گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

استاد کارخانه دنیا بهیچ وقت

از بهر کس بنقش بقا جامه ئی نبافت

چون رستم زمانه بدستان گشاد دست

اسفندیار رویتن از وی امان نیافت

افتاد در کشاکش ایام چون کمان

آنکو بتیر فکرت خود موی میشکافت

از بهر درکشیدن آزادگان به بند

گردون ز خیط ابیض و اسود کمند تافت

نا نی نیافت عاقل ازینچرخ سفله طبع

تا چون تنور سینه بسوز جگر نتافت

دنیا بجای دین مطلب کابلهست آنک

با دشمنان نشست و رخ از دوستان بتافت

بگریز از اینجهان ز غرورش که پیش از این

عنقا نه بر گزاف سوی انزوا شتافت