گنجور

 
فیاض لاهیجی

در گلشن الست که نیرنگ برنداشت

هر گل که داشت بوی وفا رنگ برنداشت

جوش صلای عشق به هفت آسمان رسید

این شور را به غیر دل تنگ برنداشت

دل در بغل، به گرد دو عالم برآمدیم

یک کس به قصد شیشة ما سنگ برنداشت

در حیرتم ز بلبل تصویر از آنکه بود

لبریزِ ناله عمری و آهنگ برنداشت

می‌خواست پا به سنگ نیاید رونده را

راه دراز عشق که فرسنگ برنداشت

تردامنی ز جبهة دل نور غم برد

آیینه‌ام ز کثرت غم زنگ برنداشت

ابرام صلح را به چه هموار کرده بود

نازک دلت که چاشنی جنگ برنداشت

فیّاض چون نبود لغت‌دان حرف عشق

همراه خویش بهر چه فرهنگ برنداشت!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

بار غم از دلم می گلرنگ بر نداشت

این سیل هرگز از ره من سنگ برنداشت

از بس فشرد گریه بیدادگر مرا

ناخن ز کاوش دل من رنگ برنداشت

اوقات خود ز مشق پریشان سیاه کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه