جلوه ات دوش که سامان چمن می آراست
پیش شمشاد قدت سرو نشست و برخاست
سایه سرمه ز نامحرمی آنجا نفتد
کنج چشمت که حرم گاه عروسان حیاست
حسرت شوق به انداز گریبان نرسد
سخن عقده گشایی تو در بند قباست
هر که درد تو به اندازه طاقت خواهد
بر از آن درد نبیند که سزاوار دواست
طور او وقت تجلی ببرد صبر از دست
ضبط دل با تو نه در حوصله طاقت ماست
عاشقان گرد ره وعده خوبان مخورید
نامه وصل بتان بر پر سیمرغ وفاست
اگر از راست نرنجد دل کم حوصله ام
حد عشق من و حسن تو کجا تا به کجاست
عشقم از هر چه توان گفت فزون است ولی
نتوان خواست ترا درخور حسنی که تراست
با چنین حسن مکن منع من از خواهش خویش
که ترا دیدن و عاشق نشدن کار خداست
ابر را مایه ز دریاست ولی چشم مرا
مژه ابریست که سرمایه ده صد دریاست
هر یک از دیده جدا خون دلم صرف کنند
غلط است اینکه اگر کیسه جدا کاسه جداست
پنبه در گوش نه ای گمشده وادی عشق
آنکه ره می زند این قافله را بانگ دراست
هرچه با خسته دلم غمزه بی رحم تو کرد
نگه گوشه چشمان تو عذر همه خواست
عمرها از تو به دل تخم وفا کاشته ام
آنچه برداشته ام حاصل این کشت جفاست
پختگی دل به وفای تو نهادن بوده است
آنچه می سوزدم اکنون طمع خام وفاست
گرچه ناکام توام شادم ازین کز دو جهان
به ولای شه مردان دم من کام رواست
شه اقلیم ولایت علی عالی قدر
که بر آیات جلالش دو جهان تنگ فضاست
کبریایش چو درآید به تجلی صفات
فتنه از کثرت اندیشه فتد در کم و کاست
خویش را در بغل فتنه نهان می خواهد
در مقامی که کفش قطره فشان بر دریاست
بحر از خجلت دستش به عرق می افتد
قطره را کی سر و سامان شکوه دریاست
مهر در پیش رخش دست نهد بر سر چشم
ذره را تاب نظر بازی خورشید کجاست
جوهر گل نگشاید گره پیشانی
تا شنیدست که او نایب دیوان قضاست
این خدا داند و آن نایب تقدیر خدا
کفر را بر سر این مساله با دین غوغاست
نه فلک نقطه موهوم نماید به نظر
در بر قصر جلالش که جهان تنهاست
قدرش آنجا که زند خیمه به صحرای ظهور
عرش را جا ز ادب در پس دیوار خفاست
با تمنای عطای کفش از گوهر کام
دامن فقر گرانمایه تر از جیب غناست
قبه بارگه اوست که از رفعت شان
چرخ را در کنف سایه دیوارش جاست
سایه بام وی آخر به سر چرخ افتاد
بیضه جغد ببینید که در ظل هماست
نه کنون شد شرفش قافله سالار وجود
قدرش از روز ازل سلسله جنبان قضاست
چرخ اگر کوی تو با کعبه شود مشتبه اش
بی تمیزی است که نشناخته دست چپ و راست
بر در کعبه قدر تو همان قبله خلق
که دراو حلقه در حلقه چشم بیناست
من در حلقه بگوشی زنم و در رشگم
که به گوش فلک آوازه این حلقه رساست
خون لعل از رگ کان نشتر جود تو گشود
بسکه از رشک عطای تو تبش در اعضاست
در زمان کف دربار تو از دعوی جود
خاک در کاسه تر از کان ز خجالت دریاست
آب شمشیر تو از تشنگی اش نرهاند
مرض دشمن جاه تو مگر استسقاست
برق شمشیر تو هرگه جهد از ابر غلاف
لشکر خصم ترا وعده باران بلاست
دشمن جاه ترا راه عدم گم نشود
کز دم تیغ کجت جاده دارد ره راست
جوهر تیغ تو در بیضه سمندر دارد
زان در آتشکده تیغ شر ربارش جاست
شعله قهر خدا خصم تو در تیغ تو دید
به یداللهیت اقرار اگر کرد بجاست
تا نشد تیغ تو کج راه خدا راست نشد
ابروی تیغ تو در وادی دین قبله نماست
دوستان شعله تیغ تو نبینند به خواب
التفات دم تیغ تو نصیب اعداست
بیضه جوهر تیغت چو دهد جوجه مرگ
آبش از خون سر دشمن و از مغز غذاست
وعده هایی که به پیکان تو کردست اجل
نرسد تا به دل خصم تو کی گردد راست؟
به رسالت نرود جز به سوی سینه خصم
بسته بر بال و پر تیر تو مکتوب فناست
زره چشم مکن سخت که رد نتوان کرد
سخن تیر تو در حق عدو حکم قضاست
سخنش سخت اثر در دل بدخواه تو کرد
ناوک خصم فریب تو زبانش گیراست
هر دم از کوتهی بخت چرا می نالد
سر خصمت که به فتراک کمند تو رساست
نیزه در گوش سمند تو ندانم که چه گفت
که جدا هر سر موئیش به شوخی برخاست
آن سبکرو که چو در دیده نهد پا گویی
که در آیینه دل صورت جان جلوه نماست
گرم سیری که چو گردن به عنان باز نهد
آنچه بر خاطر گردش نرسد باد صباست
شوخ چشمی که ز آسیب تنک چشمی او
دست بر پشت وی آن کس که رسانیده حناست
ندهد تن به تماشا که چو آهوی نگاه
مژه تا باز گشایی ز نظر ناپیداست
توسن عمر اگر سرعت ازو وام کند
خضر را عمر ابد مایه یک عهد صباست
مضطرب چون نشود گاه سبک خیزی او!
سم او خاره و میدان فلک پر میناست
میخ در چشم هلال ارکند از نعل سزد
دست وپایی که ز خون شفقش رنگ حناست
این چنین کز دو جهان رفته روا دانستم
که ز یکرنگی نعلش مه نو نیم رواست
نبود در ضرر از آتش و آبش که چو باد
گذرش گاه بر آتشکده گه بر دریاست
بر سرش شعله صفت دسته کاکل گویی
طره دود پریشان شده در دست صباست
باد آهی شود آشفته مگر موی گسست؟
به نگاهی جهد از جای مگر رنگ حیاست!
زین به پشت وی از آراستگی چون طاووس
دو رکاب از دو طرف حلقه چشم عذراست
دم از آشفته سری موی سر مجنون است
یال در سلسله بندی سر زلف لیلاست
جعد یال از دل سودازده اندوه بر است
گره موی دم از رشته جان عقده گشاست
به گه جلوه گری کاکل آشفته او
سر خط زلف پریشان عروسان ختاست
حمله اش در جگر کون و مکان رخنه فکن
وز دل فتح و ظفر شیهه او زنگ زد است
چشم نصرت همه بر نقش پی اوست بلی
صورت فتح در آیینه نعلش پیداست
زنگ اگر از دل ایام برد جا دارد
گرد راهش که بر آیینه خورشید ضیاست
کس ندیدست چو او دیده به جز همت تو
که به یک گام تواند ز دو عالم برخاست
ای منیعی که بشد لفظ تو تا زیب سخن
معنی پرده نشین چهره نیارست آراست
در مذاق فصحا طعم سخن بی مزه بود
تا نکرد از نمک لفظ فصیحت مزه راست
گوهر لفظ تو سیراب به نوعی است ز فیض
که چو امواج در او فوج معانی به شناست
به کلام تو بسنجند کلام دگری
که به دریای سخن گوهر لفظت یکتاست
فکر ارباب سخن گرچه بلندست ولی
نسبت سحر به اعجاز کجا تا به کجاست
شبچراغی است کلام تو که از پرتو آن
گوش چون دیده به اسرار معانی بیناست
می زند جوش ز گوش دل من چشمه نوش
که ز شیرینی لفظ تو پر از شهد صداست
دفترت طرفه سوادی است در اقلیم سخن
کز دم عیسی و آب خضرش آب و هواست
خطه فیض که در سایه سرچشمه آن
عمرها شد که خضر منتظر آب بقاست
سر خط مسطر او جدول فیضی است روان
عوض ریگ در او گوهر معنی پیداست
حلقه حرف کجش را دو جهان حلقه به گوش
در کف پیر خرد هر الف او چو عصاست
حلقه میم چو لعل لب خوبان به مزه
همچو ابروی بتان دایره نون ناراست
سرمه چشم جهان بین مضامین دقیق
خط و خال رخ خوبان معانی رساست
ابجد علم به تعلیم خدا کرده روان
فطرتت کو به دبستان ازل می پیراست
عقل کل در کف او لوح الفبا بودست
طفل طبعت چو دبستان ازل می آراست
قلم عقل ترا صفحه مشقی نشود
عقل اول که کهن نسخه تصویر قضاست
تاب خمیازه به آغوش دهد علم دو کون
هر کجا کنه تو در حوصله سنجی برخاست
درک کنهت نشود دست زد فهم کسی
این عروسی است که در حجله گه علم خداست
حسرت مرقد پاک تو دلم می سوزد
که در آن روضه مرا نقد جهان در کف پاست
حبذا روضه پرنور که در سایه آن
می توان دید کلید در فردوس کجاست
مهر اگر تیره شود شمع شبستانش هست
گر فتد چرخ ز پا قبّه او پابرجاست
خادمش شمع به کف شام چو بیرون آید
علم صبح تو گویی که ز مشرق برخاست
هر طرف بال و پر سوخته افتد ز ملک
چون ز نو خادم او چهره شمعی آراست
دود این شمع چو از دور عیان دید کلیم
در شک افتاد که از طور چراغی پیداست
عرش و کرسی چو فلک گرد سرش می گردند
