گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

هر کرا با خویشتن حالی بود

کی شود خاطر ز تنهائی دژم

با خود اندر کنج عزلت سرخوشست

گر بشادی میگذارد و ر بغم

همدمی کز وی برآساید دلی

گوئیا نامد بهستی از عدم

چون نیم در بنده جاه و منصبی

سهل باشد گر نباشم محتشم

در طلبکاری مالی هم نیم

خود کفافی میرسد از بیش و کم

کنده ئی باید چو سکه تا فلک

در کف او نرم گرداند درم

بر بد و نیک جهان ابن یمین

دل منه چون هست گردان دمبدم