گنجور

 
فردوسی

بفرمود کسری به کارآگهان

که جویند راز وی اندر نهان

نگه داشتندی به روز و به شب

اگر داستان را گشادی دو لب

ز کاری که کردی بدی با بهی

رسیدی بشاه جهان آگهی

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که رازی همی‌داشتم در نهفت

ز هفتاد چون سالیان درگذشت

سر و موی مشکین چو کافور گشت

چومن بگذرم زین سپنجی سرای

جهان رابباید یکی کدخدای

که بخشایش آرد به درویش بر

به بیگانه و مردم خویش بر

ببخشد بپرهیزد از مهر گنج

نبندد دل اندر سرای سپنج

سپاسم ز یزدان که فرزند هست

خردمند و دانا و ایزد پرست

وز ایشان بهرمزد یازان ترم

برای و بهوشش فرازان ترم

ز بخشایش و بخشش و راستی

نبینم همی در دلش کاستی

کنون موبدان و ردان را بخواه

کسی کو کند سوی دانش نگاه

بخوانیدش و آزمایش کنید

هنر بر هنر بر فزایش کنید

شدند اندران موبدان انجمن

ز هر در پژوهنده و رای زن

جهانجوی هرمزد را خواندند

بر نامدارنش بنشاندند

نخستین سخن گفت بوزرجمهر

که ای شاه نیک اختر خوب چهر

چه دانی کزو جان پاک و خرد

شود روشن وکالبد برخورد

چنین داد پاسخ که دانش به است

که داننده برمهتران بر مه است

بدانش بود مرد را ایمنی

ببندد ز بد دست اهریمنی

دگر بردباری و بخشایشست

که تن را بدو نام و آرایشست

بپرسید کز نیکوی سودمند

بگو ازچه گردد چو گردد بلند

چنین داد پاسخ که آنک از نخست

بنیک و بد آزرم هرکس بجست

بکوشید تا بردل هرکسی

ازو رنج بردن نباشد بسی

چنین داد پاسخ که هرکس که داد

بداد از تن خود همو بود شاد

نگه کرد پرسنده بوزرجمهر

بدان پاکدل مهتر خوب چهر

بدو گفت کز گفتنی هرچ هست

بگویم تو بشمر یکایک بدست

سراسر همه پرسشم یادگیر

به پاسخ همه داد بنیاد گیر

سخن را مگردان پس و پیش هیچ

جوانمردی وداد دادن بسیچ

اگر یادگیری چنین بی‌گمان

گشادست برتو در آسمان

که چندین به گفتار بشتافتم

ز پرسنده پاسخ فزون یافتم

جهاندار آموزگار تو باد

خرد جوشن و بخت یار تو باد

کنون هرچ دانم بپرسم ز داد

توپاسخ گزار آنچ آیدت یاد

ز فرزند کو بر پدر ارجمند

کدامست شایسته و بی‌گزند

ببخشایش دل سزاوار کیست

که بر درد او بر بباید گریست

ز کردار نیکی پشیمان کراست

که دل بر پشیمانی او گواست

سزاکیست کو را نکوهش کنیم

ز کردار او چون پژوهش کنیم

ز گیتی کجا بهتر آید گریز

که خیزد از آرام او رستخیز

بدین روزگار از چه باشیم شاد

گذشته چه بهتر که گیریم یاد

زمانه که او را بباید ستود

کدامست وما از چه داریم سود

گرانمایه‌تر کیست از دوستان

کز آواز او دل شود بوستان

کرا بیشتر دوست اندر جهان

که یابد بدو آشکار ونهان

همان نیز دشمن کرا بیشتر

که باشد برو بر بداندیش‌تر

سزاوار آرام بودن کجاست

که دارد جهاندار ازو پشت راست

ز گیتی زیانکارتر کارچیست

که بر کرده خود بباید گریست

ز چیزی که مردم همی‌پرورد

چه چیزیست کان زودتر بگذرد

ستمکاره کش نزد اوشرم نیست

کدامست کش مهر وآزرم نیست

تباهی بگیتی ز گفتار کیست

دل دوستانرا پر آزار کیست

چه چیزیست کان ننگ پیش آورد

همان بد ز گفتار خویش آورد

بیک روز تا شب برآمد ز کوه

ز گفتار دانا نیامد ستوه

چو هنگام شمع آمد از تیرگی

سرمهتران تیره از خیرگی

ز گفتار ایشان غمی گشت شاه

همی‌کرد خامش بپاسخ نگاه

گرانمایه هرمزد برپای خاست

یکی آفرین کرد بر شاه راست

که از شاه گیتی مبادا تهی

همی‌باد بر تخت شاهنشهی

مبادا که بی‌تو ببینیم تاج

گر آیین شاهی وگر تخت عاج

به پوزش جهان پیش تو خاک باد

گزند تو را چرخ تریاک باد

سخن هرچ او گفت پاسخ دهم

بدین آرزو رای فرخ نهم

ز فرزند پرسید دانا سخن

وزو بایدم پاسخ افگند بن

به فرزند باشد پدر شاددل

ز غمها بدو دارد آزاد دل

اگر مهربان باشد او بر پدر

به نیکی گراینده و دادگر

دگر آنک بر جای بخشایست

برو چشم را جای پالایشست

بزرگی که بختش پراگنده گشت

به پیش یکی ناسزا بنده گشت

ز کار وی ار خون خروشی رواست

که ناپارسایی برو پادشاست

دگر هر که با مردم ناسپاس

کند نیکویی ماند اندر هراس

هران کس که نیکی فرامش کند

خرد رابکوشد که بیهش کند

دگر گفت ازآرام راه گریز

گرفتن کجا خوبتر از ستیز

به شهری که بیداد شد پادشا

ندارد خردمند بودن روا

ز بیدادگر شاه باید گریز

کزان خیزد اندر جهان رستخیز

چه گوید که دانی که شادی بدوست

برادر بود با دلارام دوست

دگر آنک پرسد ز کار زمان

زمانی کزو گم شود بدگمان

روا باشد ار چند بستایدش

هم اندر ستایش بیفزایدش

دگر آنک پرسید ازمرد دوست

ز هر دوستی یارمندی نکوست

توانگر بود چادر او بپوش

چو درویش باشد تو با او بکوش

کسی کو فروتن‌تر و رادتر

دل دوستانش بدو شادتر

دگر آنک پرسد که دشمن کراست

کزو دل همیشه بدرد و بلاست

چوگستاخ باشد زبانش ببد

ز گفتار او دشمن آید سزد

دگر آنک پرسید دشوار چیست

بی‌آزار را دل پر آواز کیست

چو بد بود وبد ساز با وی نشست

یکی زندگانی بود چون کبست

دگر آنک گوید گوا کیست راست

که جان وخرد برگوا برگواست

به از آزمایش ندیدم گوا

گوای سخنگوی و فرمانروا

زیانکارتر کار گفتی که چیست

که فرجام ازان بد بباید گریست

چوچیره شود بر دلت بر هوا

هوا بگذرد همچو باد هوا

پشیمانی آرد بفرجام سود

گل آرزو را نشاید بسود

دگر آنک گوید که گردان ترست

که چون پای جویی بدستت سرست

چنین دوستی مرد نادان بود

سرشتش بد و رای گردان بود

دگر آنک گوید ستمکاره کیست

بریده دل ازشرم و بیچاره کیست

چوکژی کند مرد بیچاره خوان

چو بی شرمی آرد ستمکاره خوان

هرآنکس که او پیشه گیرد دروغ

ستمکاره‌ای خوانمش بی‌فروغ

تباهی که گفتی ز گفتار کیست

پرآزارتر درد آزار کیست

سخن چین و دو روی و بیکار مرد

دل هوشیاران کند پر ز درد

بپرسید دانا که عیب از چه بیش

که باشد پشیمان ز گفتار خویش

هرآنکس که راند سخن بر گزاف

بود بر سر انجمن مرد لاف

بگاهی که تنها بود در نهفت

پشیمان شود زان سخنها که گفت

هم اندر زمان چون گشاید سخن

به پیش آرد آن لافهای کهن

خردمند و گر مردم بی‌هنر

کس از آفرینش نیابد گذر

چنین بود تا بود دوران دهر

یکی زهر یابد یکی پای زهر

همه پرسش این بود و پاسخ همین

که برشاه باد از جهان آفرین

زبانها بفرمانش گوینده باد

دل راد او شاد و جوینده باد

شهنشاه کسری ازو خیره ماند

بسی آفرین کیانی بخواند

ز گفتار او انجمن شاد شد

دل شهریار از غم آزاد شد