گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

این نخل تازه بین که ندیدست خار کس

نگرفته رنگ دامنش از لاله زار کس

با آب خود بر آمده همچون گل بهشت

لب تر نکرده هیچگه از جویبار کس

آیینه اش ز آه کسان مانده در امان

ننشسته گرد بر دلش از رهگذار کس

شهری شد از کرشمه ی مستانه اش خراب

وز باده اش نرفته عذاب خمار کس

مجروح ساخت تیغ زبانش دل همه

یکره نگشت مرهم جان فگار کس

ای آنکه می روی ز پیش باز کش عنان

کان آهوی رمیده نگردد شکار کس

فریاد از آن حریف که هر چند می خورد

از کبر و ناز سر ننهد در کنار کس

ای کاش بر مراد کسی چون نمیرود

باری بوعده هم ندهد انتظار کس

شمعی که روشنست فغانی بنور خود

پروا نمی کند بشبستان تار کس