گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو زین آگهی شد به فغفور چین

که با فر مردی ز ایران زمین

به نزدیک شنگل فرستاده بود

همانا ز ایران تهم‌زاده بود

بدو داد شنگل یکی دخترش

که بر ماه ساید همی افسرش

یکی نامه نزدیک بهرامشاه

نوشت آن جهاندار با دستگاه

به عنوان بر از شهریار جهان

سر نامداران و شاه مهان

به نزد فرستادهٔ پارسی

که آمد به قنوج با یار سی

دگر گفت کامد بما آگهی

ز تو نامور مرد با فرهی

خردمندی و مردی و رای تو

فشرده به هرجای بر پای تو

کجا کرگ و آن نامور اژدها

ز شمشیر تیزت نیامد رها

بتو داد دختر که پیوند ماست

که هندوستان خاک او را بهاست

سر خویش را بردی اندر هوا

به پیوند این شاه فرمانروا

به ایران بزرگیست این شاه را

کجا کهترش افسر ماه را

به دستوری شاه در بر گرفت

به قنوج شد یار دیگر گرفت

کنون رنج بردار و ایدر بیای

بدین مرز چندانک باید به پای

به دیدار تو چشم روشن کنیم

روان را ز رای تو جوشن کنیم

چو خواهی که ز ایدر شوی باز جای

زمانی نگویم بر من بپای

برو شاد با خلعت و خواسته

خود و نامداران آراسته

ترا آمدن پیش من ننگ نیست

چو با شاه ایران مرا جنگ نیست

مکن سستی از آمدن هیچ رای

چو خواهی که برگردی ایدر مپای

چو نامه بیامد به بهرام گور

به دلش اندر افتاد زان نامه شور

نویسنده بر خواند و پاسخ نوشت

به پالیز کین بر درختی بکشت

سر نامه گفت آنچ گفتی رسید

دو چشم تو جز کشور چین ندید

به عنوان بر از پادشاه جهان

نوشتی سرافراز و تاج مهان

جز آن بد که گفتی سراسر سخن

بزرگی نو را نخواهم کهن

شهنشاه بهرام گورست و بس

چنو در زمانه ندانیم کس

به مردی و دانش به فر و نژاد

چنو پادشا کس ندارد به یاد

جهاندار پیروزگر خواندش

ز شاهان سرافرازتر خواندش

دگر آنک گفتی که من کرده‌ام

به هندوستان رنجها برده‌ام

همان اختر شاه بهرام بود

که با فر و اورند و بانام بود

هنر نیز ز ایرانیانست و بس

ندارند کرگ ژیان را به کس

همه یکدلانند و یزدان‌شناس

به نیکی ندارند ز اختر سپاس

دگر آنک دختر به من داد شاه

به مردی گرفتم چنین پیشگاه

یکی پادشا بود شنگل بزرگ

به مردی همی راند از میش گرگ

چو با من سزا دید پیوند خویش

به من داد شایسته فرزند خویش

دگر آنک گفتی که خیز ایدر آی

به نیکی بباشم ترا رهنمای

مرا شاه ایران فرستد به هند

به چین آیم از بهر چینی پرند

نباشد ز من بنده همداستان

که رانم بدین گونه‌بر داستان

دگر آنک گفتی که با خواسته

به ایران فرستمت آراسته

مرا کرد یزدان ازان بی‌نیاز

به چیز کسان دست کردن دراز

ز بهرام دارم به بخشش سپاس

نیایش کنم روز و شب در سه پاس

چهارم سخن گر ستودی مرا

هنر ز آنچ برتر فزودی مرا

پذیرفتم این از تو ای شاه چین

بگوییم با شاه ایران زمین

ز یزدان ترا باد چندان درود

که آن را نداند فلک تار و پود

بران نامه بنهاد مهر نگین

فرستاد پاسخ سوی شاه چین

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

داریوش در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۲، ساعت ۲۰:۳۴ نوشته:

سلام میخواستم بدونم که "هنر نزد ایرانیانست و بس" یا "هنر نیز ز ایرانیانست و بس"

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
Mazdak در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، دو شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۲۶ نوشته:

1- از دید هنر چامه سرایی، آمدن دو "ز" پشت سر هم بی اینکه آوایی میان آنها باشد، کژاهنگ است ( هنر نیز زیرانیان..)
2- از دید هنر چامه سرایی، سیلاب های واژه ی "ایرانیان" در لنگه نخست و "شیر ژیان" یا "کـَرگ ژیان" هم ‌کالبد میباشند و سیلاب "ایر" در لنگه ی نخست ، همتای سیلانب "شیر" یا "کـَرگ" در لنگه ی دوم است و به آسانی میتوان دید که "ایر" با "شیر" هماهنگ تر و زیباتر است و در پی آن، "ایرانیان " با "شیر ژیان".
3- از دید چم نیز، " و بس" نشانه ی تکینه بودن و بی همتایی است ، همچنان که چند رج بالاتر آن آمده است:
شهنشاه بهرام گورست و بس
چنو در زمانه ندانیم کس
". در زمانه های نوین، از ترس اینکه نگویند که ما نژادپرست بوده ایم و برای " political correctness"! آمده اند و ماست مالی کرده اند که گویا "و بس" برابر بسیار و فراوان است که چنین نیست ، خود "پس" را پیش از زاب و نام میتوان چنین برداشت ولی آمایش " و بس" در پایان همواره ، نشانه ی تکینگی و بیهمتایی exclusion است. همچننی آمده اند و از "نزدِ"، آمایش ناجور " نیز زِ" را آورده اند که آری، هنر تنها نزد ایرانیان نیست و ... در جاییکه، در شاهنامه ی کهن، این بخشی از لاف زدن ها و خودستایی های جنگی بوده است که در آن، همه ی هنر ها و بزرگی های خود را می ستایند. هتّا در نبرد های رستم و اسپندیار و .. هرکس پیش از نبرد، خوبی ها، نژاد و هنر خود را میستاید و یک خورده هم به دیگری جا نمیدهد!
4- در این لافنامه، ایرانیان همان بهرام گور نیستند، بهرام گور در جایگاه شاهنشاه، چند رج بالاتر و در آغاز نوشتار، ستایش شده است و پس از او نوبت به "ایرانیان" رسیده است.
همه یکدلانند و یزدان‌شناس
...
اگر پایه این باشد که هرچه را که بهرام گور کشته باشد به پای ایرانیان بنویسیم، بازهم میبینیم که در بخش "پادشاهی بهرام گور" آمده است:
دو شیر ژیان پیش آن بیشه دید
کمان را به زه کرد و اندر کشید
بزد تیر بر سینهٔ شیر چاک
گذر کرد تا پر و پیکان به خاک
پس تازه شیر ژیان هم کشته است و آنهم دوتا.
5- اگر چامه سرا، از واژه ی "نیز" در باره ی ایرانیان سود جسته بود، بایستی در رج پیش از ان، ستایشی از "ایرانیان" کرده باشد تا بتواند "نیز" را اینجا در جایگاه پیوند با بیاورد ولی میبینیم که پیش از این رج، هیچ چیزی در باره ی "ایرانیان" گفته نشده و تنها از بهرام گور در چند رج ستایش و آفرین آمده است. پس اینجا ، کاربرد "نیز" نادرست است.
6- همانگونه که پیشتر گفتیم، ایرانیان بایستی در دلاوری، و هنر، که شکار هم از پاره های آن است، با برترین جانور جنگی و شکاری سنجیده شوند که همانا شیر است، چرا که کرگدن با همه ی خشمناکی، شکارگر نیست و هنر جنگی ، به مانند شیران ندارد.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
مروت در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، دو شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۳۵ نوشته:

در زمینه سوالی که در مورد این مصرع شده، شرحی خوب در صفحهٔ زیر توسط شاهین سپنتا آمده است.
پیوند به وبگاه بیرونی/

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
وحید در ‫۵ سال و ۹ ماه قبل، دو شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۵۲ نوشته:

آنچه فردوسی بزرگ گفته‌اند درست است و گفته‌های ایشان پس از هزارسال هنوز هم با کمی دانش آشکار می‌شود، چنانکه ایشان فرمود: هرآن کس که دارد «هش» و «رای» و «دین»/ پس از مرگ ، برمن کند آفرین
تنها شما نگاهی به هنرهای دستی جهان بیاندازید: 460 تا شمرده‌اند که از آن 360 تا تنها برای ایرانیان است. از سویی 60درصد این هنرها تنها در اصفهان زنده‌اند و از دید شمار در بخش پایین دستی ایران بیشترین ساخت و کاربرد این هنرها را می‌بینیم.
دیگر هنرها هم همینگونه‌اند:
چکامه‌ی پارسی را کجا با این شمار سراینده بزرگ و جهانی می‌شناسید؟ پیشینه‌ی نگارگری چگونه ؟ کدام وشت را درجهان زیباتر از وشت پارسی می‌توانید ببینید؟
اینکه گفته‌اند : نزد ایرانیان و بس، لاف نیست چراکه دیگران هم هنر دارند بیک آیا می‌توان در برابر هنر ایرانیان به شمارشان آورد؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
حلاج در ‫۸ ماه قبل، سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۲۷ نوشته:

هنر نزد/نیز ز ایرانیانست و بس. شاهنامه یک اثر حماسی و میهنی است و لاف زدن و خود ستودن و رجز خواندن در آثار حماسی همه مردمان دیده می‌شود. بی گمان فردوسی شاعری بسیار توانا و شاهنامه اثری بسیار گرانبها است ، اما این سنت تقدس زایی بیهوده ایرانیان که به ویژه برای شاعران بیشتر دیده میشود فردوسی را هم دامن گرفته و مردم دوست دارند هر چه از این بزرگان شنیده اند حقایق مطلق و سند بدانند. این برداشت ها به جایی رسیده که حتی زمانی که گفتمانی منطقی در میان است ایرانیان به جای بهره بردن از منطق روشمند برای یکدیگر بیت بیت شعر میخوانند که البته گاهی هم این شعر ها منطقی است اما بیشتر هم مانند همین بیت پرکاربرد یک لاف است.
من نمیدانم کدام انجمن ،سازمان یا گروه آمده و هنر های دستی! را شمرده و بیشتر آنها را به ایران نسبت داده ؛ اما با گشت و گذاری که خودم در هنرهای گوناگون داشتم آنچنان برتری در هنر ایرانی نسبت به همه جهان ندیدم.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
علی میرزاشاعری در ‫۷ ماه قبل، یک شنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۳۲ نوشته:

هنر نزد ایرانیان است و بس.این جمله نوع نگاه ایرانی را به هستی بیان می کند و امروز هم بر سر زبان هاست.این نوع نگاه را شاید یک خود شیفتگی بتوان نام نهاد چون بنا بر نیاز های هر جامعه‌ای هنر های گوناگونی شکل گرفته و می گیرد و اینکه چشم بر روی هنرهای دیگر اقوام ببندیم چیزی از هنر آنها کم نمی‌نماید و چیزی هم به هنر ما افزوده نمی‌کند. بهتر است واقع بینی پیشه کنیم و هنر خودمان را نیز در کنار هنرهای دیگران قدر بدانیم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.