گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

دلا ز وقت بد خود جزع مکن ز نهار

صبور باش چه دانی نکو شود ایدل

مجوی صحبت نادان از آن همی ترسم

که همچو صحبت سنگ و سبو شود ایدل

بترک صحبت او گیر کز فضیحت او

بسیط خاک پر از گفتگو شود ایدل

فروغ شهوت و سوزش مده بباد امل

که آبروی تو چون آب جو شود ایدل

بگرم مهری دوران مباش غره ازانک

که بیگناه ترا کینه جو شود ایدل

هنر طلب که هنرمند را سعادت و بخت

بروزگار کهن ماه نو شود ایدل

هنر چو مشک بود مشک کی نهان ماند

جهان ز نفحه او پر ز بو شود ایدل

کنون چو ابن یمین را هنر پناهی نیست

که لطف بیند اگر سوی او شود ایدل

بکنج عافیت ارام یافت تا پایش

مگر بگنج قناعت فرو شود ایدل