گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

هرگز گدای میکده از شاه غم نداشت

کز التفات پیر مغان هیچ کم نداشت

تنها نه من به خاک مذلت فتاده‌ام

هرگز فلک بر اهل خرد جز ستم نداشت

دارم سفال کهنه میخانه پر شراب

کین آیینه سکندر و این جام جم نداشت

در هجر گو بمیر هر آنکس که در وصال

جور و جفای دلبر خود مغتنم نداشت

جز قامتت که سوی اسیران خرام کرد

در باغ دهر سرو سهی این قدم نداشت

آن طفل شوخ مرغ دل خلق صید کرد

با آنکه دام طره پر پیچ و خم نداشت

فانی به فکر آن دهن ار مرد نیست عیب

کی بود کو عزیمت ملک عدم نداشت؟

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حافظ

دیدی که یار، جز سَرِ جور و ستم نداشت

بشکست عهد، وز غمِ ما هیچ غم نداشت

یا رب مگیرش ار چه دلِ چون کبوترم

افکند و کُشت و عزتِ صیدِ حرم نداشت

بر من جفا ز بختِ من آمد وگرنه یار

[...]

فرخی یزدی

هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت

آری نداشت غم که غم بیش و کم نداشت

در دفتر زمانه فتد نامش از قلم

هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت

در پیشگاه اهل خرد نیست محترم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه