گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

لعل تو نبات و سخنت آب حیاتست

تب خاله بران گوشه لب حب نباتست

از دیر سوی مسجد ازانم حرکت نیست

کان مغبچه در میکده شیرین حرکاتست

از صومعه خود را به خرابات فکندیم

کانجا ز خودی بیشترم روی نجاتست

آن حور پریزاد که در جمله صفاتش

آمد ملکی شیوه ندانم که چه ذاتست

هندوی دو زلف تو چه هندوست که در فال

صد بار مبارکترم از قدر و براتست

آنکس ببرد گوهر مقصود که چون ماه

از صاعقه حادثه اش رسم ثباتست

شهراه سوی جنت فردوس که جویند

فانی به یقین دان که خیابان هراتست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

صدری که ازو دولت و دین جفت ثباتست

آن خواجهٔ شرعست که سلطان قضاتست

آن عقل مجرد که وجود به کمالش

هم قاعده جنبش وهم اصل ثباتست

از نسبت او دولت ودین هر دو حمیدند

[...]

رضاقلی خان هدایت

ذوالعرش رفیع الدرجاتی که خدا گفت

عشق است که بیرون ز حدود وز جهاتست

اندر ظلمات هوسِ نفسِ جفاجوی

دل همچو خضر آمده عشق آب حیاتست

ظلمات هواهای نفوس است سکندر

[...]

صفی علیشاه

از حسرت لعلی که در او آب حیاتست

مردیم و بسی عقل در این واقعه ماتست

بر چشمه حیوان دلم از زلف تو پی برد

با لعل تو ارزد ره اگر بر ظلماتست

ز اشعار من آنانکه لب اندر لب یارند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه