گنجور

 
 
زنده‌رود
فرخی سیستانی

آن روز چه بد که با قضا یار شدم

دیدار ترا به جان خریدار شدم

آن روز به بازی به سر کار شدم

تا لاجرم امروز گرفتار شدم

اثیر اخسیکتی

در خواب شبی، هم‌نفس یار شدم

با وی نفسی محرم اسرار شدم

روئی که بدان روی نهادم به طرب

بر روی زمین بود، چو بیدار شدم

قدسی مشهدی

یک چند به فسق و معصیت یار شدم

در کعبه، ترانه‌سنج زنّار شدم

در حالت نزع، توبه‌ام یاد آمد

چون قافله کوچ کرد، بیدار شدم

فتحعلی‌شاه

تا بر قد و عارضت گرفتار شدم

دل رفت ز دست و دیگر از کار شدم

دیدم که به خواب چشم تو می‌بوسم

افسوس که خواب بود بیدار شدم

فروغی بسطامی

«امروز سوار اسب رهوار شدم

از بهر شکار سوی کهسار شدم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه