گنجور

 
فیاض لاهیجی

تا جدا از بزم آن آرام دل‌ها مانده‌ام

همچو مینای تهی از گفتگو وامانده‌ام

غیرتم بر صبر می‌دارد، محبّت بر جنون

در غم تن به ساحل، دل به دریا مانده‌ام

صحبت احبابم از دل کی کند رفع ملال

در میان همنشینان بی‌تو تنها مانده‌ام

دور از بزم طرب معنی ندارد هستیم

بی‌تو چون حرف غلط بر صفحه بیجا مانده‌ام

ضعف هجرانم فکند از پا، نه از آسایشست

پشت بر بستر اگر چون نقش دیبا مانده‌ام

از تپیدن گر نیاسایم دمی عذرم بجاست

نبض بیمارم که از دست مسیحا مانده‌ام

با چنین سرگشتگی فیّاض کی گُنجم به شهر

گردبادم زان سبب در بند صحرا مانده‌ام

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خاقانی

غصهٔ دل گفت خاقانی که از ابناء جنس

کس نماند و من به ناجنسان چنین وامانده‌ام

رهروان چون آفتاب آزاد و خندان رفته‌اند

من چرا چون ذره سرگردان و دروا مانده‌ام

همرهان بر جدول دجله چو مسطر رانده‌اند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه