گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

سه دیگر سیامک ز توران سپاه

بشد با گرازه به آوردگاه

برفتند و نیزه گرفته به دست

خروشان به کردار پیلان مست

پر از جنگ و پر خشم کینه‌وران

گرفتند زان پس عمود گران

چو شیران جنگی برآشوفتند

همی بر سر یکدگر کوفتند

زبانشان شد از تشنگی لخت لخت

به تنگی فراز آمد آن کار سخت

پیاده شدند و برآویختند

همی گرد کینه برانگیختند

گرازه بزد دست بر سان شیر

مر او را چو باد اندر آورد زیر

چنان سخت زد بر زمین کاستخوانش

شکست و برآمد ز تن نیز جانش

گرازه هم آنگه ببستش به اسب

نشست از بر زین چو آذرگشسب

گرفت آنگه اسب سیامک به دست

به بالا برآمد بکردار مست

درفش خجسته به دست اندرون

گرازان و شادان و دشمن نگون

خروشان و جوشان و نعره زنان

ابر پهلوان آفرین برکنان