گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی

نویسندهٔ نامه را خواند و گفت

برآورد خواهم نهان از نهفت

اگر برگشایی تو لب را ز بند

زبان آورد بر سرت بر گزند

یکی نامه فرمود نزدیک شاه

به آگاه کردن ز کار سپاه

به خسرو نمود آن کجا رفته بود

سخن هرچ پیران بدو گفته بود

فرستادن گیو و پیوند و مهر

نمودن بدو کار گردان سپهر

ز پاسخ که دادند مر گیو را

بزرگان و فرزانهٔ نیو را

وز آن لشکری کز پسش چون پلنگ

بیاورد سوی کنابد به جنگ

از آن پس کجا رزمگه ساختند

وز آن رزم دل را بپرداختند

ز هومان و نستیهن جنگجوی

سراسر همه یاد کرد اندر اوی

ز کردار بیژن که روز نبرد

بدان گرزداران توران چه کرد

سخن سر به سر چون همه گفته بود

ز پیکار و جنگ آن کجا رفته بود

بپردخت زان پس به افراسیاب

که با لشکر آمد به نزدیک آب

گر او از لب رود جیحون سپاه

به ایران گذارد سپه را به راه

تو دانی که با او نداریم پای

ایا فرخجسته جهان کدخدای

مگر خسرو آید به پشت سپاه

به سر بر نهد بندگان را کلاه

ور ایدونک پیران کند دست پیش

بخواهد سپه یاور از شاه خویش

به خسرو رسد زان سپس آگهی

ک با او چه سازد به بختت رهی

و دیگر که از رستم دیو بند

ز لهراسب وز اشکش هوشمند

ز کردار ایشان به کهتر خبر

رساند مگر شاه پیروزگر

چو نامه به مهر اندر آورد و بند

بفرمود تا بر ستور نوند

تشستنگه خسروی ساختند

فراوان تگاور برون تاختند

بفرمود تا رفت پیشش هجیر

جوانی به کردار هشیار و پیر

بگفت آن سخن سر به سر پهلوان

به پیش هشیوار پور جوان

بدو گفت کای پور هشیاردل

یکی تیز گردان بدین کار دل

اگر مر تو را نزد من دستگاه

همی جست باید کنونست گاه

چو بستانی این نامه هم در زمان

برو هم به کردار باد دمان

شب و روز ماسای و سر بر مخار

ببر نامهٔ من بر شهریار

به پدرود کردن گرفتش به بر

برون آمد از پیش فرخ پدر

ز لشکر دو تن را بر خویش خواند

سبکشان به اسب تگاور نشاند

برون شد ز پرده‌سرای پدر

به هر منزلی بر هیونی دگر

خور و خواب و آرامشان بر ستور

چه تاریکی شب چه تابنده هور

بر آن گونه پویان به راه آمدند

به یک هفته نزدیک شاه آمدند

چو از راه ایران بیامد سوار

کس آمد بر خسرو نامدار

پذیره فرستاد شماخ را

چه مایه دلیران گستاخ را

بپرسید چون دید روی هجیر

که ای پهلوان‌زادهٔ شیرگیر

درودست باری که بس ناگهان

رسیدی به نزدیک شاه جهان

بفرمود تا پرده برداشتند

به اسبش ز درگاه بگذاشتند

هجیر اندر آمد چو خسرو بدوی

نگه کرد پیشش بمالید روی

بپرسید بسیار و بنشاندش

هزاران هجیر آفرین خواندش

ز گوهر یکی تاج پیروزه شاه

به سر بر نهادش چو رخشنده ماه

ز گودرز وز مهتران سپاه

ز هر یک یکایک بپرسید شاه

درود بزرگان به خسرو بداد

همه کار لشکر بر او کرد یاد

بدو داد پس نامهٔ پهلوان

جوان خردمند روشن‌روان

نویسنده را پیش بنشاندند

بفرمود تا نامه برخواندند

چو برخواند نامه به خسرو دبیر

ز یاقوت رخشان دهان هجیر

بیاگند وز آن پس به گنجور گفت

که دینار و دیبا بیار از نهفت

بیاورد بدره چو فرمان شنید

همی ریخت تا شد سرش ناپدید

بیاورد پس جامه زرنگار

چنان چون بود از در شهریار

همیدون ببردند پیش هجیر

ابا زین زرین ده اسب هژیر

به یارانش بر خلعت افگند نیز

درم داد و دینار و هرگونه چیز

از آن پس چو از جای برخاستند

نشستنگه می بیاراستند

هجیر و بزرگان خسروپرست

گرفتند یکسر همه می به دست

نشستند یک روز و یک شب به هم

همی رای زد خسرو از بیش و کم

به شبگیر خسرو سر و تن بشست

به پیش جهانداور آمد نخست

بپوشید نو جامهٔ بندگی

دو دیده چو ابری به بارندگی

دوتایی شده پشت و بنهاد سر

همی آفرین خواند بر دادگر

از او خواست پیروزی و فرهی

بدو جست دیهیم و تخت مهی

به یزدان بنالید ز افراسیاب

به درد از دو دیده فرو ریخت آب

وز آنجا بیامد چو سرو سهی

نشست از بر گاه شاههنشهی