گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

خطی که یک رقمش آبروی نه چمنست

نشان خاتم سلطان دین ابوالحسنست

علی موسی جعفر که مهر دولت او

ستاره ی شرف و آفتاب انجمنست

به نقش خاتم او گر هزار جوهر جان

شود نثار یکایک بجای خویشتنست

ز شرح میمنت خاتم همایونش

همای ناطقه را مهر عجز بر دهنست

بمهر اوست که پروانه ی حیات ابد

ز شهر روح مقرر بکشور بدنست

حدیث گوهر سیراب لعل خاتم او

چو شهد در دهن طوطی شکر شکنست

در آن صحیفه که طغرای او کنند رقم

چه جای لاله ی نعمان و برگ نسترنست

سواد خاتم فیروزه ی سعادت او

سپهر عربده جو را مزیل مکر و فنست

طلسم خاتم حفظش چو حرز گنج العرش

بگرد دایره ی کون مانع فتنست

عقیق خاتم توقیع حکم آل علی

بچشم اهل نظر چون سهیل در یمنست

تبارک الله ازان هیأت خجسته مثال

که هیکل دل و آرام جان و حرز تنست

چو نقش جام جم از جلوه ی سواد و بیاض

نشان معرفت سر و صورت علنست

گلیست جلوه گر از بوستان دولت و دین

که نو شکفته بروی بنفشه و سمنست

نشانه ی ید و بیضاست کز بیاض شرف

چو ماه بدر در آفاق روشنی فگنست

فروغ شمسه ی مهر و ظلال او دارد

لوای حمد که بر کاینات پرده تنست

ز مهر ماه جمال تو ماه کنعان را

تراوش مژه بهر طراز پیرهنست

زهی امام که تعظیم حکم خدامت

موالیان ترا از فرایض و سننست

زمردیست نگینت که در سواد امان

نهان ز دیده ی افعی و چشم اهرمنست

عقیق خاتم طغرا نویس امر ترا

سهیل صورت مهر ولایت یمنست

بروی برگ ریاحین رقوم خاتم تو

نشان نازکی ارغوان و نسترنست

مسیر خامه ی مشکین مثال حکم ترا

بنفشه مهر جواز قوافل ختنست

چو داغ لاله، شهیدان راه عشق ترا

نشان مهر و وفا بر حواشی کفنست

برای مهر عقیق سخنورت ما را

سفینه از رقم خون دیده موج زنست

نگین مهر سلیمان چه قید راه شود

ترا که مهر نبوت چراغ انجمنست

عدو که با شکرت زهر داشت زیر نگین

چو دور حلقه ی خاتم بگردنش رسنست

بدور نقش نگین خجسته فرجامت

که حرف روشن او شمع آسمان لگنست

مثال نظم فغانی که یافت مهر قبول

سواد خامه ی او مهر خاتم سخنست

برین صحیفه ی فیروزه تا ز خامه ی صنع

نشان دایره ی مهر نقطه پرنست

نشان مهر تو بر کاینات باد روان

چو آفتاب که طغرای حکم ذوالمننست

فروغ مهر رخت باد همدم شاهی

که نقش خاتم او نور دیده ی زمنست

امین خاتم اقبال شاه اسماعیل

که فرق تا قدمش لطف و سیرت حسنست

نگین خاتم آن شاه واجب التعظیم

نشان دولت و پروانه ی حیات منست

بنام حیدر و آلست مهر خاتم او

چو خاتمی که مرصع بگوهر عدنست

چو حرف خاتم زر باد بر لب مه و مهر

دعای شاه که ورد زبان مرد و زنست