دل خورشید ز قندیل زرش خون پالاست
مهر رادعوی هم چشمی شمعش مرض است
چرخ را همسری دود چراغش سوداست
قدر این قبه بلندست به حدی که به جهد
سر اندیشه به فتراک درش نیم رساست
به فریب چمن خلد ز دستش ندهم
گر ز راه تو مرا آبله ای بر کف پاست
گرچه از ذره کمم در دو جهان لیک چه غم
که دل از مهر توام ذره خورشید نماست
حرف عشق تو مرا ورد زبانست و دلست
چه غم ارطاعت من جمله ازین شغل قضاست
قد خمید از غم عشق تو و شادم که مرا
در همه عمر همین است نمازی که اداست
شکوه پیش تو ز بی مهری گردون نکنم
کاین غباری است که از راه تو روزی برخاست
بسته کام نیم پیش تو با دعوی عشق
که به ناکامیم اینک ز تو صد کام رواست
بس بود از توام این کام که روزی شنوم
از زبان تو که فیاض سگ کوچه ماست
حلقه بندگی تست به گوشم ز ازل
از سر زلف تو در گردن جان سلسله هاست
سگ زنجیر توام از که زنم لاف وفا
کار در دست توام از که شود کارم راست!
دست گیر دو جهانی و من افتاده ز پا
اگرم دست نگیری نتوانم برخاست
عرض ناکرده کنم شرخ تمنای تو طی
که ازین فرض ترم گام سخن عرض دعاست
تا بود ناصیه صبح درخشان از نور
تا ز آیینه شب صیقل مه زنگ زد است
صبح احباب بدین مژده فروزان بادا
که مه روی تو مهتاب کتان اعداست
ورد شام و سحرم شغل دعاگویی تو
تا ز سیمای سحر رنگ اجابت پیداست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به زیباییهای معشوق و عشق اشاره میکند و به توصیف احساسات عمیق عاشق پرداخته است. شاعر با استفاده از تشبیهات و استعارهها، جذابیت ظاهری و باطنی محبوب را توصیف میکند و در ادامه، دلتنگی و آرزوهای خود را برای وصال بیان میکند. او به قدرت عشق و تأثیر آن بر زندگی و دل عاشق اشاره میکند و بر این باور است که عشق تا حدی غیرقابل کنترل و فراتر از توانایی انسانی است. ضمن اینکه شاعر احساس میکند عشقی که در دل دارد، ارزشی فراتر از هر یک از جهانهای مادی دارد و او در این راستا با معشوق خود پیوندی عمیق و ناگسستنی را تجربه میکند. در نهایت، او به دعا و نیایش میپردازد، آرزوی وصال را در دل پرورش میدهد و از محبوب خود میخواهد که او را دریابد و به نیازهایش توجه کند.
هوش مصنوعی: دیروز زیبایی تو چنان بود که باغ را به زیبایی تزئین کرد. در کنار قد بلندت، سرو درختی ایستاد و به تماشای تو نشست و برخاست کرد.
هوش مصنوعی: سایه سرمه بهخاطر نزدیکی به نامحرمان نباید به گوشه چشمت بیفتد، زیرا آن مکان، حرم و محل زندگی عروسهای با حیا است.
هوش مصنوعی: شوق و آرزوی تو به قدری زیاد است که نمیتوانی آن را بیان کنی و به این خاطر، احساساتت در درونت باقی میمانند و نمیتوانی آنها را آزاد کنی.
هوش مصنوعی: هر کسی که بتواند درد تو را تحمل کند، از آن درد رنج نخواهد برد که لایق درمان است.
هوش مصنوعی: در آن زمان که او تجلی میکند، صبر از دست میرود و تحمل دل دیگر برای ما ممکن نیست.
هوش مصنوعی: عاشقان، در دامان عشق فرشتگان و زیبارویان نایستید و به نامههایی که از وصال معشوقان میگویند، دل نبندید، چون وفای آنها مانند پر سیمرغ است.
