گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

ساقی چه بود باده و زین آب چه خیزد

من تشنه ی عشقم ز می ناب چه خیزد

گل دیده نیفروزد و مه دل نرباید

مقصود تویی از گل و مهتاب چه خیزد

خنجر مکش از دور که من صید هلاکم

نزدیکتر از این غضب و تاب چه خیزد

در هم مکش ابرو ز تمنای دل من

جز حاجت درویش ز محراب چه خیزد

چون تیر تو خوردیم چرا تیغ کشد غیر

تسلیم چو شد صید ز قصاب چه خیزد

در خواب شد آنشوخ بشکلی که مرا کشت

تا باز چه بنماید و زین خواب چه خیزد

اشک تو نیار گل مقصود فغانی

پیداست کزین قطره ی خوناب چه خیزد