گنجور

 
 
فرخی سیستانی

آن روز چه بد که با قضا یار شدم

دیدار ترا به جان خریدار شدم

آن روز به بازی به سر کار شدم

تا لاجرم امروز گرفتار شدم

اثیر اخسیکتی

در خواب شبی، هم‌نفس یار شدم

با وی نفسی محرم اسرار شدم

روئی که بدان روی نهادم به طرب

بر روی زمین بود، چو بیدار شدم

طالب آملی

صبح از مژه چون ابر گهربار شدم

چندان نگریستم که گلزار شدم

امروز مگر روز وداعست که من

از خواب بغل گشوده بیدار شدم

قدسی مشهدی

یک چند به فسق و معصیت یار شدم

در کعبه، ترانه‌سنج زنّار شدم

در حالت نزع، توبه‌ام یاد آمد

چون قافله کوچ کرد، بیدار شدم

فتحعلی‌شاه

از محنت یار سوی گلزار شدم

از شومی بخت همدم خار شدم

با سینه مجروح و به آواز حزین

با بلبل بی‌دل به فغان یار شدم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه