گنجور

 
فردوسی

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ

ز خاقان که شد نامدار سترگ

ز هیتال و گردان آن انجمن

که آمد ز خاقان بریشان شکن

ز شاه چغانی که با بخت نو

بیامد نشست از بر تخت نو

پراندیشه بنشست شاه جهان

ز گفتار بیدار کارآگهان

به ایوان بیاراست جای نشست

برفتند گردان خسروپرست

ابا موبد موبدان اردشیر

چوشاپور وچون یزدگرد دبیر

همان بخردان نماینده راه

نشستند یک سر بر تخت شاه

چنین گفت کسری که ای بخردان

جهان گشته و کار دیده ردان

یکی آگهی یافتم ناپسند

سخنهای ناخوب و ناسودمند

ز هیتال وز ترک وخاقان چین

وزان مرزبانان توران زمین

بی اندازه لشکر شدند انجمن

ز چاچ وز چین وز ترک و ختن

یکی هفته هیتال با ترک و چین

ز اسبان نبرداشتند ایچ زین

به فرجام هیتال برگشته شد

دو بهره مگر خسته و کشته شد

بدان نامداری که هیتال بود

جهانی پر از گُرز وکوپال بود

شگفتست کآمد بریشان شکست

سپهبد مباد ایچ با رای پست

اگر غاتفر داشتی نام و رای

نبردی سپهر آن سپه را ز جای

چوشد مرز هیتالیان پر ز شور

بجستند از تخم بهرام گور

نو آیین یکی شاه بنشاندند

به شاهی برو آفرین خواندند

نشستست خاقان بدان روی چاج

سرافراز با لشگر و گنج تاج

ز خویشان ارجاسب و افراسیاب

جز از مرز ایران نبینند به خواب

ز پیروزی لشکر غاتفر

همی‌برفرازد به خورشید سر

سزد گر نباشیم همداستان

که خاقان نخواند چنین داستان

که تا آن زمین پادشاهی مراست

که دارند ازو چینیان پشت راست

همه زیردستان از ایشان به رنج

سپرده بدیشان زن و مرد و گنج

چه بینید یکسر کنون اندرین

چه سازیم با ترک وخاقان چین

بزرگان داننده برخاستند

همه پاسخش را بیاراستند

گرفتند یک سر برو آفرین

که ای شاه نیک اختر و پاکدین

همه مرز هیتال آهرمنند

دورویند واین مرز را دشمنند

بریشان سزد هرچ آید ز بد

هم از شاه گفتار نیکو سزد

ازیشان اگر نیستی کین و درد

جز از خون آن شاه آزادمرد

بکشتند پیروز را ناگهان

چنان شهریاری چراغ جهان

مبادا که باشند یک روز شاد

که هرگز نخیزد ز بیداد داد

چنینست بادافره دادگر

همان بدکنش را بد آید به سر

ز خاقان اگر شاه راند سخن

که دارد به دل کین و درد کهن

سزد گر ز خویشان افراسیاب

بدآموز دارد دو دیده پرآب

دگر آنک پیروز شد دل گرفت

اگر زو بترسی نباشد شگفت

ز هیتال وز لشکر غاتفر

مکن یاد وتیمار ایشان مخور

ز خویشان ارجاسب و افراسیاب

زخاقان که بنشست ازان روی آب

به روشن روان کار ایشان بساز

تویی درجهان شاه گردن فراز

فروغ از تو گیرد روان و خرد

انوشه کسی کو روان پرورد

تو داناتری از بزرگ انجمن

نبایدت فرزانه و رای زن

تو را زیبد اندر جهان تاج وتخت

که با فر و برزی و با رای و بخت

اگر شاه سوی خراسان شود

ازین پادشاهی هراسان شود

هرآن گه که بینند بی‌شاه بوم

زمان تا زمان لشکر آید ز روم

از ایرانیان باز خواهند کین

نماند بروبوم ایران زمین

نه کس پای بر خاک ایران نهاد

نه زین پادشاهی ببد کرد یاد

اگر شاه را رای کینست وجنگ

ازو رام گردد به دریا نهنگ

چو بشنید ز ایرانیان شهریار

ز بزم وز پرخاش وز کارزار

کسی را نبد گرد رزم آرزوی

به بزم و بناز اندرون کرده خوی

بدانست شاه جهان کدخدای

که اندر دل بخردان چیست رای