدن اندر گرفت

خروش دم مادیان یافت اسپ

بجوشید برسان آذرگشسپ

سوی مادیان روی بنهاد تفت

غمی گشت بهرام و از پس برفت

همی شد دمان تا رسید اندروی

ز ترگ و ز خفتان پر از آب روی

چو بگرفت هم در زمان برنشست

یکی تیغ هندی گرفته بدست

چو بفشارد ران هیچ نگذارد پی

سوار و تن باره پرخاک و خوی

چنان تنگدل شد بیکبارگی

که شمشیر زد بر پی بارگی

وزان جایگه تا بدین رزمگاه

پیاده بپیمود چون باد راه

سراسر همه دشت پرکشته دید

زمین چون گل و ارغوان کشته دید

همی گفت کاکنون چه سازیم روی

بر این دشت بی‌بارگی راه‌جوی

ازو سرکشان آگهی یافتند

سواری صد از قلب بشتافتند

که او را بگیرند زان رزمگاه

برندش بر پهلوان سپاه

کمان را بزه کرد بهرام شیر

ببارید تیر از کمان دلیر

چو تیری یکی در کمان راندی

بپیرامنش کس کجا ماندی

ازیشان فراوان بخست و بکشت

پیاده نپیچید و ننمود پشت

سواران همه بازگشتند ازوی

بنزدیک پیران نهادند روی

چو لشکر ز بهرام شد ناپدید

ز هر سو بسی تیر گرد آورید

چو لشکر بیامد بر پهلوان

بگفتند با او سراسر گوان

فراوان سخن رفت زان رزمساز

ز پیکار او آشکارا و راز

بگفتند کاینت هژبر دلیر

پیاده نگردد خود از جنگ سیر

بپرسید پیران که این مرد کیست

ازان نامداران ورانام چیست

یکی گفت بهرام شیراوژن است

که لشکر سراسر بدو روشن است

برویین چنین گفت پیران که خیز

که بهرام را نیست جای گریز

مگر زنده او را بچنگ آوری

زمانه براساید از داوری

ز لشکر کسی را که باید ببر

کجا نامدارست و پرخاشخر

چو بشنید رویین بیامد دمان

نبودش بس اندیشهٔ بدگمان

بر تیر بنشست بهرام شیر

نهاده سپر بر سر و چرخ زیر

یکی تیرباران برویین بکرد

که شد ماه تابنده چون لاژورد

چو رویین پیران ز تیرش بخست

یلان را همه کند شد پای و دست

بسستی بر پهلوان آمدند

پر از درد و تیره‌روان آمدند

که هرگز چنین یک پیاده بجنگ

ز دریا ندیدیم جنگی نهنگ

چو بشنید پیران غمی گشت سخت

بلرزید برسان برگ درخت

نشست از بر بارهٔ تند تاز

همی رفت با او بسی رزمساز

بیامد بدو گفت کای نامدار

پیاده چرا ساختی کارزار

نه تو با سیاوش بتوران بدی

همانا بپرخاش و سوران بدی

مرا با تو نان و نمک خوردن است

نشستن همان مهر پروردن است

نباید که با این نژاد و گهر

بدین شیرمردی و چندین هنر

ز بالا بخاک اندر آید سرت

بسوزد دل مهربان مادرت

بیا تا بسازیم سوگند و بند

براهی که آید دلت را پسند

ازان پس یکی با تو خویشی کنیم

چو خویشی بود رای بیشی کنیم

پیاده تو با لشکری نامدار

نتابی مخور باتنت زینهار

بدو گفت بهرام کای پهلوان

خردمند و بیناو روشن‌روان

مرا حاجت از تو یکی بارگیست

وگر نه مرا جنگ یکبارگیست

بدو گفت پیران که ای نامجوی

ندانی که این رای را نیست روی

ترا این به آید که گفتم سخن

دلیری و بر خیره تندی مکن

ببین تا سواران آن انجمن

نهند این چنین ننگ بر خویشتن

که چندین تن از تخمهٔ مهتران

ز دیهیم داران و کنداوران

ز پیکار تو کشته و خسته شد

چنین رزم ناگاه پیوسته شد

که جوید گذر سوی ایران کنون

مگر آنک جوشد ورا مغز و خون

اگر نیستی رنج افراسیاب

که گردد سرش زین سخن پرشتاب

ترا بارگی دادمی ای جوان

بدان تات بردی بر پهلوان

برفت او و آمد ز لشکر تژاو

سواری که بودیش با شیر تاو

ز پیران بپرسید و پیران بگفت

که بهرام را از یلان نیست جفت

بمهرش بدادم بسی پند خوب

نمودم بدو راه و پیوند خوب

سخن را نبد بر دلش هیچ راه

همی راه جوید بایران سپاه

بپیران چنین گفت جنگی تژاو

که با مهر جان ترا نیست تاو

شوم گر پیاده بچنگ آرمش

سر اندر زمان زیر سنگ آرمش

بیامد شتابان بدان رزمگاه

کجا بود بهرام یل بی‌سپاه

چو بهرام را دید نیزه بدست

یکی برخروشید چون پیل مست

بدو گفت ازین لشکر نامدار

پیاده یکی مرد و چندین سوار

بایران گرازید خواهی همی

سرت برفرازید خواهی همی

سران را سپردی سر اندر زمان

گه آمد که بر تو سرآید زمان

پس آنگه بفرمود کاندر نهید

بتیر و بگرز و بژوپین دهید

برو انجمن شد یکی لشکری

هرانکس که بد از دلیران سری

کمان را بزه کرد بهرام گرد

بتیر از هوا روشنایی ببرد

چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت

چو دریای خون شد همه کوه و دشت

چو نیزه قلم شد بگرز و بتیغ

همی خون چکانید بر تیره میغ

چو رزمش برین گونه پیوسته شد

بتیرش دلاور بسی خسته شد

چو بهرام یل گشت بی‌توش و تاو

پس پشت او اندر آمد تژاو

یکی تیغ زد بر سر کتف اوی

که شیر اندر آمد ز بالا بروی

جدا شد ز تن دست خنجرگزار

فروماند از رزم و برگشت کار

تژاو ستمگاره را دل بسوخت

بکردار آتش رخش برفروخت

بپیچید ازو روی پر درد و شرم

بجوش آمدش در جگر خون گرم