گنجور

 
عراقی

چون درآمد به شهر دوست فقیر

کرد اوصاف حسن او تقریر

اندر آمد به مسجد جامع

زو کرامات اولیا لامع

بعد از آن چون نماز جمعه بکرد

با جماعت، فقیر صاحب درد

از مصلی فراز منبر شد

مجلس عاشقان منور شد

بر زبان سری از حقیقت راند

که از آن فهم خلق عاجز ماند

گفت: کافهام اگرچه در ماند

آخر این چوب پاره می‌داند

منبر از جای خویشتن برخاست

وز زمین در هوا همی شد راست

شیخ گفتش: ادب نگه می‌دار

حرکت را به عاشقان بگذار

منبر، آنجا که بود، باز استاد

قریب پنجاه مجلسی جان داد

شیخ گفت: آنکه نور مجلس ماست

چون به مجلس نیامده است کجاست؟

مجلسم بی‌لقاش تاریک است

سخن عشق نیز باریک است

عذر دارد هرآنکه باریکی

در نیابد میان تاریکی

صحن جان را چراغ پیدا نیست

مگر آن دل شکار اینجا نیست؟

چون نیامد به مجلس عشاق

جان بدادند عاشقان ز فراق

یاد او بر زبان با برکت

چون نبخشد جماد را حرکت؟

داند آن کس کزو نشان دارد

که ز شوقش جماد جان دارد

عاشقانش چو در حدیث آیند

در و دیوار گوش بگشایند

عاشق از هجر او همی میرد

چوب منبر هوا همی گیرد

گر ندانی تو این سخن به یقین

رو سریرش به صحن مسجد بین

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]