گنجور

 
فصیحی هروی

ره گر اینست درین بادیه گمراهی به

خنده غفلتم از گریه آگاهی به

دامن مرحمت ای اشک ز رویم برچین

مکنش سرخ که رنگ چمنم کاهی به

چون طپد در هوس دست طلب دامن دوست

دست امید مرا حسرت کوتاهی به

گرنه درویش دو عالم به غمی نفروشد

از کلاه نمدش تاج شهنشاهی به

شیر غم پنجه چو بگشاد فصیحی مستیز

مرد این معرکه را صولت روباهی به

 
 
علی اشتری

راه میخانه عشاق، ز گمراهی به

بندگی در میخانه، ز صد شاهی به

در زمانی که شوند اهل خرد، سخره خلق

مستی و بیخبری هست ز آگاهی به

بر من، ار با تو دهد دست شبی تا بسحر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه