گنجور

 
ابن یمین

ملک عزت گرت همی باید

از من این پند مشفقانه شنو

دل منه بر سرای عرصه فریب

که فراوان گذشت ازو کی و کو

روز دولت مباش غافل از آنک

هست ترکیب دولت ازلت و دو

چون همای خجسته قانع باش

نه چو گنجشک جان بدانه گرو

در زمین قناعت افکن تخم

تا مراد دل آوری بدرو

با کنار آمد از بحار غم آنک

شد برون از میان چو کیخسرو

به گزینی مکن که آدم را

بیشتر از وجود ظلمت وضو

ایزد از بهر گزینی گفت

که فلان خیز از بهشت و برو

چون شود معده پر تفاوت چیست

که ز گندم پرست یا از جو

تن چو پوشیده شد چه فرق بود

نزد عاقل میان کهنه و نو

راه تسلیم گیر ابن یمین

تا خلاصت دهد زلیت و زلو