گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو خورشید تابنده بنمود چهر

خرامان برآمد بخم سپهر

ز هر سو برآمد خروش سران

گراییدن گرزهای گران

غو کوس با نالهٔ کرنای

دم نای سرغین و هندی درای

برون آمد از بارهٔ دژ فرود

دلیران ترکان هرآنکس که بود

ز گرد سواران و ز گرز و تیر

سر کوه شد همچو دریای قیر

نبد هیچ هامون و جای نبرد

همی کوه و سنگ اسپ را خیره کرد

ازین گونه تا گشت خورشید راست

سپاه فرود دلاور بکاست

فراز و نشیبش همه کشته شد

سربخت مرد جوان گشته شد

بدو خیره ماندند ایرانیان

که چون او ندیدند شیر ژیان

ز ترکان نماند ایچ با او سوار

ندید ایچ تنها رخ کارزار

عنان را بپیچید و تنها برفت

ز بالا سوی دژ خرامید تفت

چو رهام و بیژن کمین ساختند

فراز و نشیبش همی تاختند

چو بیژن پدید آمد اندر نشیب

سبک شد عنان و گران شد رکیب

فرود جوان ترگ بیژن بدید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

چو رهام گرد اندر آمد به پشت

خروشان یکی تیغ هندی به مشت

بزد بر سر کتف مرد دلیر

فرود آمد از دوش دستش به زیر

چو از وی جدا گشت بازوی و دوش

همی تاخت اسپ و همی زد خروش

بنزدیک دژ بیژن اندر رسید

بزخمی پی بارهٔ او برید

پیاده خود و چند زان چاکران

تبه گشته از چنگ کنداوران

بدژ در شد و در ببستند زود

شد آن نامور شیر جنگی فرود

بشد با پرستندگان مادرش

گرفتند پوشیدگان در برش

بزاری فگندند بر تخت عاج

نبد شاه را روز هنگام تاج

همه غالیه موی و مشکین کمند

پرستنده و مادر از بن بکند

همی کند جان آن گرامی فرود

همه تخت مویه همه حصن رود

چنین گفت چون لب ز هم برگرفت

که این موی کندن نباشد شگفت

کنون اندر آیند ایرانیان

به تاراج دژ پاک بسته میان

پرستندگان را اسیران کنند

دژ وباره کوه ویران کنند

دل هرک بر من بسوزد همی

ز جانم رخش برفروزد همی

همه پاک بر باره باید شدن

تن خویش را بر زمین بر زدن

کجا بهر بیژن نماند یکی

نمانم من ایدر مگر اندکی

کشنده تن و جان من درد اوست

پرستار و گنجم چه در خورد اوست

بگفت این و رخسارگان کرد زرد

برآمد روانش بتیمار و درد

ببازیگری ماند این چرخ مست

که بازی برآرد به هفتاد دست

زمانی بخنجر زمانی بتیغ

زمانی بباد و زمانی بمیغ

زمانی بدست یکی ناسزا

زمانی خود از درد و سختی رها

زمانی دهد تخت و گنج و کلاه

زمانی غم و رنج و خواری و چاه

همی خورد باید کسی را که هست

منم تنگدل تا شدم تنگدست

اگر خود نزادی خردمند مرد

ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد

بباید به کوری و ناکام زیست

برین زندگانی بباید گریست

سرانجام خاکست بالین اوی

دریغ آن دل و رای و آیین اوی

پرستندگان بر سر دژ شدند

همه خویشتن بر زمین برزدند

یکی آتشی خود جریره فروخت

همه گنجها را بتش بسوخت

یکی تیغ بگرفت زان پس بدست

در خانهٔ تازی اسپان ببست

شکمشان بدرید و ببرید پی

همی ریخت از دیده خوناب و خوی

بیامد ببالین فرخ فرود

یکی دشنه با او چو آب کبود

دو رخ را بروی پسر بر نهاد

شکم بردرید و برش جان بداد

در دژ بکندند ایرانیان

بغارت ببستند یکسر میان

چو بهرام نزدیک آن باره شد

از اندوه یکسر دلش پاره شد

بایرانیان گفت کین از پدر

بسی خوارتر مرد و هم زارتر

کشنده سیاوش چاکر نبود

ببالینش بر کشته مادر نبود

همه دژ سراسر برافروخته

همه خان و مان کنده و سوخته

بایرانیان گفت کز کردگار

بترسید وز گردش روزگار

ببد بس درازست چنگ سپهر

به بیدادگر برنگردد بمهر

زکیخسرو اکنون ندارید شرم

که چندان سخن گفت با طوس نرم

بکین سیاوش فرستادتان

بسی پند و اندرزها دادتان

ز خون برادر چو آگه شود

همه شرم و آذرم کوته شود

ز رهام وز بیژن تیز مغز

نیاید بگیتی یکی کار نغز

هماننگه بیامد سپهدار طوس

براه کلات اندر آورد کوس

چو گودرز و چون گیو کنداوران

ز گردان ایران سپاهی گران

سپهبد بسوی سپدکوه شد

وزانجا بنزدیکی انبوه شد

چو آمد ببالین آن کشته زار

بران تخت با مادر افگنده خوار

بیک دست بهرام پر آب چشم

نشسته ببالین او پر ز خشم

بدست دگر زنگهٔ شاوران

برو انجمن گشته کنداوران

گوی چون درختی بران تخت عاج

بدیدار ماه و ببالای ساج

سیاوش بد خفته بر تخت زر

ابا جوشن و تیغ و گرز و کمر

برو زار بگریست گودرز و گیو

بزرگان چو گرگین و بهرام نیو

رخ طوس شد پر ز خون جگر

ز درد فرود و ز درد پسر

که تندی پشیمانی آردت بار

تو در بوستان تخم تندی مکار

چنین گفت گودرز با طوس و گیو

همان نامداران و گردان نیو

که تندی نه کار سپهبد بود

سپهبد که تندی کند بد بود

جوانی بدین سان ز تخم کیان

بدین فر و این برز و یال و میان

بدادی بتیزی و تندی بباد

زرسپ آن سپهدار نوذرنژاد

ز تیزی گرفتار شد ریونیز

نبود از بد بخت ما مانده چیز

هنر بی‌خرد در دل مرد تند

چو تیغی که گردد ز زنگار کند

چو چندین بگفتند آب از دو چشم

ببارید و آمد ز تندی بخشم

چنین پاسخ آورد کز بخت بد

بسی رنج وسختی بمردم رسد

بفرمود تا دخمهٔ شاهوار

بکردند بر تیغ آن کوهسار

نهادند زیراندرش تخت زر

بدیبای زربفت و زرین کمر

تن شاهوارش بیاراستند

گل و مشک و کافور و می خواستند

سرش را بکافور کردند خشک

رخش را بعطر و گلاب و بمشک

نهادند بر تخت و گشتند باز

شد آن شیردل شاه گردن‌فراز

زراسپ سرافراز با ریونیز

نهادند در پهلوی شاه نیز

سپهبد بران ریش کافورگون

ببارید از دیدگان جوی خون

چنینست هرچند مانیم دیر

نه پیل سرافراز ماند نه شیر

دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ

رهایی نیابد ازو بار و برگ