گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

دو رویه ز لشکر برآمد خروش

زمین آمد از نعل اسبان به جوش

سپاه اندر آمد ز هر سو گروه

بپوشید جوشن همه دشت و کوه

دو سالار هر دو به سان پلنگ

فراز آوریدند لشکر به جنگ

به کردار باران ز ابر سیاه

ببارید تیر اندر آن رزمگاه

جهان چون شب تیره از تیره میغ

چو ابری که باران او تیر و تیغ

زمین آهنین کرده اسبان به نعل

بر او دست گردان به خون گشته لعل

ز بس خسته ترک اندر آن رزمگاه

بریده سرانشان فگنده به راه

بر آوردگه جای گشتن نماند

پی اسب را برگذشتن نماند

زمین لاله‌گون شد هوا نیلگون

برآمد همی موج دریای خون

دو سالار گفتند اگر همچنین

بداریم گردان بر این دشت کین

شب تیره را کس نماند به جای

جز از چرخ گردان و گیهان خدای

چو پیران چنان دید جای نبرد

به لهاک فرمود و فرشیدورد

که چندان کجا با شما لشکرست

کسی کاندر این رزمگه درخورست

سران را ببخشید تا بر سه روی

بوند اندر این رزمگه کینه‌جوی

وز ایشان گروهی که بیدارتر

سپه را ز دشمن نگهدارتر

بدیشان سپارید پشت سپاه

شما بر دو رویه بگیرید راه

به لهاک فرمود تا سوی کوه

برد لشکر خویش را همگروه

همیدون سوی رود فرشیدورد

شود تا برآرد به خورشید گرد

چو آن نامداران توران سپاه

گسستند زان لشکر کینه‌خواه

نوندی برافگند بر دیده‌بان

از آن دیده گه تا در پهلوان

نگهبان گودرز خود با سپاه

همی داشت هر سو ز دشمن نگاه

دو رویه چو لهاک و فرشیدورد

ز راه کمین برگشادند گرد

سواران ایران برآویختند

همی خاک با خون برآمیختند

نوندی برافگند هر سو دوان

به آگاه کردن بر پهلوان

نگه کرد گودرز تا پشت اوی

که دارد ز گردان پرخاشجوی

گرامی پسر شیر شرزه هجیر

به پشت پدر بود با تیغ و تیر

بفرمود تا شد به پشت سپاه

بر گیو گودرز لشکرپناه

بگوید که لشکر سوی رود و کوه

به یاری فرستد گروها گروه

و دیگر بفرمود گفتن به گیو

که پشت سپه را یکی مرد نیو

گزیند سپارد بدو جای خویش

نهد او از آن جایگه پای پیش

هجیر خردمند بسته کمر

چو بشنید گفتار فرخ پدر

بیامد به سوی برادر دوان

بگفت آن کجا گفته بد پهلوان

چو بشنید گیو این سخن بردمید

ز لشکر یکی نامور برگزید

کجا نام او بود فرهاد گرد

بخواند و سپه یکسر او را سپرد

دو صد کار دیده دلاور سران

بفرمود تا زنگه شاوران

برد تاختن سوی فرشیدورد

برانگیزد از رود وز آب گرد

ز گردان دو صد با درفشی چو باد

به فرخنده گرگین میلاد داد

بدو گفت ز ایدر بگردان عنان

ابا گرز و با آبداده سنان

کنون رفت باید بر آن رزمگاه

جهان کرد باید بر ایشان سیاه

که پشت سپهشان به هم بر شکست

دل پهلوانان شد از درد پست

به بیژن چنین گفت کای شیرمرد

توی شیر درنده روز نبرد

کنون شیرمردی به کار آیدت

که با دشمنان کارزار آیدت

از ایدر برو تا به قلب سپاه

ز پیران بدان جایگه کینه‌خواه

از ایشان نپرهیز و تن پیش‌دار

که آمد گه کینه در کارزار

که پشت همه شهر توران بدوست

چو روی تو بیند بدردش پوست

اگر دست‌یابی بر او کار بود

جهاندار و نیک اخترت یار بود

بیاساید از رنج و سختی سپاه

شود شادمانه جهاندار و شاه

شکسته شود پشت افراسیاب

پر از خون کند دل دو دیده پر آب

بگفت این سخن پهلوان با پسر

پسر جنگ را تنگ بسته کمر

سواران که بودند بر میسره

بفرمود خواندن همه یکسره

گرازه برون آمد و گستهم

هجیر سپهدار و بیژن به هم

وزآنجا سوی قلب توران سپاه

گرانمایگان برگرفتند راه

به کردار گرگان به روز شکار

بر آن بادپایان اخته زهار

میان سپاه اندرون تاختند

ز کینه همی دل بپرداختند

همه دشت برگستوانور سوار

پراگنده گشته گه کارزار

چه مایه فتاده به پای ستور

کفن جوشن و سینهٔ شیر گور

چو رویین پیران ز پشت سپاه

بدید آن تکاپوی و گرد سیاه

بیامد به پشت سپاه بزرگ

ابا نامداران به کردار گرگ

برآویخت بر سان شرزه پلنگ

بکوشید و هم بر نیامد به جنگ

بیفگند شمشیر هندی ز مشت

به نومیدی از جنگ بنمود پشت

سپهدار پیران و مردان خویش

به جنگ اندرون پای بنهاد پیش

چو گیو آن زمان روی پیران بدید

عنان سوی او جنگ را برگشید

از آن مهتران پیش پیران چهار

به نیزه ز اسب اندر افگند خوار

به زه کرد پیران ویسه کمان

همی تیر بارید بر بدگمان

سپر بر سر آورد گیو سترگ

به نیزه درآمد به کردار گرگ

چو آهنگ پیران سالار کرد

که جوید به آورد با او نبرد

فروماند اسبش همیدون به جای

از آنجا که بد پیش ننهاد پای

یکی تازیانه بر آن تیز رو

بزد خشم را نامبردار گو

بجوشید بگشاد لب را ز بند

به نفرین دژخیم دیو نژند

بیفگند نیزه کمان برگرفت

یکی درقهٔ کرگ بر سر گرفت

کمان را به زه کرد و بگشاد بر

که با دست پیران بدوزد سپر

بزد بر سرش چارچوبه خدنگ

نبد کارگر تیر بر کوه سنگ

همیدون سه چوبه بر اسب سوار

بزد گیو پیکان آهن گذار

نشد اسب خسته نه پیران نیو

بدانجا رسیدند یاران گیو

چو پیران چنان دید برگشت زود

برفت از پسش گیو تازان چو دود

به نزدیک گیو آمد آنگه پسر

که ای نامبردار فرخ پدر

من ایدون شنیدستم از شهریار

که پیران فراوان کند کارزار

ز چنگ بسی تیزچنگ اژدها

مر او را بود روز سختی رها

سرانجام بر دست گودرز هوش

برآید تو ای باب چندین مکوش

پس اندر رسیدند یاران گیو

پر از خشم و کینه سواران نیو

چو پیران چنان دید برگشت زوی

سوی لشکر خویش بنهاد روی

خروشان پر از درد و رخساره زرد

به نزدیک لهاک و فرشیدورد

بیامد که ای نامداران من

دلیران و خنجرگزاران من

شما را ز بهر چنین روزگار

همی پرورانیدم اندر کنار

کنون چون به جنگ اندر آمد سپاه

جهان شد به ما بر ز دشمن سیاه

نبینم کسی کز پی نام و ننگ

به پیش سپاه اندر آید به جنگ

چو آواز پیران بدیشان رسید

دل نامداران ز کین بردمید

برفتند و گفتند گر جان پاک

نباشد به تن نیستمان بیم و باک

ببندیم دامن یک اندر دگر

نشاید گشادن بر این کین کمر

سوی گیو لهاک و فرشیدورد

برفتند و جستند با او نبرد

برآمد بر گیو لهاک نیو

یکی نیزه زد بر کمرگاه گیو

همی خواست کو را رباید ز زین

نگونسار از اسب افگند بر زمین

به نیزه زره بردرید از نهیب

نیامد برون پای گیو از رکیب

بزد نیزه پس گیو بر اسب اوی

ز درد اندر آمد تگاور به روی

پیاده شد از باره لهاک مرد

فراز آمد از دور فرشیدورد

ابر نیزهٔ گیو تیغی چو باد

بزد نیزه ببرید و برگشت شاد

چو گیو اندر آن زخم او بنگرید

عمود گران از میان برکشید

بزد چون یکی تیزدم اژدها

که از دست او خنجر آمد رها

سبک دیگری زد به گردنش بر

که آتش ببارید بر تنش بر

بجوشید خون بر دهانش از جگر

تنش سست برگشت و آسیمه سر

چو گیو اندر این بود لهاک زود

نشست از بر بادپای چو دود

ابا گرز و با نیزه بر سان شیر

بر گیو رفتند هر دو دلیر

چه مایه ز چنگ دلاور سران

بر او بر ببارید گرز گران

به زین خدنگ اندورن بد سوار

ستوهی نیامدش از کارزار

چو دیدند لهاک و فرشیدورد

چنان پایداری از آن شیرمرد

ز بس خشم گفتند یک با دگر

که ما را چه آمد ز اختر به سر

بر این زین همانا که کوهست و روست

بر او بر ندرد جز از شیر پوست

ز یارانش گیو آنگهی نیزه خواست

همی گشت هر سو چپ و دست راست

بدیشان نهاد از دو رویه نهیب

نیامد یکی را سر اندر نشیب

به دل گفت کاری نو آمد به روی

مرا ز این دلیران پرخاشجوی

نه از شهر ترکان سران آمدند

که دیوان مازندران آمدند

سوی راست گیو اندر آمد چو گرد

گرازه به پرخاش فرشیدورد

ز پولاد در چنگ سیمین ستون

به زیر اندرون باره‌ای چون هیون

گرازه چو بگشاد از باد دست

به زین بر شد آن ترگ پولاد بست

بزد نیزه‌ای بر کمربند اوی

زره بود نگسست پیوند اوی

یکی تیغ در چنگ بیژن چو شیر

به پشت گرازه درآمد دلیر

بزد بر سر و ترگ فرشیدورد

زمین را بدرید ترک از نبرد

همی کرد بر بارگی دست راست

به اسب اندر آمد نبود آنچ خواست

پس بیژن اندر دمان گستهم

ابا نامداران ایران به هم

به نزدیک توران سپاه آمدند

خلیده‌دل و کینه‌خواه آمدند

ز توران سپاه اندریمان چو گرد

بیامد دمان تا به جای نبرد

عمودی فروهشت بر گستهم

که تا بگسلاند میانش ز هم

به تیغش برآمد بدو نیم گشت

دل گستهم زو پر از بیم گشت

به پشت یلان اندر آمد هجیر

ابر اندریمان ببارید تیر

خدنگش بدرید برگستوان

بماند آن زمان بارگی بی روان

پیاده شد ازباره مرد سوار

سپر بر سر آورد و بر ساخت کار

ز ترکان بر آمد سراسر غریو

سواران برفتند بر سان دیو

مر او را به چاره ز آوردگاه

کشیدند از پیش روی سپاه

سپهدار پیران ز سالارگاه

بیامد بیاراست قلب سپاه

ز شبگیر تا شب برآمد ز کوه

سواران ایران و توران گروه

همی گرد کینه برانگیختند

همی خاک با خون برآمیختند

از اسبان و مردان همه رفته هوش

دهن خشک و رفته ز تن زور و توش

چو روی زمین شد به رنگ آبنوس

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

ابر پشت پیلان تبیره زنان

از آن رزمگه بازگشت آن زمان

بر آن بر نهادند هر دو سپاه

که شب بازگردند ز آوردگاه

گزینند شبگیر مردان مرد

که از ژرف دریا برآرند گرد

همه نامداران پرخاشجوی

یکایک به روی اندر آرند روی

ز پیکار یابد رهایی سپاه

نریزند خون سر بیگناه

بکردند پیمان و گشتند باز

گرفتند کوتاه رزم دراز

دو سالار هر دو ز کینه به درد

همی روی برگاشتند از نبرد

یکی سوی کوه کنابد برفت

یکی سوی زیبد خرامید تفت

همانگه طلایه ز لشکر به راه

فرستاد گودرز سالار شاه

ز جوشنوران هرک فرسوده بود

ز خون دست و تیغش بیالوده بود

همه جوشن و خود و ترگ و زره

گشادند مر بندها را گره

چو از بار آهن برآسوده شد

خورش جست و می چند پیموده شد

به تدبیر کردن سوی پهلوان

برفتند بیدار پیر و جوان

به گودرز پس گفت گیو ای پدر

چه آمد مرا از شگفتی به سر

چو من حمله بردم به توران سپاه

دریدم صف و برگشادند راه

به پیران رسیدم نوندم به جای

فروماند و ننهاد از پیش پای

چنانم شتاب آمد از کار خویش

که گفتم نباشم دگر یار خویش

پس آن گفته شاه بیژن به یاد

همی داشت وان دم مرا یاد داد

که پیران به دست تو گردد تباه

از اختر همین بود گفتار شاه

بدو گفت گودرز کو را زمان

به دست منست ای پسر بی‌گمان

که زو کین هفتاد پور گزین

بخواهم به زور جهان‌آفرین

از آن پس به روی سپه بنگرید

سران را همه گونه پژمرده دید

ز رنج نبرد و ز خون ریختن

به هرجای با دشمن آویختن

دل پهلوان گشت زان پر ز درد

که رخسار آزادگان دید زرد

بفرمودشان بازگشتن به جای

سپهدار نیک‌اختر و رهنمای

بدان تا تن رنج بردارشان

برآساید از جنگ و پیکارشان

برفتند و شبگیر بازآمدند

پر از کینه و رزمساز آمدند

به سالار بر خواندند آفرین

که ای نامور پهلوان زمین

شبت خواب چون بود و چون خاستی

ز پیکار ترکان چه آراستی

بدیشان چنین گفت پس پهلوان

که ای نیک‌مردان و فرخ گوان

سزد گر شما بر جهان‌آفرین

بخوانید روز و شبان آفرین

که تا این زمان هرچ رفت از نبرد

به کام دل ما همی گشت گرد

فراوان شگفتی رسیدم به سر

جهان را ندیدم مگر بر گذر

ز بیداد و داد آنچ آمد به شاه

بد و نیک را هم بدویست راه

چو ما چرخ گردان فراوان سرشت

درود آن کجا بآرزو خود بکشت

نخستین که ضحاک بیدادگر

ز گیتی به شاهی برآورد سر

جهان را چه مایه به سختی بداشت

جهان آفرین زو همه درگذاشت

به داد آنک آورد پیدا ستم

ز باد آمد آن پادشاهی به دم

چو بیداد او دادگر برنداشت

یکی دادگر را بر او برگماشت

برآمد بر آن کار او چند سال

بد انداخت یزدان بر آن بدسگال

فریدون فرخ شه دادگر

ببست اندر آن پادشاهی کمر

همه بند آهرمنی برگشاد

بیاراست گیتی سراسر به داد

چو ضحاک بدگوهر بدمنش

که کردند شاهان بدو سرزنش

ز افراسیاب آمد آن بد خوی

همان غارت و کشتن و بدگوی

که در شهر ایران بگسترد کین

بگشت از ره داد و آیین و دین

سیاووش را هم به فرجام کار

بکشت و برآورد از ایران دمار

وزان پس کجا گیو ز ایران براند

چه مایه به سختی به توران بماند

نهالیش بد خاک و بالینش سنگ

خورش گوشت نخچیر و پوشش پلنگ

همی رفت گم بوده چون بیهشان

که یابد ز کیخسرو آنجا نشان

یکایک چو نزدیک خسرو رسید

بر او آفرین کرد کو را بدید

وزان پس به ایران نهادند روی

خبر شد به پیران پرخاشجوی

سبک با سپاه اندر آمد به راه

که هر دو کندشان به ره بر تباه

بکرد آنچ بودش ز بد دسترس

جهاندارشان بد نگهدار و بس

از آن پس به کین سیاوش سپاه

سوی کاسه رود اندر آمد به راه

به لاون که آمد سپاه گشتن

شبیخون پیران و جنگ پشن

که چندان پسر پیش من کشته شد

دل نامداران همه گشته شد

کنون با سپاهی چنین کینه‌جوی

بیامد به روی اندر آورد روی

چو با ما بسنده نخواهد بدن

همی داستانها بخواهد زدن

همی چاره سازد بدان تا سپاه

ز توران بیاید بدین رزمگاه

سران را همی خواهد اکنون به جنگ

یکایک بباید شدن تیز چنگ

که گر ما بدین کار سستی کنیم

وگر نه بدین پیشدستی کنیم

بهانه کند بازگردد ز جنگ

بپیچد سر از کینه و نام و ننگ

ار ایدونک باشید با من یکی

از ایشان فراوان و ما اندکی

از آن نامداران برآریم گرد

بدانگه که سازد همی او نبرد

ور ایدونک پیران از این رای خویش

نگردد نهد رزم را پای پیش

پذیرفتم اندر شما سر به سر

که من پیش بندم بدین کین کمر

ابا پیر سر من بدین رزمگاه

به کشتن دهم تن به پیش سپاه

من و گرد پیران و رویین و گیو

یکایک بسازیم مردان نیو

که کس در جهان جاودانه نماند

به گیتی به ما جز فسانه نماند

هم آن نام باید که ماند بلند

چو مرگ افگند سوی ما بر کمند

زمانه به مرگ و به کشتن یکیست

وفا با سپهر روان اندکیست

شما نیز باید که هم ز این نشان

ابا نیزه و تیغ مردم کشان

به کینه ببندید یکسر کمر

هر آن کس که هست از شما نامور

که دولت گرفتست از ایشان نشیب

کنون کرد باید به کین بر نهیب

به توران چو هومان سواری نبود

که با بیژن گیو رزم آزمود

چو برگشته بخت او شد نگون

بریدش سر از تن به سان هیون

نباید شکوهید ز ایشان به جنگ

نشاید کشیدن ز پیکار چنگ

ور ایدونک پیران بخواهد نبرد

به اندوه لشکر بیارد چو گرد

همیدون به انبوه ما همچو کوه

بباید شدن پیش او همگروه

که چندان دلیران همه خسته‌دل

ز تیمار و اندوه پیوسته دل

بر آنم که ما را بود دستگاه

از ایشان برآریم گرد سیاه

بگفت این سخن سر به سر پهلوان

به پیش جهاندیده فرخ گوان

چو سالارشان مهربانی نمود

همه پاک بر پای جستند زود

بر او سر به سر خواندند آفرین

که چون تو کسی نیست پر داد و دین

پرستنده چون تو فریدون نداشت

که گیتی سراسر به شاهی گذاشت

ستون سپاهی و سالار شاه

فرازندهٔ تاج و گاه و کلاه

فدی کردهٔ جان و فرزند و چیز

ز سالار شاهان چه جویند نیز

همه هرچ شاه از فریبرز جست

ز طوس آن کنون از تو بیند درست

همه سر به سر مر ترا بنده‌ایم

به فرمان و رایت سرافگنده‌ایم

گر ایدونک پیران ز توران سپاه

سران آورد پیش ما کینه‌خواه

ز ما ده مبارز وز ایشان هزار

نگر تا که پیچد سر از کارزار

ور ایدونک لشکر همه همگروه

به جنگ اندر آید به کردار کوه

ز کینه همه پاک دلخسته‌ایم

کمر بر میان جنگ را بسته‌ایم

فدای تو بادا تن و جان ما

سراسر بر اینست پیمان ما

چو گودرز پاسخ بر این سان شنود

به دلش اندرون شادمانی فزود

بر آن نامداران گرفت آفرین

که ای نره شیران ایران زمین

سپه را بفرمود تا برنشست

همیدون میان را به کینه ببست

چپ لشکرش جای رهام گرد

به فرهاد خورشید پیکر سپرد

سوی راست جای فریبرز بود

به کتمارهٔ قارنان داد زود

به شیدوش فرمود کای پور من

به هر کار شایسته دستور من

تو با کاویانی درفش و سپاه

برو پشت لشکر تو باش و پناه

بفرمود پس گستهم را که شو

سپه را تو باش این زمان پیشرو

ترا بود باید به سالارگاه

نگه‌دار بیدار پشت سپاه

سپه را بفرمود کز جای خویش

نگر ناورید اندکی پای پیش

همه گستهم را کنید آفرین

شب و روز باشید بر پشت زین

برآمد خروش از میان سپاه

گرفتند زاری بر آن رزمگاه

همه سر به سر سوی او تاختند

همی خاک بر سر برانداختند

که با پیر سر پهلوان سپاه

کمر بست و شد سوی آوردگاه

سپهدار پس گستهم را بخواند

بسی پند و اندرز با او براند

بدو گفت زنهار بیدار باش

سپه را ز دشمن نگهدار باش

شب و روز در جوشن کینه‌جوی

نگر تا گشاده ندارید روی

چو آغازی از جنگ پرداختن

بود خواب را بر تو بر تاختن

همان چون سر آری به سوی نشیب

ز ناخفتگان بر تو آید نهیب

یکی دیده‌بان بر سر کوه دار

سپه را ز دشمن بی‌اندوه‌دار

ور ایدونک آید ز توران زمین

شبی ناگهان تاختن گر کمین

تو باید که پیکار مردان کنی

به جنگ اندر آهنگ گردان کنی

ور ایدونک از ما بدین رزمگاه

بد آگاهی آید ز توران سپاه

که ما را به آوردگه بر کشند

تن بی‌سرانمان به توران کشند

نگر تا سپه را نیاری به جنگ

سه روز اندر این کرد باید درنگ

چهارم خود آید به پشت سپاه

شه نامبردار با پیل و گاه

چو گفتار گودرز زان سان شنید

سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید

پذیرفت سر تا به سر پند اوی

همی جست از آن کار پیوند اوی

به سالار گفت آنچ فرمان دهی

میان بسته دارم به سان رهی

پس از جنگ پیشین که آمد شکست

که توران بر آن درد بودند پست

خروشان پدر بر پسر روی زد

برادر ز خون برادر به درد

همه سر به سر سوگوار و نژند

دژم گشته از گشت چرخ بلند

چو پیران چنان دید لشکر همه

چو از گرگ درنده خسته رمه

سران را ز لشکر سراسر بخواند

فراوان سخن پیش ایشان براند

چنین گفت کای کار دیده گوان

همه سودهٔ رزم پیر و جوان

شما را به نزدیک افراسیاب

چه مایه بزرگی و جاهست و آب

به پیروزی و فرهی کامتان

به گیتی پراگنده شد نامتان

به یک رزم کآمد شما را شکست

کشیدید یکسر ز پیکار دست

بدانید یکسر کز این رزمگاه

اگر بازگردد به سستی سپاه

پس اندر ز ایران دلاور سران

بیایند با گرزهای گران

یکی را ز ما زنده اندر جهان

نبیند کس از مهتران و کهان

برون کرد باید ز دلها نهیب

گزیدن مر این غمگنان را شکیب

چنین داستان زد شه موبدان

که پیروز یزدان بود جاودان

جهان سر به سر با فراز و نشیب

چنینست تا رفتن اندر نهیب

کنون از بر و بوم و فرزند خویش

که اندیشد از جان و پیوند خویش

همان لشکر است این که از جنگ ما

بپیچید و بس کرد آهنگ ما

بدین رزمگه بست باید میان

به کینه شدن پیش ایرانیان

چنین کرد گودرز پیمان که من

سران برگزینم از این انجمن

یکایک به روی اندر آریم روی

دو لشکر برآساید از گفت و گوی

گر ایدونک پیمان به جای آورید

سران را ز لشکر به پای آورید

وگر همگروه اندر آید به جنگ

نباید کشیدن ز پیکار چنگ

اگر سر همه سوی خنجر بریم

به روزی بزادیم و روزی مریم

وگرنه سرانشان برآرم به دار

دو رویه بود گردش روزگار

اگر سر بپیچد کس از گفت من

بفرمایمش سر بریدن ز تن

گرفتند گردان به پاسخ شتاب

که ای پهلوان رد افراسیاب

تو از دیرگه باز با گنج خویش

گزیدستی از بهر ما رنج خویش

میان بسته بر پیش ما چون رهی

پسر با برادر به کشتن دهی

چرا سر بپیچیم ما خود کیییم

چنین بندهٔ شه ز بهر چییم

بگفتند وز پیش برخاستند

به پیکار یکسر بیاراستند

همه شب همی ساختند این سخن

که افگند سالار بیدار بن

به شبگیر آوای شیپور و نای

ز پرده برآمد به هر دو سرای

نشستند بر زین سپیده دمان

همه نامداران به بازو کمان

که از نعل اسبان تو گفتی زمین

بپوشد همی چادر آهنین

سپهبد به لهاک و فرشیدورد

چنین گفت کای نامداران مرد

شما را نگهبان توران سپاه

همی بود باید بدین رزمگاه

یکی دیده‌بان بر سر کوهسار

نگهبان روز و ستاره‌شمار

گر ایدونک ما را ز گردان سپهر

بد آید ببرد ز ما پاک مهر

شما جنگ را کس متازید زود

به توران شتابید بر سان دود

کز این تخمهٔ ویسگان کس نماند

همه کشته شد جز شما بس نماند

گرفتند مر یکدگر را کنار

به درد جگر برگسستند زار

برفتند و بس روی برگاشتند

غریویدن و بانگ برداشتند