گنجور

 
فیاض لاهیجی

نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندد

اجل بی‌تاب می‌گردد که خود را بر نشان بندد

به صد دل از دم شمشیر نازش آرزو دارد

اجل تعویذ زخمی را که بر بازوی جان بندد

به کینم بر کمر شمشیر جرأت بست و حیرانم

که چون هرگز کسی از شعله مویی بر میان بندد!

نگاه او نهانم می‌کشد در خون و می‌ترسم

که ناگه تهمت خون مرا بر آسمان بندد

اگر رشک زلیخایی برد ترسم که نگذارد

که بوی پیرهن در مصر بار کاروان بندد

ز بس موج سرشکم گوهر ارزان کرده می‌ترسم

فلک بازار گرم کان و دریا را دکان بندد

متاع رنگ و بو دارد رواج امشب که می‌خواهد

چمن آیین عید جلوة آن دلستان بندد

نگیرد تا اجازت از رخش مشّاطة گلشن

طلسم رنگ نتواند به روی ارغوان بندد

خوش آن عزّت که پیشش چون کمر بر بستگان فیّاض

گهش بند قبا بگشایدش گاهی میان بندد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وحشی بافقی

مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بندد

چو گلبن رخت رنگ و بوی خویش از بوستان بندد

گلش در هم شکفت آن بی مروت بین که می‌خواهد

چنین فصلی در بستان به روی دوستان بندد

زبانم می‌سراید قصهٔ اندوه و می‌ترسم

[...]

رضی‌الدین آرتیمانی

کمر تا کی بخونم آن بت نامهربان بندد

که باشم من که بر خونم چنان سروی میان بندد

شوم قربان دمی صد ره کمان ابروانش را

هلال ابرویم هر گه، که ترکش بر میان بندد

تراوش میکند راز غمش از هر بن مویم

[...]

صائب تبریزی

کسی تا کی برای رزق دل بر آسمان بندد؟

به جاب آب، آب رو به جوی کهکشان بندد

ز بس تلخ است کامم از حدیث تلخ، حیرانم

که چون با راستی نی را شکر در استخوان بندد

مشتاق اصفهانی

گشاید از در میخانه هر در کاسمان بندد

مبادا در بروی هیچ کس پیر مغان بندد

بدشمن عهد یاری یار ما محکم چنان بندد

که نتواند بکوشش بگسلد با دوستان بندد

چه حاجت تیغ بندد بر میان کز شوق میمیرم

[...]

حزین لاهیجی

ز بی برگی، ره الفت دلم بر دوستان بندد

چمن پیرا، ره گلزار را فصل خزان بندد

سخن بیگانه باشد، بزم الفت آشنایان را

به هم چسبید چون لب، راه گفتار زبان بندد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه