گنجور

 
فردوسی

و دیگر گروی زره دیو نیو

برون رفت با پور گودرز گیو

به نیزه فراوان برآویختند

همی زهر با خون برآمیختند

سناندار نیزه ز چنگ سوار

فرو ریخت از هول آن کارزار

کمان برگرفتند و تیر خدنگ

یک اندر دگر تاخته چون پلنگ

همی زنده بایست مر گیو را

کز اسب اندر آرد گو نیو را

چنان بسته در پیش خسرو برد

ز ترکان یکی هدیهٔ نو برد

چو گیو اندر آمد گروی از نهیب

کمان شد ز دستش به سوی نشیب

سوی تیغ برد آن زمان دست خویش

دمان گیو نیو اندر آمد به پیش

عمودی بزد بر سر و ترگ اوی

که خون اندر آمد ز تارک به روی

همیدون ز زین دست بگذاردش

گرفتش به بر سخت و بفشاردش

که بر پشت زین مرد بی‌توش گشت

ز اسب اندر افتاد و بیهوش گشت

فرود آمد از باره جنگی پلنگ

دو دست از پس پشت بستش چو سنگ

نشست از بر زین و او را به پیش

دوانید و شد تا بر یار خویش

به بالا برآمد درفشی به دست

به نعره همی کوه را کرد پست

به پیروزی شاه ایران زمین

همی خواند بر پهلوان آفرین

 
sunny dark_mode