گنجور

 
فیاض لاهیجی

باز در دل دود آه شعله ور پیچیده‌ام

دوزخی در تنگنای یک شرر پیچیده‌ام

کرده‌ام گرداب را فوّارة صد گردباد

بسکه اشک و آه را در یکدگر پیچیده‌ام

در محبّت معنی بسیار را لفظ کمیست

نامة احوال خود را مختصر پیچیده‌ام

لذّت در خون تپیدن ناگوارم باد اگر

هرگز از فرمان شمشیر تو سر پیچیده‌ام

عرض دریا داشتم از قطره‌ای کمتر شدم

بسکه بر خود بی تو چون آب گهر پیچیده‌ام

من ندانم راه و رسم نامه و پیغام را

شعله‌ای در بال مرغ نامه بر پیچیده‌ام

هان ترا فیّاض ارزانی پرافشانی که من

همچو عنقا پای در دامان پر پیچیده‌ام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

اشک را در پرده‌های چشم تر پیچیده‌ام

ساده‌لوحی بین که در کاغذ شرر پیچیده‌ام

من نه آن نخلم که ننگ بی‌بری بارآورم

سر ز بیم سنگ طفلان از ثمر پیچیده‌ام

گرچه مور لاغرم اما شکارم فربه است

[...]

اسیر شهرستانی

کوه صبرم کی ز فرمان تو سر پیچیده‌ام

پا به دامان تحمل تا کمر پیچیده‌ام

کی حدیث شکوه می‌گوید لب اظهار من

من که درد ناوکش را در جگر پیچیده‌ام

سعیدا

نی همین از خودنمایی پا و سر پیچیده‌ام

خویش را در جیب صد عیب و هنر پیچیده‌ام

هرچه با گردون دون دادم همانم باز داد

چون صدا این کوه را من بر کمر پیچیده‌ام

باطن خود را به ظاهر نیک گردانیده‌ام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه