گنجور

 
الهامی کرمانشاهی

کنون ای نیوشنده بگمار هوش

بدین داستان به فرادار گوش

که این داستان جمله جشن است و سور

زاندوه و از سوگواریست دور

شنیدم ز گفتار دانشوران

که بودند ما را همه رهبران

بدانگه که مختار می راند کام

شه شام عبدالملک داشت نام

بد او پور مروان ز پشت حکم

که دوزخ کناد از همه پر شکم

چو عبدالملک را رسید آگهی

که مختار شد زیب گاه مهی

همه دشمنان علی (ع) را بکشت

ازو دین حق را قوی گشت پشت

سپاهش فزون گشت و نیروی و گنج

فتادند زو بد سگالان به رنج

بترسید و لشگر زهر جای خواست

درم داد و کار سپه کرد راست

چو آمد سپه در شمر صد هزار

همه جنگجو وز درکار زار

چو این کرد بد خوی مروان نژاد

به در پور مرجانه را بار داد

سپهداری لشگر او را سپرد

بدو راز چندی همی برشمرد

که باید تو را رزم مختار جست

بدو بر فزونی به پیکار جست

مبادا در این کار، جویی درنگ

که نام نکو بز گردد به ننگ

تو دانی که کین ساختن کار اوست

براهیم مالک سپهدار اوست

زچنگال چونان سپهبد رها

نگردد اگر شیر اگر اژدها

دل و زور مختار بازوی اوست

وگر کینه جوید زنیروی اوست

نخست از سپهبد بپرداز جای

به پیکار مختار زان پس گرای

سپاهت فزونست و نیرو فزون

به هر کار باشم منت رهنمون

تن آسان مگرد و دورنگی مباش

هراسان زمردان جنگی مباش

یکی از جوانان برنا تویی

به جنگ دلیران، توانا تویی

گرت هر چه گویم به جای آوری

چنین سخت رزمی به پای آوری

تو را هر چه خواهی به فرمان کنم

همه کارهایت به سامان کنم

فزون زآنچه بودت به گاه یزید

زمن باز یابی وزان بر مزید

چو فرزند مرجانه زینسان شنید

زدارای مروان نژاد پلید

بجنباند لشگر فرو کوفت کوس

زگرد سپه کرد دشت آبنوس

بر شاه شامی جز اندک نماند

بنه بر نهاد و سوار کوفه راند

فرا دشت بگرفت فرسنگ چند

سنان و درفش و سوار و سمند

به گردون همی برشد ازکوس غو

بداختر شده بر سپه پیشرو

چو بشنید مختار فرمانگزار

که لشگر به جنگ آمدش صد هزار

سپهبد برآن لشگر ابن زیاد

که نفرین زیزدانش بادا زیاد

برآشفت و چون شیر شد خشمگین

بجنبید رگ در تنش بهر کین

سپهبد براهیم را خواند پیش

به مهرش نشانید برگاه خویش

بگفت: ای دلاور برادر مرا

پناه و سپهدار لشگر مرا

شنیدم که ابن زیاد آمده است

پی فتنه بهر فساد آمده است

بود همرهش صد هزار از سپاه

همه کینه جویان و ناورد خواه

فرستاده او را نگهبان شام

که از مالش ما شود نیکنام

کسی مرد پیکار او جز تو نیست

به نیرو تن اوبار او جز تو نیست

همی ترسد از تو دل اندربرش

زبیم تو بی مغز باشد سرش

کس از قاتلان امام شهید

نمانده جز این بد نژاد عنید

جهان گردد از وی چو پرداخته

به خوبی شود کارها ساخته

تو لشگر بجنبان و برکش سپاه

درفش درخشان برآور به ماه

به نام خدای جهان آفرین

بکن چشم سوزن بدو بر زمین

ممان زو پلیدی بود خاک را

بر افکن بن و بیخ ناپاک را

چو این گفت با جنگدیده سوار

زلشگر سپرده دو بیور هزار

همه پیل پیکر همه شیرزور

به دادار نزدیک و ز ابلیس دور

برون آمد از شهر مختار راد

به بدرود با وی همی رفت شاد

چو بسپرد با وی یکی روز راه

به شهر آمد این رفت او با سپاه

دمان سوی تکریت لشگر براند

به آسایش آنجا درنگی بماند

وز آنجا سپهدار لشگر فروز

به موصل شد و ماند آنجا سه روز

پس از چند روز دگر با سپاه

به مرز نصیبین شد از گرد راه

درآنجا سرا پرده را بر فراشت

بماند و طلایه به لشگر گماشت

یکی مرد بد در نسب تغلبی

به دل پیرو دودمان نبی

بدش حنظله پور عمار نام

دلیر و سرافراز و جوینده کام

نیاورده بد سر به فرمان کس

بجز ایزد و احمد (ص) و آل بس

به شهر نصیبین بد او حکمران

سپه ده هزارش زنام آوران

براهیم فرخ نوندی گماشت

سوی حنظله نامه ای برنگاشت

که ما پیرو آل پیغمبریم

به دین شیعه ی حیدرصفدریم

به خونخواهی پاک فرزند او

ابا شامیانیم پیکارجو