گنجور

 
بابافغانی

ما سینه را ز جور تو غافل شکافتیم

آهی زدیم و آبله ی دل شکافتیم

لیلی نمینمود رخ از غایت غرور

مجنون شدیم و دامن محمل شکافتیم

زخم آنچنان نشد که فراهم شود دگر

این دل نه همچو مردم عاقل شکافتیم

یک بخیه ی درست نزد کس بکار ما

دلق سیاه خویش بباطل شکافتیم

الماس پاره بود نه یاقوت آبدار

هر چند بیشتر جگر گل شکافتیم

روزی نشد بسایه ی نخل حرم درست

این خرقه کز حرارت منزل شکافتیم

چون شد فغانی این همه زخم نهان درست

ما هم نه سینه با تو مقابل شکافتیم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عرفی

صد پردهٔ تصور باطل شکافتیم

تا اندکی معادلهٔ دل شکافتیم

نوری نداشت غمکده، حسن از دریچه تافت

روزن به آن دریجه مقابل شکافتیم

آن کشته ایم کز اثر نوحه های خویش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه