گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

سه روزش درنگ آمد اندر چرم

چهارم برآمد ز شیپور دم

سپه برگرفت و بزد نای و کوس

زمین کوه تا کوه گشت آبنوس

هرآنکس که دیدی ز توران سپاه

بکشتی تنش را فگندی براه

همه مرزها کرد بی‌تار و پود

همی رفت پیروز تا کاسه‌رود

بدان مرز لشکر فرود آورید

زمین گشت زان خیمه‌ها ناپدید

خبر شد بترکان کز ایران سپاه

سوس کاسه رود اندر آمد براه

ز تران بیامد دلیری جوان

پلاشان بیداردل پهلوان

بیامد که لشکر همی بنگرد

درفش سران را همی بشمرد

بلشکرگه اندر یکی کوه بود

بلند و بیکسو ز انبوه بود

نشسته برو گیو و بیژن بهم

همی رفت هرگونه از بیش و کم

درفش پلاشان ز توران سپاه

بدیدار ایشان برآمد ز راه

چو از دور گیو دلاور بدید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

چنین گفت کامد پلاشان شیر

یکی نامداری سواری دلیر

شوم گر سرش را ببرم ز تن

گرش بسته آرم بدین انجمن

بدو گفت بیژن که گر شهریار

مرا داد خلعت بدین کارزار

بفرمان مرا بست باید کمر

برزم پلاشان پرخاشخر

به بیژن چنین گفت گیو دلیر

که مشتاب در چنگ این نره شیر

نباید که با او نتابی بجنگ

کنی روز بر من برین جنگ تنگ

پلاشان چو شیر است در مرغزار

جز از مرد جنگی نجوید شکار

بدو گفت بیژن مرا زین سخن

به پیش جهاندار ننگی مکن

سلیح سیاوش مرا ده بجنگ

پس آنگه نگه کن شکار پلنگ

بدو داد گیو دلیر آن زره

همی بست بیژن زره را گره

یکی بارهٔ تیزرو برنشست

بهامون خرامید نیزه بدست

پلاشان یکی آهو افگنده بود

کبابش بر آتش پراگنده بود

همی خورد و اسپش چران و چمان

پلاشان نشسته به بازو کمان

چو اسپش ز دور اسپ بیژن بدید

خروشی برآورد و اندر دمید

پلاشان بدانست کامد سوار

بیامد بسیچیدهٔ کارزار

یکی بانگ برزد به بیژن بلند

منم گفت شیراوژن و و دیوبند

بگو آشکارا که نام تو چیست

که اختر همی بر تو خواهد گریست

دلاور بدو گفت من بیژنم

برزم اندرون پیل و رویین‌تنم

نیا شیر جنگی پدر گیو گرد

هم اکنون ببینی ز من دستبرد

بروز بلا در دم کارزار

تو بر کوه چون گرگ مردار خواه

همی دود و خاکستر و خون خوری

گه آمد که لشکر بهامون بری

پلاشان بپاسخ نکرد ایچ یاد

برانگیخت آن پیل‌تن را چو باد

سواران بنیزه برآویختند

یکی گرد تیره برانگیختند

سنانهای نیزه بهم برشکست

یلان سوی شمشیر بردند دست

بزخم اندرون تیغ شد لخت لخت

ببودند لرزان چو شاخ درخت

بب اندرون غرقه شد بارگی

سرانشان غمی گشت یکبارگی

عمود گران برکشیدند باز

دو شیر سرافراز و دو رزمساز

چنین تا برآورد بیژن خروش

عمودگران برنهاده بدوش

بزد بر میان پلاشان گرد

همه مهرهٔ پشت بشکست خرد

ز بالای اسپ اندر آمد تنش

نگون شد بر و مغفر و جوشنش

فرود آمد از باره بیژن چو گرد

سر مرد جنگی ز تن دور کرد

سلیح و سر و اسپ آن نامجوی

بیاورد و سوی پدر کرد روی

دل گیو بد زان سخن پر ز درد

که چون گردد آن باد روز نبرد

خروشان و جوشان بدان دیده‌گاه

که تا گرد بیژن کی آید ز راه

همی آمد از راه پور جوان

سر و جوشن و اسپ آن پهلوان

بیاورد و بنهاد پیش پدر

بدو گفت پیروز باش ای پسر

برفتند با شادمانی ز جای

نهادند سر سوی پرده‌سرای

بیاورد پیش سپهبد سرش

همان اسپ با جوشن و مغفرش

چنان شاد شد زان سخن پهلوان

که گفتی برافشاند خواهد روان

بدو گفت کای پور پشت سپاه

سر نامداران و دیهیم شاه

همیشه بزی شاد و برترمنش

ز تو دور بادا بد بدکنش