هوش مصنوعی: اگر دل من از راست و درست رنجیده نشود، نشاندهندهی این است که در عشق تو و زیباییات، حد و مرزی برایم وجود ندارد.
هوش مصنوعی: عشق من فراتر از هر چیزی است که بتوان گفت، اما نمیتوانم چیزی از تو بخواهم که با زیباییات سازگاری داشته باشد.
هوش مصنوعی: با این زیباییات، مانع من از خواستهام نشو، زیرا دیدن تو و عاشق نشدن، کار خداوند است.
هوش مصنوعی: ابر به خودی خود از دریا آب میگیرد، اما در چشم من مژهای هست که شبیه ابری است و این مژه برای من ارزش و ثروتی به اندازه دهها دریا دارد.
هوش مصنوعی: هر کدام از چشمان من به تنهایی، درد و رنج قلبم را تحمل میکنند. اینکه فکر کنیم چون کیسه و کاسه جدا هستند، میتوانند جداگانه عمل کنند، اشتباه است.
هوش مصنوعی: تو که در بیخبری، گم شده در مسیر عشق نیستی. کسی که در این قافله حرکت میکند، به صدای خوشی توجه دارد.
هوش مصنوعی: هر چه تو با دل خستهام با نگاهی بیرحم کردی، تنها نگاه کوتاه تو به گوشه چشمانت، همهی عذرم را پذیرفت.
هوش مصنوعی: سالها بر این باور و امید زندگی کردهام که با وفاداری به تو، به نتایجی مثبت برسم، اما آنچه از این تلاش به دست آوردهام، چیزی جز ناکامی و جفا نبوده است.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر وفای تو پخته شده است و حالا که میسوزم، به خاطر امید و آرزویی است که به وفای تو دارم.
هوش مصنوعی: اگرچه در زندگی خود به خواستهام نرسیدهام، اما از این بابت خوشحالم که از دو جهان، در کنار آقایی که مردانگی دارد، هستم و این برای من کافی و رضایتبخش است.
هوش مصنوعی: سرفصل حاکمیت علی، شخصیتی بزرگ و با عظمت است که شکوه و جلال او به حدی است که دو جهان برای او تنگ و محدود به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: زمانی که زیبایی و عظمتی از او جلوهگر شود، بر اثر تعدد افکار، در کمبودها و نقصها دچار آشفتگی و سردرگمی خواهیم شد.
هوش مصنوعی: شخص در حالتی قرار دارد که میخواهد به آرامش و سکوتی در دل آشوب و فتنه برسد. او در مقام و شرایطی است که به نظر میرسد بر روی آب ایستاده و در عین حال به مشکلات و چالشها هم نگاه میکند. این نشاندهنده تلاشی است برای حفظ خود در میان دغدغهها و تنشهای پیرامونش.
هوش مصنوعی: دریا از شرم به عرق میافتد و قطرهای که کوچک است، نمیتواند عظمتی را که دریا دارد به تصویر بکشد.
هوش مصنوعی: خورشید، با زیبایی و درخشندگی خود، بر جمال او سایه میافکند و در چشمهایش، زیر نور آن، ذراتی از نور و تابش را میتوان دید. این نشان میدهد که چگونه زیبایی او میتواند توجه و نگاهها را جلب کند، گویا در این چشمها یک دنیای پر از نور نهفته است.
هوش مصنوعی: جوهر گل نمیتواند گره پیشانی را باز کند تا زمانی که بفهمد او نایب تقدیر است.
هوش مصنوعی: این خداوند میداند و نماینده تقدیر، که در این موضوع بین دین و کفر بحث و جدل زیادی وجود دارد.
هوش مصنوعی: نه آسمان میتواند به چشم بیافتد که بر قصر عظمت اوست؛ زیرا تنها دنیا همین است.
هوش مصنوعی: قدرت و عظمت او به اندازهای است که وقتی در صحرای وجود خیمه میزند، عرش در پس دیوار حیا و ادب او پنهان میشود.
هوش مصنوعی: با آرزوی دریافت کفشی از گوهر، متوجه میشویم که فقر با ارزشتر از ثروت است.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان موقعیت و مقام بلند یکی از بزرگان یا مقدسین اشاره دارد. شاعر به نحوی توصیف میکند که این شخصیت در مرتبهای قرار دارد که حتی آسمان نیز در زیر سایه دیوار او قرار میگیرد و برتری او چنان است که همه چیز تحت تأثیر عظمت اوست. این بیان به نوعی عظمت و جایگاه رفیع آن فرد را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: آخرین لحظات زندگی، سایهٔ ظرف بامنشینی که به آسمان نزدیک است، به زمین افتاده است. در این حالت، تاریکی و تنهایی را مانند بیضهٔ جغد میتوان دید که در سایه و تحت تاثیر آن وجود دارد.
هوش مصنوعی: او اکنون به مقام و مرتبهای رسیده که رهبر جمعیت هستی است و از روز ازل، سرنوشت و قضا را به دست دارد و حرکت میدهد.
هوش مصنوعی: اگر چرخ و فلک به اشتباه راه کعبه را در کوی تو بپیماید، نشانه بیتوجهیاش به تمیز شناختن خوب و بد یا راست و دروغ است.
هوش مصنوعی: جایگاه تو در کعبه به اندازهای ارزشمند است که مردم به دور آن میچرخند و نظارهگر زیباییها و قدرتهای تو هستند.
هوش مصنوعی: من درگیر عشق و وابستگی هستم و به خاطر این وابستگی، حسادت میکنم که صدای محبت و عشق من به گوش آسمان میرسد.
هوش مصنوعی: خون زیبای من از رگ سنگی که تو داشتی، به خاطر سخاوت تو، مانند چاقویی به راحتی گشوده شد. انقدر به خاطر نعمتهایت حسادت میورزم که هر قسمت از بدنم دچار تب و تپش شده است.
هوش مصنوعی: در زمان حاکمیت تو، حتی خاکی که در کاسهای قرار دارد، به خاطر خجالت از دریا، مرطوبتر و باارزشتر میشود.
هوش مصنوعی: آب شمشیر تو نمیتواند دشمن را از تشنگی نجات دهد، مگر اینکه خواسته باشی به او کمک کنی.
هوش مصنوعی: برق شمشیر تو هر بار که از غلاف خود بیرون میآید، نشان از بارش بلا بر سر دشمنان است.
هوش مصنوعی: دشمن جاه تو هرگز نمیتواند مسیر نابودیات را گم کند، زیرا از لبه تیغ کج تو، راهی مستقیم به سوی هدفش دارد.
هوش مصنوعی: تیغ تو همچون جوهری در بیضه سمندر نهفته است، به همین خاطر در آتشکده، تیغی از شر، در جایی مخصوص خود دارد.
هوش مصنوعی: خشم و غضب خداوند، دشمن تو را در دستان تو مشاهده کرد و اگر او به قدرت الهی تو اعتراف کرد، این موضوع کاملاً درست است.
هوش مصنوعی: وقتی که تیغ تو به خطا نیفتد، راه راست خدا به دست نخواهد آمد. ابروی تیغ تو در مسیر دین مانند قبلهنما عمل میکند.
هوش مصنوعی: دوستان تو هرگز خواب نمیبینند که چقدر تیز و برنده است تیغ تو؛ در حالی که توجه و مهربانیات به دشمنان تو میرسد.
هوش مصنوعی: زمانی که بیضهی جوهر تیغ تو جوجهی مرگ را به دنیا میآورد، آب آن از خون دشمن و از مغز غذاست. این به این معنی است که سرنوشت و نتیجهی نبرد، ترکیبی از خونریزی و تغذیه است.
هوش مصنوعی: وعدههایی که مرگ به تیر تو داده، هرگز به هدف نمیرسد تا وقتی که دشمن تو به حقیقت آن پی ببرد.
هوش مصنوعی: تنها به هدفی میتوان دست یافت که در آن، سینهی دشمن به شدت محافظت شده و تیر تو در آن نشانه رفته باشد. نوشتهای که بر بال و پر تیر تو است، به پایان و فنا اشاره میکند.
هوش مصنوعی: چشمانت را به سختی نبند که نمیتوان کلامت را رد کرد. تیر سخنان تو در مورد دشمن، حکم تقدیر است.
هوش مصنوعی: سخن او تأثیر عمیقی در دل دشمن تو گذاشت، مانند تیر فریبندهای که زبانش جذاب است.
هوش مصنوعی: هر لحظه از بدشانسی خود شکایت میکند، در حالی که دشمن تو به خاطر توانایی بالای تو در به دام انداختن او در وضعیتی ضعیف قرار دارد.
هوش مصنوعی: نمیدانم چه چیزی در گوش سمند تو گفتهاند که باعث شده هر یک از موهایش به طور شوخی و کنایهآمیز برخیزند.
هوش مصنوعی: آن کسی که با ناز و لطافت وارد چشم میشود، گویی که در آینه دل، تصویر روح را به نمایش میگذارد.
هوش مصنوعی: اگر در حال آرامش و خوشحالی هستی، مانند کسی هستی که با گردن خود به بالا نگاه میکند. آنچه در ذهن تو نمیگذرد، تنها به خاطر نسیم بهاری است.
هوش مصنوعی: دختر زیبایی که با چشمان باریکش همهجا را تحت تأثیر قرار میدهد، کسی که دوباره با زینت و رنگی که به او دادهاند شناخته میشود، به نظر میرسد که قلب کسی را به درد آورده است.
هوش مصنوعی: او اجازه نمیدهد که بدنش به تماشا درآید، چراکه مانند آهویی است که وقتی چشمانش را میبندد، از دید پنهان میشود.
هوش مصنوعی: اگر اسب عمر بخواهد سرعتی را از او بگیرد، عمر ابدی خضر تنها مقداری از یک وعده صبحگاهی است.
هوش مصنوعی: او آرام و قرار ندارد و به سختی میتواند آرام بگیرد! نگاهی به او بندازید که در دنیای پر از زیبایی و رنگها، همچون سمی است که در دل میدان بر زیبایی میافزاید.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که میخ در چشم هلال (ماه) از نعل (پاشنه) یک اسب به درستی بوجود آمده است، و این نشاندهنده آن است که دست و پای کسی که از خون شفق (غروب) رنگ حنا گرفته، باید حواس جمع و آماده باشد. در واقع، این تصویر اشاره به حوادثی دارد که ممکن است رخ دهد و نیاز به دقت و آمادگی دارد.
هوش مصنوعی: این طور که از دو جهان دور شدم، فهمیدم که از یکرنگی و صداقت او، ماه نو هم شایستهی احترام است.
هوش مصنوعی: آتش و آب هیچ ضرری ندارند، چرا که مانند باد میگذرند؛ گاهی بر آتشکده و گاهی بر دریا.
هوش مصنوعی: بر روی سرش شعله مانند، دستهای از موهایش را به یاد میآورد. گویی که تارهای دودی پریشان در دست نسیم ملایم قرار گرفتهاند.
هوش مصنوعی: باد میوزد و باعث ایجاد آشفتگی میشود، آیا تنها با گسستن یک تار مو این آشفتگی قابل تصور است؟ آیا با یک نگاه میتوان جانی به رنگ حیات بخشید و جایی را ترک کرد؟
هوش مصنوعی: این بیت توصیف زیبایی و زینت یک اسب را به تصویر میکشد. اسب با زین و تجهیزات زیبا، همچون طاووس درخشان و پرآراستهای به نظر میرسد. دو رکاب آن از دو طرف به شکلی طراحی شدهاند که به زیبایی آن افزوده و به نوعی مانند نوازش چشمی به چشم میآید. در این وصف، بر زیبایی و جذابیت ظاهری این اسب تأکید شده است.
هوش مصنوعی: موهای آشفته و پریشان مجنون، نمادی از عشق و دلبستگی او به لیلا هستند. یال و زلف لیلا به هم پیچیده و زیبا به نمایش گذاشته شده است. این تصویر بیانگر عمق احساسات و ارتباطات میان آنهاست.
هوش مصنوعی: موهای پُر پیچ و تاب نشاندهندهی غم و اندوه دل، مانند گرهخوردن رشتهای است که به روح و جان آدمی پیوند خورده و از این طریق در پی گشایش مشکلات و رهایی از دردهاست.
هوش مصنوعی: با زیبایی موهای درهم و آشفتهاش، مثل خط زلف پریشان عروسهای ختا، خود را نمایان کرده است.
هوش مصنوعی: حملهاش به شدت بر دل و وجود حریف نفوذ میکند و از درون، صدا و زنگ پیروزیاش به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: چشمان همه به نشانه پیروزی او دوخته شده است و بله، تصویر موفقیت در بازتاب نعلش آشکار است.
هوش مصنوعی: اگر زنگها و کدورتها از دل روزگار برود، شایسته است که گرد و غبار مسیرش را پاک کنند، چرا که نور خورشید بر آینهاش تابیده و زیباییها را نمایان میکند.
هوش مصنوعی: هیچکس مانند او نیافتهام که به جز تلاش و ارادهات، بتواند با یک قدم از دو جهان فراتر رود.
هوش مصنوعی: ای منبعی که بیان تو از زیبایی کلام فراتر رفته است، معنیات همچون پردهای است که بر چهرهای زیبا پوشیده شده و جلوهای ندارد.
هوش مصنوعی: سخنانی که از زبان سخنوران رسا و فصیح میآید، در واقع به تنهایی چنگی به دل نمیزند و مزهای ندارد، مگر اینکه با زیبایی و فصاحت همراه شود که به آن طعمی دلپذیر بدهد.
هوش مصنوعی: گوهر کلام تو به نوعی سرشار از نعمت است، مانند امواجی که دریا را پر از معنا میکنند و در آن به آرامی شنا میکنند.
هوش مصنوعی: سخن تو را با دیگر سخنان میسنجند، اما در دریای کلام، سخن تو جواهر نایابی است که بیهمتاست.
هوش مصنوعی: اگرچه استادان شعر و سخن از نظر فکر و دانش بسیار برتر هستند، اما نمیتوان سحر و جاذبه سخن را با کارهای شگفتانگیز مقایسه کرد؛ چراکه این دو در دو سطح کاملاً متفاوت قرار دارند.
هوش مصنوعی: کلام تو مانند یک چراغ شب است که با نور خود، گوش را به مشاهده و فهم عمیق معانی قادر میسازد.
هوش مصنوعی: دل من همچون چشمهای پر از خوشی و شوق به خاطر کلمات شیرین توست که به گوش میرسد و مانند عسل شیرین و دلنشین است.
هوش مصنوعی: دفتر تو پر از دانش و هنر است در دنیای سخن، مانند اینکه از دم عیسی و آب خضر، زندگی و شرایط ویژهای دارد.
هوش مصنوعی: سرزمینی که در سایه سرچشمه آن عمرهای زیادی سپری شده و خضر، شخصیت نمادین زندگی جاودان، در انتظار آب حیات است.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که در آغاز هر کلام یا نوشته، نکات و مفاهیم ارزشمندی وجود دارد که در مقایسه با چیزهای بیارزش و سطحی، نمایانتر و باارزشترند. به عبارتی، آنچه که در سطح ظاهری دیده میشود میتواند دارای عمق و معنیهای پنهانی باشد که با دقت بیشتر میتوان به آن دست یافت.
هوش مصنوعی: حرفی که به شکل نادرست بیان شده، مورد توجه و پذیرش همهی انسانها در دو جهان قرار میگیرد. خردمند کهنسالی، مانند یک عصا، هر حرف ضعیف او را بارها و بارها به گوش میسپارد.
هوش مصنوعی: حلقه میم مانند دانهای قیمتی است که در لبهای زیبا قرار دارد و مزه آن شبیه به ابروی زیبای بتهای است. همچنین دایرهی نون، که نشاندهنده کجی و عدم راستایی است، به چشم میآید.
هوش مصنوعی: چشمان بیدار و عمیق دنیا همانند سرمهای هستند که به ما اجازه میدهند زیباییهای ظریف و معانی عمیق چهرههای زیبا را ببینیم.
هوش مصنوعی: علم و دانش، توسط خداوند به فطرت تو آموخته شده و روح تو را به شکل و زیبایی در دبستان آغازه (آغاز) پرورش میدهد.
هوش مصنوعی: عقل کل در دست او مانند صفحه نوشتاری بود و کودک طبیعت او را مانند مدرسهای که از آغاز وجودش را تزئین میکند، شکل میدهد.
هوش مصنوعی: عقل تو هرگز نمیتواند بهعنوان یک صفحه تمرین استفاده شود، چرا که عقل نخستین همانند نسخهای قدیمی از قضا و قدر است.
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر این است که علم و دانش میتوانند به ما آغوشی فراگیر و وسیع هدیه دهند. در هر جا که باشیم، باید صبر و حوصله را پیشه کنیم و به دقت به شناخت مسائل بپردازیم. در واقع، اهمیت علم و آگاهی در درک بهتر جهان اطراف و ارزش صبر در مواجهه با چالشها مورد تأکید قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: به این معناست که اگر کسی به عمق وجود تو و درک حقیقیات پی نبرد، نمیتواند بهراستی بر فهم و شعور خود دست یازد. این عروسی و جشن باشکوهی که به آن اشاره شده، در واقع برای معرفی علم و حکمت خداوند برگزار شده است.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر مرقد معصوم تو همیشه آتش میزند، زیرا در آنجا خیر و برکت دنیا و آخرت در دستان من است.
هوش مصنوعی: چه خوب است باغی پرنور که در سایهاش میتوان فهمید کلید بهشت کجاست.
هوش مصنوعی: اگر عشق و محبت دچار مشکل شود، نور به جایی که قرار دارد باز هم میدرخشد. حتی اگر اتفاقات دشواری بیفتد، پایههای استواری که بر آن بنا شده، همچنان پابرجا میماند.
هوش مصنوعی: وقتی که شب به پایان میرسد و صبح فرا میرسد، گویا شمعی در دستان خادم روشن شده است که نشانهها و نور صبح را به همراه دارد. انگار که صبح از سمت مشرق طلوع کرده است.
هوش مصنوعی: در هر سو از آتش و سوختگی، آثار و نشانههایی از ملک به چشم میخورد، مانند این که خادمی جدید با چهرهای زیبا و نورانی مانند شمع، آماده خدمت به آن است.
هوش مصنوعی: کلیم وقتی دورتر از شمع را دید و دود آن را مشاهده کرد، به شک افتاد که آیا این نور از کوه طور میآید یا نه.
هوش مصنوعی: عرش و کرسی مثل آسمان دور او در حال گردش هستند و دل خورشید از چراغ زرد رنگی که از طلا ساخته شده، به شدت می درخشد.
هوش مصنوعی: محبت و علاقه مثل شمعی است که به یاد شمع دیگر می سوزد و از بین می رود. در این میان، دوری و غم نیز به نوعی به زندگی پیوسته است. چرخ روزگار نیز با وجود مشکلات، به نوعی از روشنایی و امید نشأت می گیرد.
هوش مصنوعی: این قبه به قدری بلند و بزرگ است که حتی با تلاش و فکر عمیق هم نمیتوان به انتهای آن رسید.
هوش مصنوعی: به خاطر جذابیت و زیبایی باغ، هرگز آن را به دست نمیسپارم. حتی اگر برای رسیدن به تو با مشکلهایی مواجه شوم و درد و زخمهایی بر پایم بیفتد.
هوش مصنوعی: هرچند در دو جهان به اندازه یک ذره هستم، اما چه غمی دارم وقتی که قلبم از محبت تو به مانند ذرهای از خورشید میدرخشد.
هوش مصنوعی: عشق تو دائماً در ذهن و زبان من است و چه غم؟ چرا که اطاعت من هم جزئی از سرنوشت و قضا است.
هوش مصنوعی: از عشق تو قلبم به شدت در درد و غم است، ولی خوشحالم که در تمام عمرم تنها همین احساس و نیایش را دارم که به خاطر تو انجام میشود.
هوش مصنوعی: نمیخواهم از بیمحبتی آسمان شکایت کنم، زیرا این غبار تنها نشانهای از مسیری است که روزی تو را به من نزدیک کرد.
هوش مصنوعی: دل من پیش تو از عشق پر است و حالا که به آرزویم نرسیدهام، از تو میخواهم که کاش این درد و ناکامی را جبران کنی و به من خوشیهای زیادی ببخشی.
هوش مصنوعی: به اندازه کافی از تو شنیدم و انتظار دارم که روزی از زبان تو بشنوم که فیاض همان سگ کوچه ماست.
هوش مصنوعی: گوش من از آغاز هستی در حلقه بندگی توست و زلف تو مانند رشتهای به جانم وابسته است.
هوش مصنوعی: من مانند سگی زنجیری به تو وابستهام، از چه کسی باید وفاداری خود را بگویم؟ و کارم در دستان توست، از چه کسی باید بخواهم که مشکلاتم حل شود؟
هوش مصنوعی: کمک کن تا به زندگی ادامه دهم، زیرا من توان ایستادن ندارم و اگر تو یاری نرسانی، نمیتوانم بلند شوم.
هوش مصنوعی: من بدون اینکه چیزی بگویم، خواستهات را بیان میکنم، چرا که از من مهمتر این است که در اینجا به دعا و درخواست سخن بگویم.
هوش مصنوعی: تا زمانی که صبح درخشان نداشته باشیم، شب تیره و زنگزده نیز وجود ندارد.
هوش مصنوعی: صبح خوشی برای دوستان همراه با مژدهای روشن و دلنشین است، زیرا چهرهی زیبای تو مانند مهتابی از ابریشم درخشان است.
هوش مصنوعی: در وقت شام و سحر، تنها کارم دعا و درخواست از توست، چرا که از چهره سحر، نشانههای اجابت و پاسخگویی تو نمایان است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هیچ نپذیری چون ز آل نبی باشد مرد
زود بخروشی و گویی «نه صواب است، خطاست»
بی گمان، گفتن تو باز نماید که تو را
به دل اندر غضب و دشمنی آل عباست
ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست
ازهمه ترکان چون ترک من امروز کجاست
مشک با زلف سیاهش نه سیاهست و نه خوش
سرو با قد بلندش نه بلندست و نه راست
همه نازیدن آن ماه بدیدار منست
[...]
بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست
نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست
گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا
به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟
چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،
[...]
رمضان موکب رفتن زره دور آراست
علم عید پدید آمد و غلغل برخاست
مرد میخوار نماینده بدستی مه نو
دست دیگر سوی ساقی که : می کهنه کجاست ؟
مطرب کاسد بی بیم بشادی همه شب (؟)
[...]
گر سخن گوید، باشد سخن او ره راست
زو دلارام و دلانگیز سخن باید خواست
زان سخنها که بدو طبع ترا میل و هواست
گوش مالش تو به انگشت بدانسان که سزاست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.