گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

به شبگیر چون تاج بر سر نهاد

همانگه فرستاده را در گشاد

بفرمود تا بازگردد به جای

سوی نامور بندهٔ کدخدای

چنین پاسخ آورد کو را بگوی

که ای مهربان نیکدل راستگوی

تو تا زادی از مادر پاکتن

سرافراز بودی به هر انجمن

ترا بیشتر نزد من دستگاه

توی برتر از پهلوانان به جاه

همیشه یکی جوشنی پیش من

سپر کرده جان و فدی کرده تن

همیدون به هر کار با گنج خویش

گزیده ز بهر منی رنج خویش

تو بردی ز چین تا به ایران سپاه

تو کردی دل و بخت دشمن سیاه

نبیند سپه چون تو سالار نیز

نبندد کمر چون تو هشیار نیز

ز تور و پشنگ ار دراید به مهر

چو تو پهلوان نیز نارد سپهر

نخست آنک گفتی من از انجمن

گنهکار دارم همی خویشتن

که کیخسرو آمد ز توران زمین

به ایران و با ما بگسترد کین

بدین من که شاهم نیازرده‌ام

به دل هرگز این یاد ناورده‌ام

نباید که باشی بدین تنگدل

ز تیمار یابد ترا زنگ دل

که آن بودنی بود از کردگار

نیامد بدین بد کس آموزگار

که کیخسرو از من نگیرد فروغ

نبیره مخوانش که باشد دروغ

نباشم همیدون من او را نیا

نجویم همی ز این سخن کیمیا

بدن کار او کس گنهکار نیست

مرا با جهاندار پیکار نیست

چنین بود و این بودنی کار بود

مرا از تو در دل چه آزار بود

و دیگر که گفتی ز کار سپاه

ز گردیدن تیره خورشید و ماه

همیشه چنینست کار نبرد

ز هر سو همی گردد این تیره گرد

گهی برکشد تا به خورشید سر

گهی اندر آرد ز خورشید بر

به یکسان نگردد سپهر بلند

گهی شاد دارد گهی مستمند

گهی با می و رود و رامشگران

گهی با غم و گرم و با اندهان

تو دل را بدین درد خسته مدار

روان را بدین کار بسته مدار

سخن گفتن کشتگان گشت خواب

ز کین برادر تو سر برمتاب

دلی کو ز درد برادر شخود

علاج پزشکان نداردش سود

سه دیگر که گفتی که خسرو پگاه

به جنگ اندر آید همی با سپاه

مبیناد چشم کس آن روزگار

که او پیشدستی نماید به کار

که من خود بر آنم کز ایدر سپاه

از آن سوی جیحون گذارم به راه

نه گودرز مانم نه خسرو نه طوس

نه گاه و نه تاج و نه بوق و نه کوس

به ایران از آن گونه رانم سپاه

کزان پس نبیند کسی تاج و گاه

به کیخسرو این پس نمانم جهان

به سر بر فرود آیمش ناگهان

به خنجر از آن سان ببرم سرش

که گرید بدو لشکر و کشورش

مگر کآسمانی دگرگونه کار

فراز آید از گردش روزگار

ترا ای جهاندیدهٔ سرافراز

نکردست یزدان به چیزی نیاز

ز مردان وز گنج و نیروی دست

همه ایزدی هرچ بایدت هست

یکی نامور لشکری ده هزار

دلیر و خردمند و گرد و سوار

فرستادم اینک به نزدیک تو

که روشن کند جان تاریک تو

از ایرانیان ده وز اینها یکی

به چشم یکی ده سوار اندکی

چو لشکر به نزد تو آید مپای

سر و تاج گودرز بگسل ز جای

همان کوه کو کرده دارد حصار

به اسبان جنگی ز پا اندر آر

مکش دست از ایشان به خون ریختن

تو پیروز باشی به آویختن

ممان زنده ز ایشان به گیتی کسی

که نزد تو آید از ایشان بسی

فرستاده بشنید پیغام شاه

بیامد بر پهلوان سپاه

به پیش اندر آمد به سان شمن

خمیده چو از بار شاخ سمن

به پیران رسانید پیغام شاه

وز آن نامداران جنگی سپاه

چو بشنید پیران سپه را بخواند

فرستاده چون این سخن باز راند

سپه را سراسر همه داد دل

که از غم بباشید آزاد دل

نهانی روانش پر از درد بود

پر از خون دل و بخت برگرد بود

که از هر سوی لشکر شهریار

همی کاسته دید در کارزار

هم از شاه خسرو دلش بود تنگ

بترسید کآید یکایک به جنگ

به یزدان چنین گفت کای کردگار

چه مایه شگفت اندر این روزگار

که را برکشیدی تو افگنده نیست

جز از تو جهاندار دارنده نیست

به خسرو نگر تا جز از کردگار

که دانست کآید یکی شهریار

نگه کن بدین کار گردنده دهر

مر آن را که از خویشتن کرد بهر

برآرد گل تازه از خار خشک

شود خاک با بخت بیدار مشک

شگفتی‌تر آنک از پی آز مرد

همیشه دل خویش دارد به درد

میان نیا و نبیره دو شاه

ندانم چرا باید این کینه‌گاه

دو شاه و دو کشور چنین جنگجوی

دو لشکر به روی اندر آورده روی

چه گویی سرانجام این کارزار

که را برکشد گردش روزگار

پس آنگه به یزدان بنالید زار

که ای روشن دادگر کردگار

گر افراسیاب اندر این کینه‌گاه

ابا نامداران توران سپاه

بدین رزمگه کشته خواهد شدن

سربخت ما گشته خواهد شدن

چو کیخسرو آید ز ایران به کین

بدو بازگردد سراسر زمین

روا باشد ار خسته در جوشنم

برآرد روان کردگار از تنم

مبیناد هرگز جهانبین من

گرفته کسی راه و آیین من

که را گردش روز با کام نیست

ورا زندگانی و مرگش یکیست

وز آن پس ز ایران سپه کرنای

برآمد دم بوق و هندی درای